سلام این پار دومم هست اگه پارت اول رو نخوندید حتما برید بخونید که این قسمت رو متوجه بشید بریم پاترهدا برای داستان
خب سلام بچه ها من اومدم با پارت دوم از داستانم امیدوارم خوشتون بیاد بریم سراغ داستان
از زبان گریس : رون رفت جلو افتاد . ما نمی تونستیم تکون بخوریم .وقتی بازی تموم شد به سمت رون رفتیم حالش خیلی خوب نبود اما خب زنده بود. هرمیون : هری تو برو منو و گریس پیش رون هستیم . هری : باشه . از زبان هری: رفتم داخل بعد از کلی راه رفتن چیزی رو که دیدم باور نمیکردم من تموم مدت به پرفسور اسنیپ مشکوک بودم اما اون داشت سعی میکرد از ما محافظت کنه اون ... ما به آینه نگاه میکردیم یک صدا بود انگار کسی داشت باهام حرف میزد . صدا : اون چیزی که تو دنبالش هستی پیش خودته . توی آینه به جیبم نگاه کردم سنگ قدرت توی جیبم بود اون نمیدونست به من نگاه کرد فهمید با هم درحال جنگ بودیم یهو صدای فریاد گریس رو شنیدم که داشت من رو صدا میزد نگران شدم دست اون رو گرفتم دستش پودر شد بعد به صورت پشتش زدم و نابود شد سنگ قدرت توی دستم بود داشتم بیهوش میشدم دیدم گریس داره به سمتم میاد و داد میزد هری بعد من بیهوش شدم. از زبان گریس : ما صدای فریاد های بلند و اینها رو شنیدیم به شدت نگران هری بودم . هرمیون : گریس او برادرته من پیش رون هستم تو برو پیش هری زود باش . رون : گریس برو من حالم خوبه . گریس ممنونم بچه ها . از زبان گریس: دویدم سمت هری و صداش میزدم چند بار صداش زدم اما یهو دیگه هیچی نشنیدم همه جا سکوت بود . حالم بد شد فکر کردم هری رو کشته . تند تر دویدم و همش هری رو صدا میزدم تا رسیدم دیدم هری داره بی هوش میشه خوشحال بودم اون خوبه . دویدم و هری رو گرفتم که سرش به زمین نخوره . بعد هری با صدایی لرزان گفت : پرفسور اسنیپ بد نیس . و بیهوش شد . برام سوال بود پس هری کی رو شکست داده . از زبان هری: به هوش اومدم دیدم گریس هرمیون و رون همراه با پرفسور اسنیپ و پرفسور دامبلدور بالای سرم هستند من بلند شدم و همه چیز رو تعریف کردم
از زبان گریس: هری همه چیز رو برامون تعریف کرد . هری : پرفسور اسنیپ من معذرت میخوام . پرفسور اسنیپ: برای چی هری پاتر؟ هری:خب ..... گریس : راستش ما به شما شک داشتیم اول اینکه بعد از شکست دادن اون غول شما به هری نگاه کردید و هری زخم سرش درد گرفت اما کار......... هری: اما تقصیر شما نبود و در واقع.... هرمیون: همونی که میدونید داشت به هری نگاه میکرد. پرفسور اسنیپ: دوم چیه ؟ هری : ما دندون پشمالو رو دیدیم که ... گریس : وای ، هری ادامه نده . هرمیون: پرفسور حتما شما متوجه حرف هری شدید درسته ؟ پرفسور اسنیپ: بله خانم گرنجر . از زبان هری: دیدم گریس یهو زد زیر گریه خیلی نگرانش شدم ترسیدم که نکنه اتفاقی افتاده باشه اما دیدم رون و هرمیون هم متعجب به گریس نگاه میکنند . هرمیون: گریس حالت خوبه . گریس نگران نباشید اشک ذوق از از اینکه حال هری خوبه . من واقعا نگران بودم . از زبان گریس: همینطور که داشتم گریه میکردم یهو هری بغلم کرد . بغل خواهر برادری. منم هری رو محکم بغل کردم . رون : خب تموم شد دوست دارید برگردیم خوابگاه . گریس : معذرت میخوام رون جوگیر شده بودم .
