

گذشته ی گیو💙🌊 گیو در کنار خواهر بزرگترش تسوتاکو تومیوکا بزرگ شد. زمانی که او تنها یک بچه بود، خواهرش برای محافظت از او در برابر شیطانها خود را قربانی کرد. بعد از مرگ تسوتاکو، گیو سعی کرد به بقیه بگوید که خواهرش توسط یک شیطان کشته شده است، با این حال به او برچسب دیوانه زده شد و او به نزد یکی از بستگانش که یک دکتر بود فرستاده شد. گیرو در هنگام یک سفر فرار کرد و نزدیک بود در کوهستان جانش را از دست بدهد، اما او نجات داده شد و تبدیل به شاگرد ساکونجی اوروکوداکی شد. گیو زمانی که با سابیتو دیدار کرد سیزده سال داشت و آنها به خاطر سن و سال و گذشتهی مشابهی که داشتند به دوستان صمیمی هم تبدیل شدند. این دو در کوه فوجیکاسانه در گزینش نهایی شیطانکشها شرکت کردند. گیو بعد از حملهی یک شیطان آسیب دید و توسط سابیتو نجات پیدا کرد، کسی که تقریبا همهی شیطانهای اطراف را شکست داده بود. با این حال بعد از مدتی گیو متوجه شد که تنها فردی که در این گزینش جانش را از دست داده سابیتو بوده است. پس از این اتفاق گیو تبدیل به یک هاشیرای آب شد اما نسبت به جایگاهی به دست آورده بود دچار تردید بود.

شینوبو💜🦋 شینوبو به عنوان جوانترین دختر خانواده کوچو متولد شد و همراه با مادر، پدر و خواهر بزرگترش کانائه زندگی میکرد. او زندگی خوشی داشت تا این که پدر و مادرش جلوی چشم او و خواهرش توسط شیطانها کشته شدند. درست در زمانی که شیطانی قصد گرفتن جان آن دو را داشت، یک هاشیرا به نام گیومی هیمجیما اقدام به کشتن آن شیطان کرد. شینوبو و کانانئه با درد و رنجی که متحمل شده بودند تبدیل به شیطان کش شدند تا از یکدیگر محافطت کنند و از رخ دادن چنین تجربهی تلخی برای سایر مردم جلوگیری کنند. در مقعطی شینوبو و کانائه طی یک سفر روی پلی با یک دختر برده روبرو شدند که ظاهرا گم شده بود. کانائه مجذوب او شد و تصمیم گرفت بر خلاف نظر اولیه شینوبو این دختر را به ملک پروانه ببرد. آنها سرانجام این دختر را با نام کانائو تسویوری از اربابش خریدند تا او در ملک پروانه تمرین کند و تبدیل به یک تسوگوکو شود.

مویچیرو 💚💙🌫 مویچیرو و برادر دوقلواش یویچیرو فرزندان یک چوببر و همسرش بودند. زمانی که آنها ده سال داشتند، مادرشان دچار یک سرماخوردگی شد که این بیماری منجر به برونشیت شد و او را از پای درآورد. پدرشان که برای آوردن داروهای گیاهی برای مادر آنها رفته بود گرفتار یک طوفان شد و با سقوط از صخرهای کشته شد. این خواهر و برادر یتیم برای بقا در کنار هم ماندند و مویچیرو از نظر احساسات جای پدرشان را گرفت. یویچیرو اما فردی سرد و بیروح شد. در بهار بعدی، همسر اویاکاتا یعنی آمانه اوبویاشیکی برای استخدام این دوقلوها در دسته شیطان کش آمد. در حالی که مویچیرو نسبت به این موضوع اشتیاق داشت اما یویچیرو نسبت به آن بیاعتنا بود و با آن مخالفت کرد. در مقطعی از تابستان بعد، یک شیطان وارد کلبهی آنها شد و به آنها حمله کرد. یویچیرو برای حفاظت از مویچیرو بازوی چپش را از دست داد. این شیطان که چیز با ارزشی در آنجا پیدا نکرده بود به آزار دادن آنها پرداخت، و در این زمان مویچیرو که کنترل خود را از دست داده با خشم زیاد و هر چیزی که در اطرافش بود این شیطان را نابود کرد. آن شیطان خاکستر شد و مویچیرو به داخل خانه برگشت. او در آنجا یویچیرو را در حال مرگ یافت و در حالی که دست برادرش را گرفته بود شاهد درگذشت او بود. مدتی پس از آن آمانه و دخترانش به آنجا رسیدند و مویچیرو را درمان کردند. بعد از این ماجرا مویچیرو حافظهی خود را از دست داد و زندگی قدیمی خود را برای پیوستن به دسته شیطان کش رها کرد، و او به خاطر قدرتی که داشت خیلی زود به مقام هاشیرا رسید. او که حافظهی خود را از دست داده بود، شخصیتش شبیه به یویچیرو شده بود.

