سلام دوستان من اومدم با قسمت ششم داستان امیدوارم خوشتون بیاد
از زبان لیدی باگ:خب حالا کت نوار....یک..دو..سه..اسپاتس اف.... کلاوز این...قهرمانا:این..این امکان نداره یعنی شما دوتا هر روز جون ما و مردم رو نجات میدادید؟؟...مرینت:خب اره...ریناروژ:وایی دختر باورم نمیشه که توی دست و پا چلفتی لیدی باگ باشی...مرینت:😈😈دستت درد نکنه حالا دیگه ما شدیم دست و پا چلفتی؟؟...... ریناروژ:حالا به دل نگیر بیا بغلم....مرینت:باشه..و رفتم و بغلش کردم...بعدش گفتم:خب بچه ها حالا وقتشه که افشای هویت کنید....قهرمانان:باشه مرینت...پس از تبدیل شدن به خودشون...... کیم:وای مکس تو هم ابر قهرمانی؟؟...مکس:خب اره منم مثل تو ام....رز:وایی جولیکا باورم نمیشه که تو هم قهرمان باشی(دوستان نمیدونم اسم قهرمانی جولیکا چیه)جولیکا:خب اره راستش من امروز معجزه گر گرفتم...ساعت10:خب بچه ها تبدیل شید باید بریم برای افشای هویت برای مردم...
وقتی رسیدیم:لیدی باگ:خب نادیا شاماک ما میخواهیم هویت هامون رو برای مردم افشا کنیم...نادیا:خب صبر کنید ابر قهرمانهای پاریس ما تا 10ثانیه دیگه میریم رو پخش زنده....نادیا:تعجب نکنید این فقط یه اخباره امشب قهرمان های شهر ما میخواهند هویت های خودشون رو برای مردم افشا کنند...لیدی:خب بچه ها حالا وقتشه...پس از تبدیل:نادیا:واو شما بچه دبیرستانی ها نگهبان های پاریس بودید؟؟...مرینت:خب بله ولی من فقط یه قهرمان نیستم من الان نگهبان اعظم معجزه گر های جهان هستم...نادیا:واو واقعا؟؟...ادرین:بله عشق من همیشه بهترینه..نادیا:اوه پس فکر کنم دیگه دخترای پاریس باید از شما دل بکنند چون شما دیگه به عشقتون رسیدید...ادرین:صد دردصد....نادیا:مرینت من واقعا برای پدر و مادرت خوش حالم که همچین دختری دارند...مرینت:ممنونم
از زبان مرینت وقتی به خونه میره:سابین:واییی قهرمان من بیا بغلم پس بگو چرا وقتی یه نفر شرور میشد میرفتی یه گوشه...تام:من واقعا بهت افتخار میکنم که یه ابر قهرمان و یه نگهبان اعظمی..مری: ممنونم بابا ممنونم مامان خب من باید برم بخوابم چون فردا هم بازم باید دیر برم مدرسه....فردا صبح:مرینت:با صدای مامانم از خواب پاشدم وقتی میگفت بلند شو عشقت اومده دنبالت...مرینت: عشقم؟؟عشقم کیه؟؟هاااا ادرین...باشه الان میام...سابین:خب پس زود باش...در مدرسه:مرینت:تا رفتم تو مدرسه بچه های مدرسه به غیر از بچه های کلاس خودمون پریدن سر من و گفتن یه امضاءبه ما بده منم گفتم بچه ها امضای من به چه درد شما میخوره؟ تازه شما که هر روز منو میبینید...بچه ها:اوه راست میگی ولی ما امضا میخوایم...مرینت:خب باشه بیایید...یهو دیدم مدیر هم اومد و ازم امضا خواست منم بهش امضا دادم...پس از امضا دادن در کلاس.خانم بوستیه:خب مرینت و ادرین من خیلی بهتون افتخار میکنم که شما شاگرد های من قهرمان های شهر باشید...مرینت و ادرین:خب ممنونیم ما که کاری نمیکردیم ماهم افتخار میکنیم که شما معلم مایید...خانم بوستیه:ممنونم خب بچه ها کتاب هاتون رو باز کنید....
