
گفتم نه ندیدم وایسا پیدا کنیم باهم ، با همدیگه کل اتاق رو گشتیم گفتم تو اتاقت نیس بیا باهم برم به حیاط نگاه کنم گفت باشه رفتم پایین از پله ها، دیدم یه چیز برق میزد رفتم کنارش دیدم گردنبند هس عین چیزی که یونا میگفت برداشتم تو ذهنم گفتم آخه اگه وقتی برمیگشت اون وقت میافتاد میدیدم رفتم بالا که دیدم هنوز یونا داره کشو هارو میگرده رفتم کنارش گفتم پیدا کردم با خوشحالی برگشت گفت واقعا گفتم اره دادم دستش خیلی ذوق میکرد گفت ممنون و بعد انداخت دور گردنش گفتم مگه این گردنبند چیه که تو برات مهمه گفتم این گردنبند نه تنها من دارمش بلکه سانا و جیمین و جونگ کوک هم دارن اینارو ما چهار تا داریم قول دادیم تا اخر مرگمون درنیاریم از گردنمون ولی مال من افتاده بود و نفهمیدم گفت از کجا پیدا کردی گفتم کنار پله ها گفت شاید وقتی افتادم افتاده با تعجب داشتم نگاهش میکردم مگه اون افتاده بود. از زبان یونا ، وقتی اون حرفم رو گفتم تازه فهمیدم گند زدم میخواستم جم کنم ولی شوگا گفت تو مگه افتادی زمین با بیچاره گی گفتم اره گفت چرا گفتم چون چشام از بس گریه ای بود چشام تار میدید که پام پیچ خورد افتادم زمین گفت پس به همین خاطر داشتی از پله ها کمک میگرفتی گفتم اره بعد دوباره نشستم رو تخت گفت الان پات درد میکنه گفتم نه کنارم زانو زد و پام رو گرفت خیلی درد میکرد به همین خاطر داشتم ملافه روی تخت رو فشار میدادم گفت درد نمیکنه که کنترلم رو از دست دادم و ناله کردم گفتم ای درد میکنه شوگا گفت مگه درد نمیکرد گفتم الان درد میکنه .از زبان شوگا ، از سر لجبازی به سرش همه چیز میومد که نتونست کنترل کنه خودشو و گفت درد میکنه گفتم هیچی نشده فقط یکم درد گرفته درس میشه. از زبان یونا ، گفتم خودم میدونم الان میتونی بری. از زبان سانا ، تو آینه داشتم به خودم نگاه میکردم رفتم یه دوش بگیرم آب رو باز کردم داشتم به تهیونگ فک میکردم از حموم در اومدم ۲ ساعت بود تو حموم بودم. از زبان تهیونگ، رفتم یه دوش گرفتم بعد از حموم در اومدم و لباس پوشیدم و خوابیدم....
فردا صبح از زبان تهیونگ، از خواب بیدار شدم لباسام رو عوض کردم دست صورتمو شستم رفتم اتاق سانا در رو زدم گفت بیا رفتم تو سانا داشت موهاشو شونه میزد رفتم کنارش شونه رو از دستش گرفتم گفتم میتونم موهای بیبی گرلم رو شونه کنم. از زبان سانا، وقتی گفت بیبی گرل خیلی خجالت کشیدم لپام قرمز شد سرم رو با نشانه اره تکون دادم .از زبان تهیونگ، سانا خجالت کشید خیلی کیوت شده بود بهش لبخند زدم موهاشو شونه کردم بعد روبه بهم کرد گفت ممنون لبخند زدم بعد گفتم بیا پایین صبحانه بخوریم گفت باشه از اتاقش رفتم بیرون رفتم پایین شوگا نشسته بود سر میز و کنارش یونا چشام داشت از تعجب در میومد یونا از خواب بیدار شده بود رفتم نشستم سر میز گفتم چه عجب زود بیدار شدین پیشی خانم، یونا اخم کرد بعد گفت اگه یه بارم بهم بگی پیشی میکشمت بعد سانا یهو اومد سلام کرد گفت اع یونا چه عجب از خواب زود بیدار شدی .از زبان یونا، چون پام درد میکرد نتونستم بخوابم صبح زود بیدار شدم تو اتاق حوصلم سر رفته بود رفتم پایین دیدم شوگا هس انگار منتظر بود تهیونگ و سانا بیاد رفتم نشستم با تعجب گفت اع چرا زود بیدار شدی گفتم خواب نیومد بعد تهیونگ اومد اونم همون سوال رو پرسید دیگه داشتم عصبانی میشدم که سانا اومد گفت اع یونا تازه از خواب بیدار شدی دیگه خودم رو کنترل نتونستم بکنم گفتم بابا یه بار زود بیدار شدم مگه چیشده از میز بلند شدم گفتم اصلا من بیدار نیستم خوابیدم و بعد با هزار بدبختی رفتم بالا اتاقم در رو محکم بستم نشستم رو تخت پام خیلی درد میکرد.