میتسوری❤💚💖 میتسوری با قدرتی غیر طبیعی و رنگ موی عجیبی به دنیا آمد، موضوعی که باعث شد به او به چشم فردی عجیب و غریب نگاه شود و او نتواند ازدواج کند. مادر او با خاطر این تفاوت او را قضاوت میکرد و با رنگ کردن موهایش سعی میکرد او را شبیه به سایر دختران کند. با این حال این کار بیفایده بود و او همچنان توسط نامزدش طرد میشد. در مقطعی میتسوری با کاگایا اوبویاشیکی روبرو شد، و کاگایا به او گفت که از عادی بودن دست بردارد و چیزی هست را بپذیرد. او به خاطر همین رویارویی به شیطان کشها پیوست و از مهارت و قدرت خود استفاده کرد تا به جایگاه هشیرابرسد. او همچنین این ایده را مطرح کرد که با مردی که از او قویتر است ازدواج کند، اما این ایده کارایی نداشت چرا که او قدرتمندتر از تمام همتایان خود، به استثنای هاشیراهای سابقش بود.

رنگوکو🧡🔥💥 کیوجورو پسر بزرگ شینجورو رنگوکو بود. پدر او به عنوان هاشیرای شعله از دسته شیطانکش شناخته میشد تا این که به طور غیر منتظرهای بازنشست شد. کیوجورو همچنین یک برادر جوانتر هم داشت که در کنار او تمرین میکرد تا این که پدرش آموزش دادن به آنها را متوقف کرد.

سانمی بزرگترین پسر از هفت فرزند خانواده بود. پدر او فردی بدرفتار بود و به طور مرتب فرزندان و مادر آنها را شلاق میزد، تا این که روزی توسط فردی که از او کینه داشت خنجر خورد و کشته شد. بعد از آن سانمی و گنیا از مادر و خانوادهشان حمایت کردند. یک روز، مادر سانمی به خانه بازنگشت و از این رو سانمی به جستجوی او رفت. در مقطعی، او مادرش را پیدا کرد و پی برد که او تبدیل به یک شیطان شده است. سانمی نتوانست جلوی مادرش را بگیرد و این شیطان در بازگشت به خانه پنج تا از خواهر و برادران او را کشت. با این حال قبل از این که این شیطان بتواند گنیا را بکشد، سانمی با ضربهی یک چاقو او را از پنجره به خیابان پرت کرد. پس مبارزه با این شیطان دو زخم بزرگ روی صورت او ایجاد شد و خون مارچی (خونی مدهوشکننده برای شیطانها) که از او خارج شده بود به سانمی فرصت داد تا کار شیطان را تمام کند. زمانی که گنیا برای یافتن دکتری برای خواهر و برادرانش به بیرون رفت، سانمی را ایستاده بالای جسد مادرش یافت. او که فکر میکرد یک گرگ به آنها حمله کرده است، سانمی را متهم به قتل مادرشان کرد. بعد این ماجرا سانمی اقدام به ترک گنیا کرد و شروع به شکار شیطانها کرد. او بدون اطلاع از وجود شیطان کشها و شمشیرهای نیچیرین خود را با سلاحهای بسیاری مجهز کرد تا در شب با شیطانها مبارزه کند. او با وجود سبک مبارزهی خام و بیپروا، به لطف شانس و عطر خون منحصر به فردش زنده ماند. در حالی که سانمی برای شکار شیطانهای سرگردان بود، سرانجام با یک شیطان کش به نام ماساچیکا کومنو دیدار کرد، و کومنو او را به یک مربی مناسب معرفی کرد. این دو در انجام تمرینها متحد شدند و در مقطعی برای شکست دادن شیطان رده پایینی ۱ اقدام کردند، با این حال کومنو در این نبرد جان خود را از دست داد و از این رو تنها سانمی به جایگاه هاشیرای باد ترفیع پیدا کرد

