این داستان در مورد بلک پینک هست
لیسا:بدنم داغون شد بس که دنس رفتم.جنی:این آهنگه پروژه سختی بود.جیسو:آره من که نابودم به اندازه دو ماه براش کار کردیم.رزی:آره باید برلی خودمون جشن بگیریم.لیسا:بچه ها فکر نمیکنید این آهنگه بدبختی یک چیز عجیب داشت انگار یه رمز و رازی داشت.رزی:بچه ها امشب بریم پارک ویلان جشن بگیریم.جنی:چیز بدی هم نمیگه.من که پایه ام.جیسو:منم.هی لیسا کجایی؟؟لیسا:ام خوبم چیشده؟؟ آ آها آره منم هستم.
لیسا:رفتم خونه یه چرتی زدم.همش موزیکویدوئو مون توی ذهنم بود اما صدا هامون یک جوری بود.یکهو بیدار شدم با صدای زنگ گوشیم.رزی بود میگفت باید بریم کیکمون رو بگیریم.جنی:نفهمید؟؟رزی:نه.جیسو:بچه ها فکر کنم اصلا حواسش به تولدش نبوده.رزی:آره بابا.آقا لطفا روش بنویسید کویین لیسا عزیز تولدت مبارک.لیسا:رفتم تو پارک ویلان.سوت و کور بود.یکهو بچه ها ریختن سرم که تولدت مبارک. خیلی خوش حال شدم.
جیسو:داشتیم جشن میگرفتیم که یکهو لیسا زد به سرش.لیسا:تو کی هستی.از جون من چی میخوای؟؟ رزی:چی شده کیو میگی؟؟لیسا:اونجا رو نگاه کنید.یک دختر بچه ۸ سالست.موهاش مثل منه.اما از چشاش..........میاد.جنی:ااااا لیسا راست میگه.جیسو:واییییی.رزی:یاخدااا.لیسا:کو کی هستی از جون ما چی میخوای.دختره:من بدبختی ام.همین امروز به خاطرم دنس رفتین و خواندید.من شما ها رو تنها نمیزارم.لیسا:بچه ها فرار کنید.همه رفتیم خونه ی من.یکهو در قفل شد
لیسا:در و پنجره ها باز بسته میشد.چراغ ها روشن و خاموش میشدن.همون جیغ میزدیم.جنی:بیدار شدیم.دهن لیسا بسته بود.بازش کردم.لیسا خوبی.نمیتونست حرف بزنه.رزی:بچه ها پاشید پاشید باید بریم ویلای من.جیسو:کجاست!؟؟رزی:مهم نیست.الان مهم اینه او بدبختی دنبال ما و مخصوصا لیساعه.جنی:وسایلمون رو جمع کردیم.با قطار رفتیم.کوپه قطار ۵ نفره بود.اما کسی نیومد.لیسا:درو قفل کنید.نفر پنجم بدبختیه.رزی:بدبختی توی راهرو بود.سریع در رو قفل کردم
لیسا:دیدین گفتم لازم نیست این آهنگه رو بخونیم.جنی:حالا کاریه که شده.بدبختی داشت در کوپه رو میشکونده.رفتیم تختای بالا وسایلمون هم جمع کردیم.در رو باز کرد.دید کسی نیست رفت.لیسا:یک صدایی توی گوشم میگفت:بالاخره همو یک جای خوب ملاقات میکنیم لالیسا مانوبام.من خوشم نمیاد کسی بهم بگه لالیسا
خب شرط دارم ۵ لایک💜 ۲۰ بازدید💜 ۲۰ نظر💜
خیلی جذاب بود عاشقش شدم افریننننن