سلام دوستان❤️ من اومدم با قسمت ۳ ...امیدوارم خوشتون بیاد نظر فراموش نشه💜
ك یهو .... ولپینا گفت:دیگ وقت پیروزیه 😈حتما ارباب شرارت خوشحال میشه 👻 ارباب شرارت:ولیپنا خیلی خوب بلدی چطوری کار کنی 😈 ولپینا:پس چی فک کردی ك من نمیتونم . نادیا شاماک :اوو خدای من این همش ی حقه بود مثل اینکه دختر کفشدوزکی و گربه سیاه نمیتونن کاری کنند تا اطلاع ثانوی مردم از خونه هامون بیرون نیان . ی تماس از طرف شهردار داریم . آقای آندره بورژوا چ پیشنهادی ب مردم دارید! شهردار: ب همه مردم توصیه میکنم تا امید نشید و تسلیم اکوما نشید امیدوارم ك دختر کفش دوزکی و گربه سیاه ی کاری کنند . نادیا شاماک : همین طور ك شنیدید تا اطلاع ثانوی بیرون نیایید و تسلیم نشید. دختر کفشدوزکی:اه ب این شانس باید ی کاری کنم گربه سیاه:من مطمئنم میتونیم ی کاری انجام بدیم فقط ب یکم فکر نیاز داریم 😑🤕 دختر کفشدوزکی :دیگ بسه . و طناب را ب سمت ولپینا پرت کرد..... ادامه ص بعد 👈🏻🐞
و ولپینا افتاد ولپینا:این چ کاری بود👿 لیدی باگ:کاری ك باید از اول میکردم. ولپینا تا خواست بلند دید پاهاش با طناب بسته شده. گربه سیاه:بانوی من کارش حرف نداره😆😁😜 کت نوار:پنجه ی برنده . و ب گردنبند ولپینا زدش. لیدی باگ:دیگ بدجنسی کافیه اکوما کوچولو وقتشه شرارتت خنثی بشه ...گرفتمت .. خداحافظ پروانه کوچولو. و طناب را برداشت. لیدی باگ طناب را ب بالا پرت کرد.: کفشدوزک معجزه آسا. لیدی باگ و کت نوار: برن قدش. و دختر کفشدوزکی رفت پیش لایلا. لیدی باگ: لایلا پا شو . لایلا بلند شد و رفت. لایلا توی دلش):انتقام میگیرم. برمیگردم دختر کفشدوزکی. کت نوار:دختر کفشدوزکی تو پیروز شدی . لیدی باگ:ن پیشی ما پیروز شدیم . میدونی تو بهترین همکاری ❤️😁ببخش ك باهات بد رفتار کردم و بهت بی توجهی کردم🙏🏻😘 کت نوار:اوو بانوی من😍مرسی ك هستی من دوست دارم . و میبخشمت 💛😜 لیدی باگ:عجب 😍اما میدونی ك من یک نفر دیگر رو دوست دارم 🤕 کت نوار:بله میدونم بانوی من. 😞 حالا وقت این حرفا نیست . لیدی باگ:راست میگی گربه سیاه ....من رفتم خدانگهدار💚 گربه سیاه:بانوی من ب امید دیدار و هردو ب حالت عادی برگشتن ... مرینت رفت تو کلاس ك...... ادامه ص بععد👈🏻🐞
مرینت رفت تو کلاس. خانم بوستیه:مرینت تو تا الان کجا بودی ؟🤨 مرینت : ام خب من 😶 ك ادرین هم اومد. . خانم بوستیه :آدرین تو کجا بودی؟ آدرین:خانم بوستیه راستش ... ك کلویی وسط حرفش پرید. کلویی:کجا بودید شما دو نفر 😒 خانم بوستیه:کلویی لطفا تو دخالت نکن. کلویی :چی 🤯من دخالت نکنم... آدرین:کلویی لطفا ساکت باش ما خودمون ب این قضیه پایان میدیم . کلویی:باش ب خاطر تو ادرین😡 خانم بوستیه:شما جوابی ندارید پس بهتره برید دفتر مدیر. مرینت وادرین:عاا😨خیلخوب خانم 😥 و هردو شون رفتن دفتر مدیر. آقای مدیر:ببینم بچه ها چیکار کردید شما 🙄 مرینت:آقای مدیر لطفاا ببخشید🤕ما رفته بودیم رفته بودیم ..... ك یادش رفت چی بگه. مدیر گفت:کجا رفته بودید! آدرین:ما رفته بودیم قایم بشیم منو مرینت رفتیم بیرون از مدرسه ی جای خلوت ك کسی نبود اون شرور خیلی خطرناک بود . آقای مدیر: خیلخوب بچه ها برید سر کلاسمون دفعه ی دیگ تکرار نشه . مرینت:چشم هرچی شما بگید. آدرین:ممنون🙏🏻 و داخل راهروی مدرسه بودن ك مرینت گفت:آدرین ممنونم 💛 آدرین: کاری ك نکردم راستی تو کجا بودی؟ مرینت: خب راستش .....بیخیال حالا ك گذشت بریم تو کلاس . آدرین :خیلخوب باشه. ادامه ص بعد👈🏻🐞