اوبانای در قبیله یا خانوادهای از دزدان متولد شد که از ثروت بسیاری برخوردار بودند و این ثروت را از افراد کشته شده توسط شیطان مار به دست آورده بودند، شیطانی که آن را ستایش میکردند. این شیطان در فرم یک زن با صورت و پایین-تنهی مار بود که علاقهی زیادی به بچههای تازه متولد شده داشت، بچههایی که خانواده اوبانای در قبال ثروت برای او قربانی میکردند. اوبانای به عنوان اولین پسر متولد شده در این خانواده در مدت ۳۷۰ سال، تمام روزهای زندگی خود را توسط خانوادهاش در یک قفس چوبی حبس بود و خانوادهی او اصرار داشتند تا برای او ظرفهایی از غذای غنی بیاوردند تا حدی که او از آنها خسته شود. شیطان مار همچنین به اوبانای علاقه داشت، چرا که اوبانای یک پسربچهی نادر با چشمانی چند رنگ بود. این شیطان شبها را اطراف قفس او گشت میزد و در تاریکی به او خیره میشد، موضوعی که باعث ترس اوبانای میشد و او نمیتوانست بخوابد. زمانی که اوبانای به دوازده سالگی رسید او سرانجام از سلولش خارج شد. او به اتاقی همانند یک معبد گرانبها برده شد و در آنجا برای اولین بار با شیطان مار به شکل مستقیم رو در رو شد. این شیطان اظهار کرد که اونابای برای خورده شدن خیلی کوچک است و او باید کمی بیشتر منتظر بماند. این شیطان تصمیم گرفت تا دهان اوبانای را تا گوشهایش شکاف دهد تا شبیه به خودش شود. خون ریخته شده از این فرآیند نیز در کاسهای جمع شد تا او بعدا بتواند آن را بنوشد. اوبانای به سلولش بازگردانده شد و تنها فکرش فرار و بقا بود. او به وسیلهی یک سنجاق مو که دزده بود در هنگام شب شروع به کندن سلولش کرد. تنها موجودی که او میتوانست به آن اعتماد کند ماری بود به نام کابورامارو که در قفس او ول میگشت. سرانجام اوبانای موفق به فرار شد. او در هنگام فرار توسط شیطان مار تحت تعقیب قرار گرفت و نزدیک بود گرفتار و کشته شود، اما او به طور اتفاقی توسط ستون شعله نجات پیدا کرد. شیطان مار به خاطر فرار کردن اوبانای تمام پنجاه بستگان او را کشت و تنها فرد بازمانده پسرعموی بزرگتر او بود، کسی که او نیز توسط ستون نام برده نجات پیدا کرد. با این حال وقتی پسرعمویش به او پیوست، او را به خاطر مرگ خانوادهاش سرزنش و طرد کرد. اوبانای به خاطر تاثیر حرفهای پسرعمویش به دسته شیطان کشها پیوست و تصمیم گرفت تمام خشم خود را بر سر شیطانها خالی کند. او باور داشت که با به خطر انداختن جان خود برای نجات دیگران احساس بهتری خواهد داشت.

تنگن در خانوادهای با نه بچه از یک قبیله شینوبی به دنیا آمد. وقتی او پانزده ساله بود هفت تا از خواهر و برادرانش مردند و تنها او و یکی از برادران جوانش باقی ماندند. تمرینات خشن و نامناسب پدرشان باعث شد تا آنها تحمل بالایی پیدا کنند و برادر تنگن به فردی همانند پدرشان تبدیل شود، یعنی کسی که به جان افراد بیاعتنا باشد و از افراد به عنوان ابزار استفاده کند. تنگن که از این نوع جهانبینی منزجر بود تصمیم گرفت با ارزشهایی که در دوران جوانی به او القا شده بود به همراه سه همسرش روستای خود را ترک کند. او به همسرانش آموخت که اول برای جان خودشان ارزش قائل شوند، دوم به مردم بیگناه، و در آخر برای او، حتی اگر این موضوع مخالف تعلیماتشان باشد. در خانواده اوزوی تعدد زوجات مرسوم بود بنابراین تنگن در ۱۵ سالگی باید سه زن میداشت که توسط رئیس قبیله انتخاب میشد. مدتی بعد تنگن و خانوادهی او به جستجوی کاگایا اوبویاشیکی پرداختند تا به دستهی شیطانکشها بپیوندند. تنگن به تدریج در این دسته به رتبههای بالاتر دست یافت و مدتی قبل از سانمی شینازوگاوا تبدیل به هاشیرای صدا شد.

