سلام این یه داستان علمی تخیلیه این داستان هم مثل کتاب ها فصل داره و هر پاتش یه فصله فصل 1: ورود
روزی بارانی بود؛ نورا پشت میز تحریرش نشسته بود، او 15 ساله بود و فرزند آخر خانواده ی آلن بود. حوصله اش خیلی سر رفته بود. از جایش بلند شد. به سمت کتابخانه رفت و کتاب مورد علاقه اش را برداشت. داستان آن در مورد ابر قهرمان ها بود، روی تختش نشست و شروع به خواندن کرد.
داستان درباره ی دختری به نام الیزابت بود که با کمک دوستانش دنیا را از دست شرور بد نامی نجات داده بود. کتاب را بست، به ساعت نگاه کرد، زمان خیلی کند می گذشت. در به صدا در آمد؛ با اینکه نورا جواب نداد ولی برادرش تام وارد شد. تام: باز داری این کتابای مزخرفو میخونی. این همونی نیست که بیشتر از هزار بار خوندی؟ برو یه کار دیگه انجام بده.
نورا: آخه به تو چه برو بیرون کله پوک؛ خودت مگه مجله های علمیت رو زیر بالشتت قایم نمیکنی!؟. تام عصبانی شد، چشم غره ای رفت و با گام های بلند از در بیرون رفت. تام برادر بزرگتر نورا بود، ولی در تمام کار های نورا دخالت می کرد. او عاشق مباحث علمی بود و رشته ی مورد علاقه اش امور کامپیوتر بود. و البته از داستان ها و فیلم های تخیلی خوشش نمی آمد و به آنها اعتقادی نداشت.
صبح روز بعد، وقتی که نورا از خواب بیدار شد، مثل همیشه اولین کاری که کرد این بود که به سمت آشپزخانه برود و صبحانه ی حوصله سر برش را بخورد. ولی امروز، برخلاف روز های گذشته تام نبود که با پوزخند هایش نگزارد صبحانه از گلوی او پایین برود. نورا سراق تام را از مادرش گرفت و مادرش گفت که هر چه او را صدا زده بیدار نشده و نورا را فرستاد تا او را بیدار کند.
نورا به اتاق تام رسید و برای جبران کار هایش بدون در زدن وارد شد ولی برخلاف تصورش دید که قفسه های کتابی که تام هر روز با نظم و به ترتیب اندازه مرتب می کرد به هم ریخته و خود تام هم غیبش زده.
نورا تعجب کرد و پیش پدر و مادش برگشت و از آنها پرسید آیا ندیده اند که تام جایی برود چون او در اتاقش نیست، پدر و مادرش تعجب کردند و پس از سر زدن به اتاقش و دیدن وضعیت به هم ریخته، تصمیم گرفتند پلیس را خبر کنند.
نورا از خواب بیدار شد؛ دو روز بود که خبری از تام نبود و حتی پلیس ها هم به بمبست رسیده بودند. پس از خوردن صبحانه به اتاقش برگشت؛ ناگهان چیزی را که قبلا آنجا نبود را دید. یک نامه با پاکت سفید و یک علامت عجیب روی آن، علامتی که نورا تا به حال ندیده بود. نورا نامه را برداشت. دستانش از ترس و هیجان می لرزید، پاکت را به آرامی باز کرد و شروع به خواندن کرد:
نورا آلن، ما برادر تو را دزدیده ایم. برای نجات برادرت باید به سرزمین ما بیایی و برای ورود به سرزمین ما از مهری که پایین صفحه درج شده است استفاده کن. دوستدار تو، مارک لئونارد ادواردز
وقتی نورا خواندن نامه را تمام کرد، روی تختش دراز کشید و به سقف خیره شد. یعنی یک شوخی بچگانه بود یا ممکن بود واقعیت باشد؛ پس از چند لحظه بلند شد. تصمیمش را گرفته بود، میخاست برود و برادرش را نجات دهد. یک کوله پشتی کوچک برداشت: یک دفترچه، چند مداد، یک دست لباس و چند وسیله ی ضروری دیگر. و بالاخره به به سمت نامه رفت ولی چون نمیخاست از اتاقش ناپدید شود به مادرش گفت امروز را خانه ی یکی از دوستانش می ماند. بیرون رفت و زمانی که مطمئن شد کسی او را نمی بیند نامه را باز کرد و آن علامت عجیب را لمس کرد.
ناگهان تاریکی همه جا را در بر گرفت، پس از چند لحظه تاریکی محو شد و نورا توانست شهری را ببیند؛ خیابان ها و ساختمان هایش شبیه محله ی خودشان بود اما بسیار پیشرفته تر، انگار تکنولوژی صد ها سال پیشرفت کرده بود. نه، اصلا انگار دنیایی دیگر بود.
مرسی ولی چرا فامیلیش الن هست چون فامیلی فلش هم الن هست
باور کن تشابه اسمیه. من خودم بعدش فهمیدم و اون موقع هم دیگه نمیتونستم کاری کنم.
خیلییی خوب بود اما آنها بیشتر دوست داشتم به شمام پیشنهاد میکنم حتما بخونین ادامه بده🙂💕
ممنون عزیزم
البته آنها فن فیکه و اگه کسی انیمه ی ناروتو رو ندیده باشه داستانشو متوجه نمیشه
عالی بود گلم 😍😍
😘😘😘❤❤❤
خیلی باحال بود عالی
به تست های منم سر بزنید
ممنون
باشه حتما
واااااااایییییی
خیلییییی خیییییلی خفن بوددددد
من که حال کردم
خوشحالم که خوشت اومده
مرسی که نظر دادی عزیزم
❤❤❤❤
سلام عزیزم خیلی عالی بو🌷♥️
ممنون عزیزم❤❤
قسمت بعدی رو بزار من عاشق اینجور داستانام
عالی ادامه بده
ممنون عزیزم خوشحالم که خوشت اومده