و هردو رفتن داخل کلاس و سر جاهاشون نشستن. چند ساعت بعد کلاس تموم شد. مرینت:الیا مامان و بابای من امروز میرن ب نیویورک عصر ساعت ۳ پرواز دارن میخواستم بگم اگر دوست داشتی برای بدرقه شون بیا. الیا:چ خوب... خیلخوب باشه ب نینو هم میگم بیاد. مرینت:باشه. نینو :رفیق اونجارو نگاه مرینت و الیا بیا بریم پیششون. آدرین:موافقم بریم. ك نینو و آدرین هم رفتن پیش الیا و مرینت. آدرین :سلام دوباره دختراا☺️ مرینت:عااااا آدرین تو اینجا چیکار میکنی😨 الیا:اوو سلام 😊خوبی . میگم عصر ساعت ۳ مامان و بابا ی مرینت میرن نیویورک شماهم میایید. آدرین و نینو:,واقعا؟باش ما هم برای بدرقه شون میآییم. مرینت:ممنون از همتون ...من میخواستم ك برای بدرقه مادر و پدرم ی جشن ترتیب بدیم . آدرین:,مرینت فکر خوبیه.... اما ی سوال! مرینت:بپرس. آدرین:پس سفارش ها چی ؟ مرینت:اوو اونا رو میگی😅میدونی خب راستشو بخوای من هم ی چیزایی بلدم و مادر و پدرم این کارو ب من سپردن. آدرین:از پس این مسئولیت بر میایی . مرینت چرا ك ن😁 الیا:از کی تا حالا مرینت ما قناد شده؟؟😄 و آدرین و الیا و نینو خندیدند . مرینت درحالی ك سرخ شده بود گفت:. ادامه ص بعد 👈🏻🐞
مرینت: ههههه😅 دیگ شوخی بسه من باید برم خونه .... خدانگهدار. آدرین:ام مرینت . مرینت:بله آدرین! آدرین: راستی من عصر اگر پدرم اجازه بده میتونم بیام واگرنه.... الیا:ببخشید وسط حرفت پریدم آدرین.....منم میخواستم بگم ك مرینت منم عصر ی کاری دارم اگر...... ك نینو گفت:اوو الیا ببخشید من شتاب دارم باید برم .....میخواستم مرینت بهت بگم ك من عصر ی مسابقه برگزار میشه اگر تونستم میام ... ك مرینت گفت:بچه ها ! اگر نمیرسید مجبورتون نمیکنم فقط اگر تونستین بیایین . الیا:خب باشه هرچی تو بگی دختر☺️ مرینت:من رفتم خداحافظ. آدرین:مرینت یادت باشه من اگر پدرم اجازه بده میتونم بیام واگرنه اینجوری نمیتونم ببخش اگر نیومدم . مرینت:آدرین این چیز مهمی نیست خودم براشون ی جشن کوچیک میگیرم . آدرین:ممنون مرینت تو خیلی مهربونی. مرینت:عااا😨😄 مرسی از نظر لطفتونه💛 و مرینت رفت خونه . سابین درو باز کرد. سابین:اوو سلام عزیزم خوش اومدی. مرینت:سلام مامان ،راستی بابا کجاست؟. سابین :راستش عزیزم اون رفته کارهای سفر را انجام بده ،چرا؟ مرینت:ن چیزی نیست نگران شدم😁 سابین:ن نگرانی برای چی اون جای خاصی نرفته. ك ...... ادامه ص بعد👈🏻🐞
بابای مرینت اومد. تام:سلام دخترم ،سلام سابین. سابین :سلام عزیزم برگشتی؟ تام:بلع نهار چیه گرسنه ام... مرینت:سلام بابا، منم خیلی گشنمه ،دلم داره صدا میده. سابین:خب،، مرینت دستاتو بشور بیا میز را بچین. مرینت:چشم مامان ،الان میام. و مرینت دستاشو شست و رفت و میز را چید تام هم اومد سر میز. تام:بوی چی میاد 😳ی بوی خیلی خوبه . سابین:بفرمایید اینم از ماکارونی امروز. تام:خوشحالم ك در نبود من ی غذای درست و حسابی درست کردی عزیزم😅😇 تام و مرینت هم زدن زدن زیر خنده. سابین:مگ خنده داره؟؟! و خودش هم خندش گرفت. بعد از نهار مرینت رفت تو اتاقش . مرینت:تیکی فکر کنم گرسنه ای !