ادرین:داشتم تو خیابون راه میرفتم بارون خیلیی شدید بود که یکی گف: عمو میشه لطفا ازم گل بخرین تورو خدا🥺 خیلی کوچولو بودش نشستم زمین :خانوم کوچولو اسمت چیه مرینت:عمو اسمم مرینته میشه لطفا ازم گل بخرین تورو خدا اگه برای رییسم پول نبرم کتکم میزنه اخم کردم :کوچولو چند سالته؟مرینت: ۱۳ عمو خیلیی کوچولو بود و قیافه نازی داشت قدشم شاید به زور به کمرم میرسید: دوست داری بیای با من زندگی کنی؟
مرینت:چی برای چی عمو :اومممم اید چون میخوام زندگی بهتری داشته باشی مری:ولی عمو :ولی و اما نداریم بیا دست کوچولوشو گرفتم یخ گرده بود هودیمو در اوردم و تنش کردم هودیم تا مچ پاش بود🥺 سریع رسیدیم خونه مرینت رو بردم تو اتاقم یه لباس برداشتم :بیا اینارو بپوش کوچولو من میرم بیرون فرصت حرف زدن بهش ندادم اومدم بیرون وقتی لباسو پکشید اومد بیرون مرینت:ام چیزه عمو ببخشید نوار بهداشتی ندارید😳🥺 :ای جونم کوچولو الان بهت میدم بهش یه نوار بهداشتی دادم ولی دستم خورد بهش دیدم خیلییی داغه :مرینت تو تب داری!
سریع رفت دستشویی اومد من مرینت بخواب رو تخت واسش سریع یه برچسب خنک کننده اوردم چسبوندم رو پیشونیش یهو عین یه بچه گربه عطسه کرد🤧
بچه ها میدونم کم بود دفعه بعد بیشتر مینویسم
همین دیگه
بوس بای
واییییی ادامش بده عمه🥺🥺
😙اوکی