از زبان شوگا ، یونا داد زد بعد رفت بالا ولی فک کردم دیدم دوباره با کمک نرده ها رفت پس پاش درد میکرد تهیونگ گفت این چرا این جور داد میزنه گفتم خب راس میگه دیگه یه بار از خواب زود بیدار شده این همه تعجب داره بعد گفتم شما صبحانتون رو بخورید من برم یه کار مهم دارم بعد میام از میز بلند شدم رفتم طرف اتاق یونا در رو آروم زدم که گفت بیا رفتم اتاقش دیدم نشسته رو تختش گفتم فعلا درد میکنه گفت نه رفتم زانو زدم کنارش وقتی خواستم پاش رو دست بزنم که ناله ای کرد گفت ایییییی درد میکنه گفتم میگی درد نمیکنه چرا جلو خودت رو میگیری و لجبازی میکنی هیچی نگفت گفتم یکم بعد دکتر خبر میکنم. از زبان یونا، این دفعه نتونستم کنترل کنم ناله کردم و گفتم درد میکنه که شوگا گفت لجبازی نکنم جلو خودمو نگیرم هیچی نگفتم بعد شوگا گفت دکتر خبر میکنم سری تکون دادم بعد شوگا از اتاق رفت بیرون .از زبان شوگا، از اتاقش اومدم بیرون به دکتر خبر دادم تا بیاد رفتم پایین طرف اشپز خونه که خدمتکار گفت چیزی لازم دارید آقای مین گفتم اره شکلات داریم گفت اره گفتم یکم از شکلات هارو ببر به اتاق یونا اگه پرسید کی اورد فقط بگو ریس . پرسید اگه کدومش منو نگو فقط بگو ریس گفت باشه از اشپز خونه اومدم بیرون رفتم سر میز تهیونگ گفت کارت رو کردی گفتم اره .از زبان تهیونگ، وقتی شوگا رفت گفتم سانا امروز باهم به یه جایی میریم با تعجب گفت کجا گفتم میبینی بعد صبحانه شو خورد که شوگا اومد گفتم کارات رو کردی گفت اره بعد گفتم شوگا منو سانا امروز به یه جایی میریم گفت کجا گفتم بعدا بهت میگم گفت باشه بعد نشست صبحانه شو خورد گفتم سانا پاشو برو حاظر شو گفت باشه رفت اتاقش بعد روبه شوگا کردم گفتم شوگا سانا رو میبرم باشگاه گفت چرا گفتم چون اونها میدونی تکواندو کار میکردن پس ببرم ببینم اونجا چیکار میکنه باهم رقابت کنیم که شوگا گفت مواظب خودت باش اونا خیلی حرفه ای هستن اونا ۴۵ تا بادیگارد رو فقط تو سالن شکست دادن پس زیاده روی نکن گفتم باشه بعد سانا اومد پایین گفت من حاظرم گفتم اوکی بریم رفتیم سوار ماشینم شدیم تو راه بودیم سانا گفت میتونم ظبط رو باز کنم گفتم اره سانا ظبط رو باز کرد بعد تو یه اهنگ وایساد داشت زیر لبش اهنگ رو همراهی میکرد خیلی ناز میخوند وقتی رسیدیم گفتم پیاده شو بعد پیاده شد گفت اینجا که باشگاه تکواندو هس گفتم اره گفت برا چی اوردیم اینجا گفتم تو تکواندو رو دوس داری اوردم یکم باهم تمرین کنیم چطوره لبخند زد گفت میتونی با من رقابت کنی گفتم نه ولی سعی میکنم گفت باشه بعد رفتیم تو گفت تهیونگ اینجا که خالی هس گفتم اره چون رزرو کردم گفت باشه. از زبون سانا، رفتیم طرف اتاق ها تهیونگ باهام اومد گفتم هوی کجا میای میخوام لباسام رو عوض کنم تو هم برو لباسات رو عوض کن بعد در رو به صورتش زدم گفتم بعد لباسام رو عوض کردم میام .از زبان تهیونگ، منم رفتم لباسام رو عوض کردم بعد سانا اومد بیرون گفت من اومدم گفتم خوش اومدی....
خب این پارت هم تموم شد 🤞🏻💙
امیدوارم خوشتون اومده باشه 😍
داستانم رو ادامه بدم اصن خوبه🥺🥲
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
راستی داستانتم عالییی🍡🍡
پارتتتتت بعددد پللیززز
عاشق رمانتم پارت بعد
۱ ماه شده خبری ازت نیست
اجی هستی؟
اجیییییییییییییییییییییییییییییییی
پارت بعد پلیززززز
اجی خوبی؟
چزا پارت 14 رو نمیزاری😐😐
پارت ۱۴ چرا نیست؟!😐
عالییییییی
تنکسسس🤩😇