،برات ماکارون اوردم. تیکی :وای ممنون مرینت😍 و تیکی ماکارونش رو خورد. ك همسایه بغلی خونه تام اومد دم در . تام درو باز کرد. همسایه :سلام ببخشید ك سر ظهر مزاحم شدم میخواستم با شما و همسرتون در مورد یک موضوع صحبت کنم. تام:خیلخوب ،سابین بیا دم در. سابین:اومدم تام. و هردو دم در رفتن. همسایه:اما اینجا نمیشه بیایید بریم خونه ی من . تام:هرجور راحتی. و ۲ تایی رفتن خونه همسایه . مرینت:تیکی فرصت خوبیه بزن بریم پایین. و مرینت رفت پایین . مرینت:خب شکر ها کجان! و مرینت ب سختی شکر ها را پیدا کرد. یک کیک کوچیک درست کرد. (توجه الان ساعت ۱۲:۳۰ هست) و ساعت ۱ و نیم شد. مرینت ی گل برای مادرش و یک گل برای پدرش خرید. ساعت ۲ شده بود. تیکی:مرینت از کیک هم امتحان کردی؟ مرینت:تیکی ن باید بزارم تا مامان و بابام بیان واگرنه ك خراب میشه. تیکی:باش،هرجور خودت میفهمی. ك هنوز کادر و پدرش نیومده بودن ك یک نفر زنگ رو زد. مرینت:یعنی كی میتونه باشه 😳. ك یهو...... ادامه ص بعد👈🏻🐞
الیا گفت:منم مرینت خونه ای؟ مرینت:اووو تویی الیا . و بعد درو باز کرد. مرینت دید نینو هم همراهشه مرینت:بچه ها سلام دوباره خوشحال شدم ك اومدید. الیا:عجب حرفا میزی ها !مگ میشه من دوستمون ول کنم برم مرینت:از دست تو 😁💚 نینو:مرینت حالا میزاری بیاییم داخل یا همینجا وایسیم.😅 مرینت:اووو ببخشید بفرمایین داخل. و الیا و نینو هم رفتن داخل خونه. نینو:عجب خونه ای !جاداره برای ی مهمونی بزرگ.،فقط منم دی جی باشم و بزن و بکوب😆 مرینت و الیا دو تایی خندیدن 😂. نینو:مگ خنده داشت . الیا:وای ترکیدم بس خندیدم ،حالا دیگ بسه خنده،راستی مرینت!ببینم کیک درست کردی! مرینت :چرا ك ن من خودم یادم بود . ك یک نفر دیگر زنگ را زد. مرینت :ایندفعه کیه. الیا :چم. نینو:بنظرم مادر و پدرتن. مرینت:فکر کنم....بچه ها برنامه اینه وقتی الیا درو باز کرد. من میپرم بغلشون و شما هم بمب شادی رو بترکونید. الیا:چ برنامه ریزی خوبی! ك الیا درو باز کرد.یهو..... ادامه ص بعد👈🏻🐞
مرینت پرید بغل آدرین! اون آدرین بود ن مامان و بابای مرینت. مرینت چشاشو بسته بود و گفت:خیلی دوست دارم. ك الیا و نینو این مجسمه خشکشون زده بود. الیا:واییی مرینتتت😍🤭 مرینت چشاشو باز کرد. مرینت:وااااااااااااااااا. من متاسفم. و عین گوجه 🍅سرخ شده بود. سریع از بغل آدرین بیرون اومد. آدرین: سلام .مرینت خوبی. مرینت:من من خوبم😨😰تو چطوری.! آدرین:منم خوبم ....راستی چرا بغل من پریدی .. مرینت:خب راستش راستش ..... الیا:اون فکر کرد تو مادر و پدرشی😂 و نینو و الیا از خنده غش رفتن. مرینت:ببخشید.. آدرین:اشکالی نداره. (۲۰ دقیقه قبل از زبان آدرین:پدر ب من اجازه میدید ك ب خونه ب مرینت برم. گابریل:خونه ی اون دختر قناد! آدرین:بله پدر. گابریل:آدرین اون دختر برای تو مناسب نیست .پسرم من صلاح تورا میخوام. آدرین:پدر من میفهمم .اما اینو نمیدونم اون دختر کجاش اشکال داره. بعدشم من دوست اونم ب اون قول دادم ك برم خونشون ...