پای کامپیوتر بودم و داشتم روی جزوم کار میکردم فنجون قهوه بغل دستم بودو هر از گاهی یه کم ازش میخوردم ساعت نزدیکای ۴ صب بود
همینجوری که داشتم با سرعت یه حلزون تایپ میکردم... احساس کردم صدایی از بالکن میاد مث صدای پایی که کوبیده میشه به زمین
رفتم تو تراس، اما چیزی نبود... وقتی برگشتم دیدم قهوه برگشته و خالی شده رو درسنامه هام... خیلی عصبی شدم و فنجونو زدم زمین تا بشکنه... باور نکردنی بود
فنجون نشکست... اما من دیگ کاری بهش نداشتمو شورو کردم به پاک کردن قهوه از روی برگه ها...
-خداروشکر نریخت رو لپ تابم وگرنه کل زندگیم که همون یه جزوس به باد میرفت..
میخواین بدونین جزوم راجب چی بود!؟ درباره "زندگی قبلی یا بعدی مردم"...
بعضیاتون تا این اسم رو میشنوید مغزتون فرمان میده که حالتون ازش به هم بخوره✨🌚 خب... بدم نمیگه... این داستانه خیلی پیچیده ایه... نه فقط برای تو برای همه... هیچ بنی بشری نمیدونه تو این جهان چه خبره..
اما من امروز به عنوان یه انسان معمولی میخوام یه سری ازین تئوری ها رو برسی کنم..
این یه داستان نیست، یه واقعیته حالا... شاید آخرش بهتون بگم که چرا فنجون برگشت و نشکست...
پس فعلا اصن اون داستانو فراموش کنین... من امروز آسوکامو میخوام این کارو انجام بدم.. نه آسوکاییکه یه جورایی پارتنر گروه کیوم گرله... آسوکایی که الان میخوام در ثانیه باهاتون باشه... پس امیدوارم شمام همراهم باشین...
نظرات بازدیدکنندگان (0)