از زبان گریس: به هرمیون نگاه کردم و دیدم داره یواشکی میخنده . وقتی بلند شدیم رفتم کنارش با بازوم به بازوش زدم . گریس : ببینم هرمیون به چی میخندی؟ هرمیون : 😅یک نگاهی به رون بنداز داره از ترس میلرزه . گریس :😅 آره راست میگی وای قیافه اش رو ببین . از زبان هری: یهو دیدیم هرمیون و گریس دارن غش غش میخندن . هری : ببینم چیزی به لباسم چسبیده ؟ گریس:وای نه هری رون ، رون ترسیده قیافش خنده داره . رون : خب میگی شما نترسیدید ؟ گریس : چرا ولی نه مثل تو بلرزیم . از زبان گریس: یهو پرفسور اسنیپ محکم با چوب دستی فرو کرد تو کمر منو هرمیون. اما خنده ما هنوز بند نیومده . گریس :درد داشت ولی قیافه رون باعث میشه خنده ام بگیره 😂. هرمیون: 😂منم . از زبان هری: رفتیم به خوابگاه و خوابیدیم .
(صبح) گریس : هرمیون بیداری ؟ هرمیون: اره زود باش بریم سر درس . گریس : زوده هنوز وقت داریم بریم کتابخونه ؟ هرمیون : آره. از زبان گریس: من و هرمیون به سرعت رفتیم کتابخونه و کلی کتاب خوندیم . هری : رون . رون بیدار شو . رون: صبح شده هری؟ هری : بدو تا کلاسها دیر نشده . از زبان هری: من و رون رفتیم تو سالن اجتماعات معمولا گریس و هرمیون اونجا میرفتند منتظر ما اما ایندفعه اونجا نبودند. رون: فکر کنم اونا توی کتابخونه باشن . هری : پس زود باش بریم . رون : نگاه کن هری اونا اونجا هستن .هرمیون گریس : سلام هری . سلام رون . هری رون : سلام گریس سلام هرمیون.
رون :😳 این کتاب مطالعه تونه . خیلی بزرگه. هری : من که چند سال طول میکشه اینو بخونم . گریس : اما منو هرمیون تو یکی دو روز تمومش کردیم و تقریبا تمام کتاب های کتابخونه رو خوندیم . رون و هری : 😳 واقعا ؟ هرمیون : بله . تازه غیر از کتابهای درسی . رون : من کتاب های درسی رو هم نمیخونم چه برسه به اینها . گریس :وای بریم سر کلاس . هری : شما برید من و رون بعدا میایم . هرمیون : دیر نکنید پسرا پرفسور مگ گوناگال ازتون عصبانی میشه . رون : باشه . از زبان هری: منو رون رفتیم کتاب درسی مون رو برداشتیم و رفتیم سر کلاس یک گربه روی میز بود اما پرفسور نبود . رون : هنوز پرفسور مگ گوناگال نیومده . هری : آره به موقع رسیدیم . از زبان هری: یهو اون گربه تبدیل شد به پرفسور مگ گوناگال
پرفسور مگ گوناگال: خیلی دیر کردید آقای پاتر و آقای ویزلی . هری : متاسفیم پرفسور مگ گوناگال. پرفسور مگ گوناگال : دیگه تکرار نشه آقای پاتر و آقای ویزلی . هری و رون : چشم پرفسور مگ گوناگال. پرفسور مگ گوناگال : درس رو شروع میکنیم . از زبان گریس: بعد از تموم شدن درسها هری اومد پیش ما . هری : بیاید یک سری به هاگرید بزنیم . هرمیون : هری تو چیز غیر طبیعی توی گریس نمیبینی . هری : پاهات ، لنگ لنگان راه میری . چرا تا حالا نفهمیدم . گریس : چون کلا فکرت جای دیگه بود هری . هری : من.......م....ن . گریس : خودتو سرزنش نکن هری تقصیر تو که نبود . هرمیون: هری اگه ما تا حالا بهت نگفتیم فقط و فقط دلیلش این بود که میخواستیم ببینیم کی متوجه میشی و این خواست گریس بود . هری : خب حالا حالت چطوره ؟ گریس: خوبم هری . شماها برید پیش هاگرید من میرم استراحت کنم . هرمیون: امکان نداره تنهات بزارم . هری : منم . رون : ما همیشه هوای همدیگه رو داریم مگه نه . گریس : وای این جمله رو از کجا یاد گرفتی رون . رون : میدونستم اینو میپرسی ولی یادم نمیاد . گریس :😅 تو خیلی بامزه ای رون . هرمیون : همیطوره😅. گریس : ممنونم بچه ها
از زبان گریس : وقتی خواستیم بریم خوابگاه تا من استراحت کنم یهو دراکو اومد پیش ما با یک دارو که تو دستش بود. دراکو : امممم گریس این دارو باعث بهتر شدن پاهات میشه . گریس : 😧 ممنونم دراکو . اما چرا ؟ دراکو : این رو من برات درست نکردم کار خانم پامفیری بود . گراب گویل بیاید . هری : اونو نخور گریس . گریس : اونکه دیگه قاتل نیست هری درضمن اونو خانم پامفیری درست کرده نه اون . از زبان گریس: من اون دارو رو خوردم و تا فردا حالم خیلی بهتر شده بود و دیگه لنگ لنگ کنان راه نمیرفتم . بعد رفتیم پیش خانم پامفیری . خانم پامفیری: وای گریس باور کردنی نیست تو خوب شدی چه زود . گریس : ممنون خانم پامفیری اگه شما نبودید قطعا به این زودی خوب نمیشدم . خانم پامفیری: خواهش میکنم .
