امیدوارم خوشتون بیاد
آنچه گذشت...... من با اون پسره هم کلاسی بودم یکی با صدای بلند گفت: ادرییییننن
یک هو یه دختره با مو های طلایی اومد تو و گفت : برو کنار ببینم چطور جرئت کردی کنار آدرین وایسی ها ؟ _ ام ببخشید راستش من ام خب _ ببخشید چیز ام اسمت چیه ؟ _ مرینت هستم آدرین _ ببخشید مرینت کلویی یکم مغروره _ او عیبی نداره بهتره من بشینم ناگهان معلم وارد شد _ سلام بچه ها من خانم بوستیه هستم معلم جدید شما
درس رو شروع میکنیم کتاب های تاریخ رو باز کنید صفحه ۱۲ بعد از کلاس ....... از زبان مرینت: بعد از کلاس با بچه ها رفتیم بستی فروشی اندره . به من یک بستنی انبه و نعنا داد بستی رو که خوردم به سمت خونه راه افتادم که خوردم زمین یک پسره کمکمکرد بلند شم اون لوکا بود بلند شدم تشکر کردم و رفتم خونه فردا
صبح که رفتم مدرسه اعلامیه مسابقه موسیقی رو دیدم سریع رفتم دفتر که دیدم آدرین هم اونجا بود مدیر : بله خانم دوپن چنگ _ او آقای مدیر من میخواستم برای مسابقه موسیقی اسم بنویسم
_ او عالیه شما هم گروهی آدرین هستید . _ چی _ آدرین هم گروهی نداره برای همین شما هم گروهی اون هستید _ چ چشم از زبان آدرین: مرینت امروز بیا خونه ما تا باهم تمرین کنیم _ باسه یعنی باشه بعد از مدرسه
بعد از مدرسه رفتم خونه آدرین خونه شون خیلی بزرگ بود مقل یک قصر محشر بود واقعا محشر بود. آدرین پشت پیانو نشت من هم ویلون رو برداشتم و شروع به نواختن کردم _ وای مرینت تو عالی میزنی _ ممنون تو هم عالی خستی یعنی هستی
(راستی میخوام لیدی باگ و کت نوار رو بیارم توی داستان موافقید ؟) داشتم میرفتم مدرسه که روی زمین یک جعبه دیدم در جعبه رو باز کردم یهو یک موش پرنده اومد بیرون با تعجب نگاهش کردم و گفتم : تو کی هستی
ممنون که خوندید
منتظر پارت بعدی باشید
بای بای
عالی بود اگه یه داستان غمگین اما در عین حال زیبا می خوای به داستان من سر بزن مطمئن باش پشیمون نمیشی😉
بنظرم نیاری بهتره