ببخشید قبلی نصفه بود 😐🙏🏻👍🏻🥺👏🏻
(خلاصه) رفتم تو حیاط سولا صدام کرد ترسیدم جیغ زدم سولا جلو دهنم رو گرفت مامان اومد پایین گفتم شاخه به دستم گیر کرده و مامان رف بالا(تامام)
میخواستم کلی سر ایزابل داد و بیداد کنم اما باز مامان میومد میدید دارم با خودم حرف میزنم من و می بره تیمارستان واسه همین ترجیح دادم با ارامش موضوع رو حل کنم 😐
از قضیه رد شدم و و گفتم: سولا بیا کنار درخت قدیمی بازی کنیم شنیدم کنارش یه رو خونه ی کوچیکه 😃«واقعا 😳بیا بریم پس🙂 »
سولا داشت با رود خونه نگاه میکرد که من هم داشتم به درخت نگاه میکردم 😐😐سولا * رودخونه خیلی قشنگ بود کم کم داشت یک ماهی توش پیدا میشد برگشتم که به سولا نشون بدم اما اون نبود 😧باز قیبش زد 😠رفتم کنار درخت دیدم اونجا نشسته و داره به یک نقطه نگاه میکنه
انگار یک جور احساس تعجن تو صورتش بود منم تعجب کردم میخواستم به جایی که نگاه میکنه نگاه کنم که یک هو
حالت صورتش تغییر کرد از تعجب به یک پوزخند تبدیل شد 😧😐😏از قیافش داشتم میترسیدم 😦بازم میخواستم به اون نقطه نگاه کنم که ترسم دو برابر شد...
صورتش خیلی اروم و روباتی برگشت به سمت من (اون موقع رو به رو، رو نگاه میکرد) خیلی ترسیدم دوباره صورتش رو بگردوند اونور (روبه رو) دیگه ترسم رو خوردم و خواستم به اون نقطه نگاه کنم که..... چشمم اوفتاد به اون نقطه میخواستم جیغ بزنم اما صدام در نمیدومد .... اون یه
بقیش واسع بعدا 🤗
مگه ایزابل روحه نبود😐💔
چرا سولا😐💔
قاطی کردم
عه اره راست میگی💔🚶♀️😐
شرمنده از اسلاید دو هرچی سولاعه ایزابله🚶♀️🤝🏻
متاسفم اشتباه تایپیه
دشمنت شرمنده باو 🌓
ممنون قشنگ بود داستانت
لایکی بلایک
حتما ❣️💙💜
عالی بود کیوتم
🎉💝💗