سلام دوستان ....اینم پارت ۷ داستان من ...امیدوارم خوشتون بیاد و نظر بدین و بهم بگین که داستانمو دوست دارین یا نه ....
خب دوستان .صبح روز بعد از مرخصی مرینت .... از زبان مرینت: از خواب بیدار شدم دیدم ادرین هنوز خوابه حق هم داشت خیلی خسته بود .نگاه ساعت کردیم دیدم هنوز ساعت هفته . و بلند شدم و رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم دیدم ادرین خوابه ... گفتم : ول ش کن حتما خستس و رفتم پایین که دیدم گابریل و امیلی هم بیدارن و رفتم بهشون سلام کردم و نشستین باهم صبحونه خوردیم که امیلی گفت: که ادرین کجاست.گفتم: هنوز خوابه. گفت: که چرا بیدارش نکردی .گفتم: اخه خیلی ناز خوابیده بو د دلم نیومد بیدارش کنم و از طرفی خیلی خسته بود و گذاشتم یکم استراحت کنه ... اونا هم گفتن: باشه . و باهم صبحونه خوردیم و بعد صبحونه ..ساعت تقریبا ۹ شده بود و رفتم که ادرین رو بیدار کنم ..که دیدم خودش بیداره ..یه لحظه جا خوردم . و گفتم: که از کیه که بیداری . گفت: تازه همین الان بیدار شدم و الان میام صبحونه بخورم . گفتم: ساعت خواب ما صبحونه رو خوردیم .گفت: پس چرا منو بیدار نکردی که بیام صبحونه بخورم .گفتم: اخه خیلی ناز خوابیده بودی و دلمنیومد بیدارت کنم . خلاصه ادرین صبحونه خورد و همون موقع الیا بهم زنگ زد و گفت :که امروز همه بچه های کلاس میخوایم بریم دور زنی تو و ادرین هممیاین ..گفتم :نمیدونم . و گفتم :که اگه خواستیم بیاییم بهت خبر میدم اونم گفت: باشه و تلفن رو قطع کرد .
و من موضوع رو به ادرین گفتم و اون قبول کرد و من به الیا خبر دادم و اونم گفت: که امروز بعد ظهر ساعت ۳ کنار رود سن همو میبینیم .متم گفتم: باشه و تلفن رو قطع کردم....... و بعد یه ده دقیقه یکی در زد و من از پنجره بیرون رو نگاه کردم و دیدم که لایلا داره میاد تو . و به ادرین گفتم. واون گفت: که این اینجا چیکار داره ..و به من گفت : که تو از اتاق بیرون نیا ......از زبان ادرین: به مرینت گفتم که زا اتاق بیرون نیاد .اونم گفت: باشه .و خودم رفتم پایین که دیدم لایلا داره با پدر و مادرم جر و بحث میکنه و من رفتم کنار مادرم وایسادم که لایلا تا منو دید ..... خودشو انداخت تو ب... ....لم و من سریع از تو ب........لش اومدم بیرون و گفتم چته ....مادرم هم گفت :که اگه همین الان از این عمارت نری بیرون زنگ میزنم پلیس و پدرم هم حرفشو تایید کرد، و همون موقع مرینت هم از اتاق اومد بیرون و به من گفت: که ادرین چی شده . گفتم: هیچی عزیزم این الان باید بره .... لایلا هم گفت : باشه من میرم .. ولی توی چشاش یه حس حسادتی بود. و سریع رفت ...... بعد اینکه لایلا رفت .مانشستیم نهار خوردیم و اماده شدیم تا بریم سر قرار ...
از زبان ادرین : سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف رود سن و وقتی رسیدیم همه اومده بودن ....و بعد اینکه کلی سلام و احوال پرسی کردیم ....من به بادیگاردم گفتم : که بره خونه .....اونم رفت. و ما با بچه ها راه افتادیم و کلی حرف زدیم که یهو دیدم جلو در یه دانشگاه وایسادیم .... الیا گفت:که ایندانشگاه تازه تاسیسه .... و کلی امکانات داره ... گفتم: اره خیلی هم بزرگه ... و الیا گفت: که بچه ها ..بیایین بهم قول بدیم که دوره دانشگاهمون رو اینجا همگی باهم باشیم .....ماهم گفتیم : باشه .... وبعد کلی حرف درباره ی دانشگاه دوباره راه افتادیم ...وسط راه یه دفعه لایلا از جلومون سبز شد و مرینت و لایلا بهم خوردن و افتادن رو زمین ... من سریع رفتم کنار مرینت و اونو بلند کردم و گفتم: که چیزیت نشد عزیزیم .اونم گفت: که نه من خوبم ..ولی مثل همیشه لایلا زیادی شلوغش کرده بود ... و ما بهش گفتیم : که تیر که نخوردی افتادی رو زمین بلند شو انقدر هم جیغ و داد نکن .. اونم سریع بلند شد و رفت جلو مرینت و گفت: که تو عشقم رو ازم گرفتی ... و خواست کع بزنه تو گوش مرینت که من دستش رو گرفتم و گفتم: که دستت به مرینت خورد من میدونم با تو و انداختمش اون ور و همه از کنارش ر د شدیم و محلش ندادیم ............ و بعددو ساعت پیاده روی همه گی از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه ...من زنگ زدم تا بادیگار دم بیاد دنبالمون ....