خواهران کوچو زندگی آرام و خوشی داشتن و همراه با پدر و مادرشان زندگی میکردند. با این حال یک اتفاق زندگی آنها را تغییر داد، اتفاقی که طی آن پدر و مادر این دو خواهر جلوی چشم آنها توسط شیطانها کشته شدند. درست در زمانی که یک شیطان قصد گرفتن جان آنها را داشت، یک ستون به نام گیومی هیمجیما اقدام به کشتن آن شیطان کرد و آنها را نجات داد. کانانئه و شینوبو با درد و رنجی که متحمل شده بودند تبدیل به شیطان کش شدند تا از یکدیگر محافطت کنند و از رخ دادن جنین تجربهی تلخی برای سایر مردم جلوگیری کنند. پس از مدتی، کانائه تبدیل به ستون گل شد. او در اولین نشست ستون مربوط به سانمی حاضر بود، و به خاطر رفتار این ستون جدید با رهبرشان نگاهی هشدارآمیز به او داشت. در مقعطی شینوبو و کانائه طی یک سفر روی پلی با یک دختر برده روبرو شدند که ظاهرا گم شده بود. کانائه مجذوب او شد و تصمیم گرفت بر خلاف نظر اولیه شینوبو این دختر را به ملک پروانه ببرد. آنها این دختر را با نام کانائو تسویوری از اربابش خریدند تا او در ملک پروانه تمرین کند و تبدیل به یک تسوگوکو شود. چند سال بعد، کانائه با دوما، ماه بالایی دوم از دوازده ماه شیطان روبرو شد. او در این نبرد به شدت مجروح شد و دوما قبل از این که بتواند او را بخورد مجبور شد به خاطر طلوع خورشید فرار کند. در حالی که کانائه در آغوش خواهرش جان میداد، او سعی کرد شینوبو را متقاعد کند که از دسته شیطان کشها خارج شود و یک زندگی معمولی دنبال کند، اما خواهرش به دنبال انتقام خواهرش بود. کانائه در آخرین کلماتش خصوصیات دوما را برای شینبو شرح داد.

پیش از این که گیومی یک شیطان کش و هاشیرا شود، او با نه بچهی یتیم دیگر در یک مبعد بزرگ شد. این ناحیه به خاطر حملات شیطانی شناخته شده بود و از این رو گیومی همیشه گیاه گلیسین بخور میداد تا شیطانها را از آنجا دفع کند. یک شب یکی از این نه بچه قوانین معبد را نادیده گرفت و از مرزهای آن فراتر رفت. او بلافصله با یک شیطان روبرو شد و به خاطر حفظ جان خود به آن شیطان گفت که سایر بچهها از جمله گیومی را بخورد. این بچه پس برداشتن گلیسین بخوری، آن شیطان را در تاریکی شب به داخل معبد راهنمایی کرد. چهار بچه توسط این شیطان کشته شدند و بچههای دیگر با بیاعتنایی به دستورات گیومی سعی به فرار از معبد کردند. نابینایی گیومی باعث بیاعتمادی بچهها به قابلیتهای او در دفاع از آنها شده بود و همین موضوع باعث شد تا آنها او را رها کنند و توسط آن شیطان کشته شوند. در پایان تنها یک بچه – جوانترین آنها به نام سایو – به حرف گیومی گوش کرد و بر ترس خود غلبه کرد. گیومی نیز موفق به شکست دادن آن شیطان شد. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا مردم به صحنهی حادثه آمدند اما با برداشت اشتباهی که از جملهی سایو داشتند، فکر کردند گیومی اقدام به کشتن بچهها کرده است. گیومی بعدا زندانی و متهم به قتل هفت بچه شد، اما قبل از این که او برای جرم نکردهاش اعدام شود مداخلهی کاگایا اوبویاشیکی باعث نجات او شد. پس از آن گیومی تبدیل به یک شیطان کش شد و تنها در دو ماه به هاشیرا سنگ تبدیل شد.
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
پسر عموش نبود دختر خاله اش بود😐
اوبانای تنها پسر خانواده بود همونطور که تو متن نوشته شده
خیلی غم انگیز بود 🥺🥺🥺🥺🥺
امیدوارم خوشت اومده باشه و به دردت بخوره 😊 من خودم فن نیستم ولی اینو 3 سال پیش وقتی که نگاه میکردم منتظر کردم😂😭
منتشر*
اره خیلی برام جالب بود و خیلیم خوشم اومد
خوشحالم که خوشت اومد ✨🌚💖
مویچیرو پسرههههههههه
فکر کنم 😭😂
اوبانای بدبختــــــــــــــ😭😭😭
عالی بود
عـالـی بـود•-•🥺🍓🫐