پس از مدرسه:مرینت:داشتم با الیا میرفتم خونه که دیدم ادرین میگه:مرینت وایسا من برسونمت...مرینت:ممنون ادرین ولی من میخوام با بهترین دوستم برم خونمون...ادرین:عه اینطوریاس؟؟مری اره انطوریاست...ادرین:خب پس منم با نینو میرم خونمون وایسید تا منو نینو هم بیاییم...مرینت:ولی بادیگاردت چی؟؟...ادرین:به اون میگم بره چون دیگه شروری نیست که دنبال من بیاد یا دزدی جرات نداره نزدیک من بشه...مرینت:باشه برو ما اینجاییم..الیا:مری ادرین راست میگه ها دیگه هیچ کسی جرات نمیکنه نزدیک ما بشه مرینت:خب اره ولی راحت شدیم که دیگه شروری نیست که باهاش بجنگیم..الیا:راست میگی....
از زبان ادرین:رفتم و به بادیگاردم گفتم بره و من با دوستم میرم خونه اونم قبول کرد و رفت منم با نینو رفتیم سمت الیا و مرینت منم رفتم سمت مرینت و دست اونو گرفتم و رفتیم سمت خونه مرینت...وقتی رسیدیم مرینت لپمو بوسید و گفت خدافظ و رفت خونشون من رفتم خونمون...وقتی رفتم تو مادرم گفت:سلام ادرین. ادرین:سلام مامان...امیلی:خب امروز مدرسه با عشقت خوش گذشت؟؟....ادرین:اره مامان خیلی خوش گذشت...پلگ اومد بیرون و گفت:ادرین یه کممبر بده من خیلی گشنمه...ادرین:پلگ خسته نشدی اینقدر پنیر خوردی؟؟...پلگ:ببینید خانم امیلی این ادرین همیشه اینطوری میگه...امیلی:خب ادرین تو هم به این پلگ ما سخت نگیر..ادرین:باشه بابا بیا اینم پنیرت
شب انروز:مرینت:خب تیکی وقت تغییر شکله با کت قرار دارم..تیکی:باشه مرینت...مرینت:تیکی اسپاتس ان...وقتی تبدیل شدم رفتم برج ایفل و دیدم کت اونجا نشسته...لیدی:سلام عشقم.. کت:سلام عزیزم بیا اینجا...لیدی:میخایی چیکار کنی؟؟...کت:هیچی بیا اینجا بیا بغلم و بشین...لیدی:باشه عشقم...ورفتم بغلش(عکس همین پارت)
کت:عشقم کارم داشتی؟؟...لیدی:اره راستش میخواستم بگم تو منو دوست داری؟..کت معلومه که دوست دارم این چه حرفیه که میزنی؟؟...لیدی:چون میترسم بری و منو تنها بزاری...کت:من اگه جونمم بره تورو تنها نمیزارم...لیدی:خب باشه منم اگه قرار باشه تمام دنیا را بهم بدن هم تو رو تنها نمیزارم....کت:خب باگابو من باید برم چون ساعتو نگاه کن...لیدی:ساعت۱۲هستش؟؟...کت:بعله خب فردا تو مدرسه میبینمت خدافظ عشقم...لیدی:خدافظ عزیزم...
خب دوستان من الان مادرم داره دعوام میکنه که چرا اینقدا تبلت دستمه خدافظ
کامنت یادتون نره دوستون دارم تا بعد..
تا تعداد کامنت ها به ۲۰تا نرسه بعدیو نمیزارم😘😘😘
اسم ابر قهرمانی جولیکا پرپل تایگر هستش. پرپل تایگر به انگلیسی یعتی ببر بنفش.
خیلی مسخره بود
عالی
عالی بود
عالی بود فقط لایلا هم بیار تو داستان قطعا الان حسابی عصبانیه 👿اینجوری داستانتم هیجانی میشه
بابا یه بار دیگه هم گفتم من یک ساعت پیش قسمت یازده را گذاشتم و لایلا از قسمت ده به بعد وارد ماجرا میشه
داستان خیلی خوبه
عالی بود
عااااااااااااااالی بود فوق العاده داستانت خیلی قشنگه ممنون لطفا زودتر قسمت بعدی رو بزار.
خیلی خوبه من تمام پارت های این داستان رو تا الان خوندم راستی کسایی که قبلا منو دیدن که نظر دادم ببخشید نویسنده ها من تمام داستان رو میخونم تو آخرین پارتی که اومده باشه نظرم رو میدم
آره دقیقا مادر و پدر منم می گن چرا اینقدر گوشی دستته وخودشون میرون توی گوشی
دقیقا
حقیق👍👍👍👍👍