وقتی که بادیگاردم رسید ....ما تا خواستیم بریم سوار شیم ....لایلا یهو یه سنگ پرت کرد طرف مرینت ....و منم مرینت رو کشوندم اون ور و سنگ خورد به شیشه ماشین و اون شکست و من به مرینت گفتم:خوبی عزیزم اونم گفت: اره و بعد نگاهی به ماشین انداختم و دیدم بادیگاردم دست لایلا رو محکم گرفته و محکم دنبال خودش میکشه و لایلا هم هی میگه ولم کن .......... و بعد اینکه پلیس میاد منو و مرینت همه چیو بزاشون توضیح دادیم و اونا هم لایلا رو موقتا زندانی کردن تا حکمش بیاد ....... وبعد همه مون رفتیم خونه و ماجرا رو برای پدر و مادرم تعریف کردیم و پدر م گفت :من از لایلا راسی شکایت میکنم .. وبعد ۲ ساعت نشستیم با هم شام خوردیم و پدرم گفت : که شما برای دانشگاه تون برنامه ندارین ..منو مرینت گفتیم : چرا میخوایم بریم دانشگاه تازه تاسیس که توی پاریس هست که پدرم گفت: نه نمیخواد من چند تا پیشنهاد براتون دارم ۱ دانشگاه نییورک و تازه این دانشگاه به جای چهار سال توی یک سال همهو چیو براتون اموز ش میده ...۲ دانشگاه لندن ...که اینم توی ۲ سال همه در سا رو فشرده بهتون اموزش میده و ۳ دانشگاه المان توی شهر مونیخ اونجا ۳ ساله همه چیو براتون درس میده و ۴ دانشگاه مادرید اسپانیا که اونم توی ۳ سال همه چیو براتون درس میده ....ولی از من میشنوید برین دانشگاه نیویورک ..منو مادرت هم اونجا باهم اشنا شدیم و درسمون رو خوندیم ..... ماهم گفتیم فکرامونو میکنیم ....و شام رو خوردیم و رفتیم که بخوابیم ...
از زبان مرینت: گفتم:ادرین.گفت:جان.گفتم:که نظرت چیه.گفت:راجب چی .گفتم:همین دانشگاه دیگه .گفت:بریم دانشگاه نیویورک بهتره چون هم فشرده تر درس میده ...هم زود تر میتونیم برگردیم پاریس ..منم گفتم: اره ولی ما به بچه ها قول دادیم که دوره دانشگاه رو باهم باشیم .گفت: اره و لی چاره چیه ...گفتم: حالا چه جوری بهشون بگیم که دوره دانشگاه نمیتونیم باهاشون باشیم .گفت: باهاشون فردا یه قراری بزار و بهشون همه چیو بگیم .گفتم: باشه و گرفتیم خوابیدیم ....." اما من خوابم نمی برد و همش به این فکر میکردم که چطور اینو به بچه ها بگم و هی سعی میکردم که مقدمه چینی کنم .........
خلاصه هی فکر میکردم که چطوری بهشون بگم که نفهمیدم کی خوابم برد .......صبح از زبان ادرین : بیدار شدم دیدم مرینت هنوز خوابه .رفتم دست و صورتمو شستم و اومدم که مرینت رو بیدار کنم ... اما هر کاری کردم نشد که نشد که یهو شیطنتم گل کرد و مرینت رو ق.لق..ک دادم اما بازم فایده ای نداشت ....که یهد تیکی اومد و گفت :که ادرین باید طلسم رو بشکنی .گفتم کدوم طلسم ؟؟؟🤔🤔 گفت: ای بابا ....توباغ نیستی پس راهنمایت میکنم .... زیبای خفته چطور بیدار شد ...گفتم : اها و بعد تیکی و پلگ رفتن تا یه چیزی بخورن .... منم صورتمو به مرینت نزدیک کردم و اونو 💏💏💏💏💏💏 .......س....... و مرینت بیدار شد و گفت: الان داری چیکار میکنی .گفتم: دارم طلسم رو میشکنم .مرینت گفت: کدوم طلسم .. گفتم: تو مثل زیبای خفته خواب بودی و بیدار نمیشدی ..منم طلسم رو شکستم و بیدارت کردم ... مرینت گفت: منکه دستم که سوزن دستگاه نخ ریسی نخوره و زدیم زیر خنده🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 و بعد لباس خوابامون رو عوض کردیم (دوستان اتاق پرو دارن ) و رفتیم تا صبحونه بخوریم
از زبان مرینت: وسط صبحونه بودیم بابای ادرین گفت : که خب تصمیمتون رو گرفتین ... کدوم دانشگاه میرین ... ماباهم گفتیم: میریم دانشگاه نیویورک .... اونم گفت: خوبه ..... برای دو هفته دیگه پرواز دارین ...اماده شین ... ماهم گفتیم :چشم
و من زنگ زدم به الیا و گفتم : که امروز با همه بچه ها بیاین کنار موزه لور میخوام یه موضوعی رو به هموتون بگم الیا هم گفت : باشه و قطع کرد و ادرین گفت: اماده شو که بریم اونجا ....من هم گفتم باشه و لباسامونو پوشیدیم و رفتیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت موزه لور🚘🚘🚘🚘🚘🚘
خب دوستان واقعا معذرت میخوام این پارت واقعا کوتاه بود و لی سعی میکنم که پارت بعدی رو کوتاه ننویسم و تا حد امکان هیجان انگیز باشع ...
بازم ازتون معذرت میخوام که این پارت کوتاه بود و اینکه نظر بدین ......
قشنگ بود
میشه راجب خودت بیشتر بگی ؟؟مثلا چند سالته اهل کجایی و ...
من فک کنم قبلا هم گفتم چند سالمه .....
من ۱۳ سالمه و کلاس هشتمم و اهل خراسانم
خیلی خوب بود محسن جون
ممنون