گریس : بیایید بریم سر کلاس . از زبان گریس: بعد از کلاس که پرواز رو یاد گرفتیم پرفسور مگ گوناگال اومد پیش هری . مگ گوناگال: هری با من بیا . سدریک من یک جوینده برات پیدا کردم . از زبان هری: هرمیون رفت و یک چیزی برام اورده بود که دیدم روش اسم پدرم رو نوشته که یک جوینده خوبی بوده و قهرمانه . هری : ممنونم هرمیون . هرمیون : خواهش میکنم هری. از زبان گریس: اون سال گریفندور برنده شد و وقت برگشت ما به خونه شد اما قبلش هاگربد پیش ما اومد . هاگرید : این کتاب رو بگیر عکس تو و دوستات و پدر و مادرت توش هست . گریس : وای ممنونم هاگرید . از زبان هری: گریس محکم هاگرید رو بغل کرد و منم هاگرید رو بغل کردم و وارد قطار شدیم و برگشتیم .
خب بگید چطور بود حتما نظر بدید اگر مشکلی داره حتما بگید تا بتونم رفع کنم دوستون دارم . برید برای چالش😉 ببخشید اگه این پارت اصلا جالب نبود و اتفاق هیجانی نیفتاد چالش : چند سالتونه خواهر برادر دارید ؟ من خودم ۱۵ سالمه و یک خواهر و یک برادر دارم
۱۲سالمه متاسفانه تک فرزندم😞
عالیی
ج،چ: من دخترم ۱۱ سالمه و یه برادر بزرگتر دارم .
سلام خیلی داستانت عالی هست
چالش :۱۲ سالمه و ۲ برادر بزرگتر دارم
وااای عالی بود عزیزم😍🍓
جواب چالش: سیزده سالمه و یه برادر کوچکتر دارم💜🎶
مررررسی عشقم 😘😘😘😍😍💙💙💙💙💙💙
واااییی زینب جون عالبیی بود 😍😍 جواب چالش : 15 سالمه یه برادر کوچیک دارم 😁💙💙 بی صبرانه منتظر پارت بعد هستم 💙😍
واییی مرسییی عزیزمم😍😍😍
پارت سوم داستانت حرف نداشت خوندم نظر هم دادم هیلی خپشحال شدم دیدم پارت سوم اومده 💙💙💙💙💙💙💙💙
وای خیلی ممنون عشقم❤️🥺 خوشحالم خوشت اومده منم عاشق داستان هری پاترت هستم عالیهههه 😍😍😍
مرسی عشقم 💙💙💙💙
خیلی خوب بود پارت بعدی رو زود بزار💙
من ۱۳ سالمه و یه خواهر کوچیک دارم😄
چشم عزیزم خوشحالم که دوس داشتی پارت بعدی تقریبا ۶ روز میشه که تو صف بررسی هست 💜💜💜💜💜
وای خواهر بزرگ بودن رو نمیدونم اما اینکه یک خواهر بزرگتر داشته باشی خیلی خوبه 😁😘😘😘💖💖
عالی بود خیلییییییییییی خوشم اومد و جالب بود ، حتما خوشحال میشم که ادامه بدی 😁❤
چالش : من دخترم ۱۲ سالمه و ی برادر کوچکتر دارم
منتظر پارت بعدی داستان هستم ، بای بای ❤👋🏻
سلام گلممممم💖💖💖💖💖💖💖
چشممم حتما ادامه میدم تا جام آتش نوشتم میخوام رو محفل ققنوس کار کنم تا جام آتش تو بررسی هست💗💗 بازم ممنوم که خوندی و چالش رو انجام دادی 😍😘