این فقط یک مهمونی کوچیکه. گابریل:باشه میتونی بری. آدرین همراه بادیگاردش رفتن سمت خونه مرینت) ك مامان و بابای مرینت وارد شدن. و بمب شادی را ترکوندن . مرینت رفت تو بغل مادر و پدرش :مامان بابا. دوستون دارم. مامانش:اووو عزیزم ما هم دوست داریم. تام:منم همینطور دخترم🥰 آدرین:آقای تام و خانم سابین ما و مرینت تصمیم گرفتیم سوپرایزتون کنیم چون میرفتین ب نیویورک دلمون براتون تنگ میشد. تام و سابین:متشکرم ،ماهم همینطور. ك الیا گفت:..... ادامه ص بعد 👈🏻🐞
الیا:خب دیگ منتظر چی هستید !کیک رو ببرید ببینیم مرینت چ کرده!😁 مرینت کیک را آورد . سابین:اوو. دخترم تو کیک هم پختی!😍 تام:ب پدرش رفته دیگ. و کیک رو مرینت برید . و یک تیکه داخل دهان مادرش گذاشت. مادرش کیک رو خورد. سابین :واااایی ...این چجور کیکیه دیگ چقدر شوره. مرینت:😨 نکنه ب جای شکر نمک ریخته باشم!!. سابین:دخترم !😥این چ جور کیکیه دیگ ....تو نمک رختی تو کیک . تام:عزیزم اون شکری ك داخل کیک رختی رو برام بیار. مرینت:باش بابا. و مرینت اونا رو آورد. تام ازشون چشید. تام:اینا ك نمکن. مرینت:گند زدم.... ببخشید . مرینت جلوی آدرین کم آورد. الیا:دختر ببینم حواست کجاست !بجای شکر نمک ریختی😂 مرینت:خب من چمیدونم شکراکجا بود . پدرش جای شکرا را نشونش داد .تام:دیگ بجای شکر نمک نریزی. مرینت:باش😅 آدرین: مرینت تو سعی خودت رو کردی ☺️نیاز نیست نگران باشی ،همه گاهی اشتباه میکنن.تو هم کیک هات عالیه ، تام:راست میگی آدرین. مرینت:خیلی ممنون ادرین🤩 الیا:خاله سابین ،ساعت ۳ شدش دیگ وقته پروازتونه. تام :اوو یادم رفته بود ،عزیزم بریم . سابین:باش،بریم .مرینت عزیزم مراقب خودت باش. مرینت:شما هم مواظب باشید ،خدانگهدار. و پدر و مادر مرینت رفتن فرودگاه . چند ساعت بعد . ا درین و الیا و نینو رفتن خونه هاشون. یک نفر زنگ خونه مرینت رو زد. مرینت:یعنی کی میتونه باشه😳 تیکی :نمیدونم . مرینت:تیکی قایم شومن در رو باز میکنم. و تا میخواست درو باز کنه . همسایه از پشت درگرفت:آقای سابین اون موضوعی ك بهتون گفتم رو از مرینت مخفی نگه دارید . مرینت:هااا😐چی چی چ موضوعی 😳 و بعد درو باز کرد. همسایه:مرینت دخترم توییی😁 مرینت:سلام... ببخشید چ موضوعی !؟باید از من مخفی بمونه ! همسایه:پدر و مادرت کجا هستن! مرینت:اونا رفتن ب نیویورک. همسایه:آهان فهمیدم باش. مرینت:صبر کنید. اول بگید کدوم موضوع،بعدش چرا از من مخفی! همسایه :ام خب بعدا مادر و پدرت برات توضیح میدم من باید برم خداحافظ.😄 مرینت:اما.... ك همسایه اش رفت. مرینت درو بست. مرینت :تیکی ... یعنی چ موضوعی ...باید اینو بدونم . تیکی:راست میگی ما هم باید بدونیم، راستی نکنه ك هویت تو رو فهمیدن. مرینت :ن این امکان نداره😳😨 ك یهو.......
دوستان داستان تمام شد.امیدوارم لذت برده باشید
بای . نظر فراموش نشه 🖤❤️❤️
عالیه
یه سری به داستان من هم بزنید مطمئنم پشیمون نمیشوید
همه رو میگم نه فقط نویسنده.
ممنون.. باشه حتما
بهتر نیست گزینه ای بزاری
بدکی نبود.بهم نچسبید.
بوس بای💜💜
عالی بود بعدی لطفا 🙏🏻💖
ای بابا امروز هر داستانی میرم نظر خرده میخاوم اولین نظر باشم خخ ولی عالی بود بعدی را بزار
ممنون😉💙
عالی عزیزم خاله سابین چیه خانم چنگ😂😳