سلام ، دیانا هستم و عاشق رمان نویسی هستم 🌺 امیدوارم از رمان میراکلسی من لذت ببرید 🍭🎀
مامان ، با نگاه ترسناکی بهم فهمود که ساکت بشم اما ساکت نشدم، با صدای بلند داد زدم و گفتم : ولم کنین ! بزارین ازاد باشم ! من دوسش دارم ! این کارتون درست نیست ! . مامانم با عصبانیت گفت : پس با پسرا میریزی روهم و به پدر و مادرت هم نمیگی....باید یه فکر جدی برای تو بکنم ! جدیدا خیلی خودسرانه تصمیم میگیری ! تو مثلا پدر و مادر و خانواده داری ! نمیتونی هر غلطی دلت میخواد بکنی ! . فریاد کشیدم : از این زندگی خسته شدم ! دست و پامو بستین ! من زندانیتون نیستم ! دیگه یه لحظه هم تو این خونه نمیمونم ! بالاخره می خوام زندگی کنم ! تا الان که نذاشتین زندگی کنم...حداقل از اینجا به بعدو زندگی کنم..... بعد از تموم شدن حرفم ، بی حرف پیش وسایلمو برداشتم و از خونه بیرون رفتم....مامانم از بالکن خطاب به من بلند گفت : عاقبت این کارتو میبینی ! . به حرفش توجهی نکردم و سوار ماشینم شدم و راه افتادم به دنبال خونه....از شانس خوبم ، توی کارتم اندازه اجاره کردن خونه پول داشتم....البته از ۱۶ سالگیم دارم این پولو جمع میکنم و الان ۲۱ سالمه....رفتم یه املاکی و به صاحبش گفتم : سلام من دنبال خونه میگردم و...... بعد از این که حرفم تموم شد ، صاحب املاک گفت : نظرت چیه بیشتر باهم اشنا بشیم ؟ . با تعجب گفتم : منظورتون چیه ؟! . با لحن خاصی گفت : من جک هستم...بعد از این حرفش از جاش بلند شد و در و بست و پرده هارو کشید....از این کارش ترسیدم و گفتم : دارید چیکار میکنید ؟!....با سرعت از جام بلند شدم و رفتم کنار در ایستادم و سعی کردم درو باز کنم اما باز نمیشد.....
ناگهان ، اومد سمتم وقتی که خیلی اومد جلو ، عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار....دستشو اروم اورد سمت گردنم که گفتم : اقا داری چیکار میکنی ! به من دست نزن ! . اما اون به کارش ادامه داد و من از استرس بیهوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم.....(نویسنده : بقیشو خودتون میدونید دیگه)....حدود ۲ ساعت بعد به هوش اومدم و توی بیمارستان بودم....پرستار اومد بالای سرم و گفت : چه خوب که به هوش اومدی، کلی بهت شک دادیم تا به هوش اومدی....گفتم : دقیقا چه اتفاقی افتاد ؟! من چجوری اومدم اینجا ؟ . پرستار گفت : راستش همکارامون با انبولانس کنار جایی که پیدات کردیم ایستاده بودن و از شانس خوبت تورو کنار یک املاکی پیدا کردن که جلوی در افتاده بودی جای چند تا زخم روی بدنت بود که ما پانسمان کردیم.....چشمامو مالیدم و از جام بلند شدم و گفتم : من باید برم.... پرستار گفت : اول وایسا سرومو از دستت در بیارم...وقتی پرستار سرومو در اورد از روی تخت بیمارستان پاشدم و کفشامو پوشیدم و از دفتر ویزیت بیمارستان پرسیدم : ببخشید ماشین من رو هم موقعی که پیدام کردید اوردید ؟.....جواب داد : بله ، نگران نباشید ماشینتون دم دره....تشکری کردم و رفتم سوار ماشین شدم و بعد از چند ساعت جست و جو ، بالاخره موفق شدم که یک خونه مورد پسند خودم پیدا کنم و اجاره کنم....
توی خونه ، وسایلمو چیدم و چند ساعت طول کشید تا به خودم بیام و بفهمم چه خبره....یعنی اون املاکی بامن چیکار کرده بود ؟!....مطمئنم که روانی بود.....بعدا ازش شکایت میکنم....همون موقع بود که گوشیم زنگ خورد...گوشیو برداشتم که دیدم دوست پسرم ادرین داره زنگ میزنه : بی حوصله جواب دادم :چی میخوای ؟! . ادرین گفت : علیک سلام مارینت خانوم ! این چه طرز صحبت با عشقته ؟! . خندم گرفت اما به زور خندمو نگه داشتم و گفتم : الان اصلا حالم خوب نیست....بهت احتیاج دارم...بیا به این لوکیشنی که برات میفرستم....با نگرانی گفت : چی شده ماری ؟. گفتم : اومدی پیشم برات توضیح میدم....باشه ای گفت و تلفونو قطع کرد و با سرعت خودشو رسوند خونم....وقتی رسید وارد خونه شد ، محکم بغلش کردم و شروع کردم به گریه کردن....بعد که یکم اروم شدم ، نشستیم روی مبل و از سیر و پیاز ماجرارو براش تعریف کردم....ادرین گفت : درکت میکنم...خیلی حس بدی داشتی....نگران نباش....درست میشه...بعد خواست که ببوستم اما به طرز عجیبی از این کارش حس بدی گرفتم و خودمو عقب کشیدم که گفت : چرا خودتو عقب کشیدی ؟! ما که بارها اینکارو کردیم...گفتم : نمیدونم....دست خودم نیست...از این کارت حس بدی گرفتم....حس میکنم....حس میکنم که میخوای اون بلایی که اون املاکیه سرم اوردو سرم بیاری....
ادرین گفت : ماری تو باید بری پیش روانپزشک....تو دچار سندرومی شدی که از این چیز ها میترسی چون درد زیادی رو سر این چیز ها تحمل کردی....نگران نباش، قابل درمانه....ادرین احساس میکنم از همه ی ادمای اطرافم و به خصوص پسرا بدم میاد....حتی...گفت : حتی چی ؟.گفتم : حتی تو....بغلم کردم و گفت : عیبی نداره....کاملا طبیعیه....ولی بدون که من بهت اسیبی نمیزنم....من کمکت میکنم درمان شی....بدون من همیشه پشتتم !. ازش تشکر کردم و گفتم : من خیلی خستم....یه چند ساعتی باید بخوابم.....ادرین گفت : باشه قشنگم برو بخواب....
قبل از این که برم گفتم : اهان راستی ادرین میخواستم.........
ادامه دارد......
عالیی بود ♥
مرسی 🧡♥️