داشتم ناهار می خوردم که یهو دستم خورد و ظرفم افتاد ،،، ظرفی که مادرم عاشقش بود،،، یهو دیدم ظرف روی هوا وایساد!!!!!! نور عجیب آبی ای اون رو نگه داشته بود!!!! به مادرم نگاه کردم می خواستم بگم اون ظرف روی هوا وایساد که دیدم مادرم به ظرف زل زده و اون نور عجیب از چشمانش بیرون زده بود !!!!! وحشت کردم داد زدم جیغ زدم دویدم توی اتاق ....
گوشیمو ور داشتم و پنجره رو باز کردم و پریدم بیرون!!!! ویژژژژژژژ و روی زمین فرود اومدم ،،،، بدو بدو رفتم درو باز کردم و یهو دیدم مادرم دنبالمه،،،، ولی نه ،،، همه چیش فرق کرده بود: لباس قرمز،،، موهای نارنجی،،،، شمشیر !!!!! درو بستم،،،، برگشتم دیدم فقط مادرم نیست!!! همه اینجوری بودن!!!!! یکی رو هوا خوابیده بود یکی نامرئی بود !!!!!!
دویدم رفتم خونه ی ستیا اینا ،،،، اون خونه نبود ،،،، و به جاش مادرم منتظرم بود!!!!!! اون با شمشیر به سمت دوید و شمشیر رو از وسط گردنم رد کرد
صدای تپش قلبمو دیگه نمی شنیدم، بدنمو حس نمی کردم ، صفحه ی جلوم سیاه بود، روحمو دیدم، از بدنم رفته بود ، من وسط روح و بدنم بودم، و نور کور کننده ، چشمامو گرفته بودم ، و دوباره، برای بار سوم، متولد شدم
گایز اینم از این خوب شد یکم اکشنش کردم؟ تو کامنتا بگین 🥲🥀هدایتم کنین لایک کامنت و فالو فراموش نشه فالو=فالو میسی🥲💔
آجی میشی؟ اسمم فرشتس با اون اکانتم برات کامنت میدم اونجا جوابمو بده💕
آره میسم آینازم و بعد یه هفته فک کردن دوباره ادامه رمان گذاشتم😐🌷
غلط املایی میگیره تبلتم حمایت😐💔