این داستان درمورد ا/ت و تهیونگ و جیمین هستش
سلام اسم من ا/ت هستش من ۲۰ سالمه . من در کره زندگی میکنم برای طراحی به سئول رفتم معمولا همه شرکت ها به کار من نیاز داشتن اما من به شرکت بنگتن رفتم تا در اونجا طراح یه گروهی به اسم Bts باشم تا حالا زیاد اسمشون رو شنیده بودم ولی ندیده بودمشون . .......... از زبان ا/ت صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم دیدم دوستم جولیکا بهم زنگ زده جواب دادم : بلههههه 😴 ا/ت بدو دیر نشه نا سلامتی قراره طراح بنگتن باشی 😠 نترس هنوز ۱ ساعت وقت دارم 😐 باشع پس بعدا میبینمت بای 😉 بای 😌
پاشدم و دست صورتم رو تمیز کردم و آشپز خونه رفتم واسه خودم صبحانه درست کردم وقتی که صبحانه خوردم پریدم تو حموم یه حموم سریع کردم و یه آرایش ملایم کردم و یه لباس بنفش پوشیدم
رسیدم به شرکت به منشی اونجا گفتم که طراح جدید هستم اون گفت که بشینم تا صدام کنه . رفتم نسستم که دیدم Bts وارد سالن شد همه براشون دست زدن و بعد رفتن داخل اتاقی که روش نوشته بود ((اتاق تمرین ))
بعد چند دقیقه منشی منو صدا کرد تا برم پیش مدیر وقتی رفتم پیش مدیر . آقای رئیس وان که مدیرم بود ازم استقبال کرد گفت که واسه اجرای جدید Bts یه طرح عالی و بی نقص میخواد و گفت که تا ۲ روز وقت دارم منم قبول کردم آقای رئیس وان من رو به اتاقم رسوند گفت که میتونم اینجا طراحی کنم و گفت که عصر به اتاقش برم تا منو به اعضا گروه Bts معرفی کنه منم قبول کردم ........
خب این از پارت اول لطفا نظر بدین چون بار اولم بود بوس بهتون لاو های من 🤭
بریم واس ادامه پارت ها😉
ساعت ۳ بود چند تا طرح کشیدم از نظر خودم که عالی بودن داشتم به طرحی که کشیده بودم فکر میکردم که صدای در زدن شنیدم بله _خانوم ا/ت آقای رئیس وان گفتن که با شما کار دارن باشه الان میرم دفترشون منشی رفت منم طرح هام رو آماده کردم تا به آقای رئیس وان نشون بدم در زدم و رفتم داخل اونجا رئیس وان و ۷ تا پسر خوشگل نشسته بودن
سلامی کردم و داخل رفتم با همه آشنا شدم طرح رو نشون دادم همه خوششون اومد و تائید کردن من خیلی خوشحال بودم که احساس یه نگاه سنگین رو رو خودم احساس کردم کمی دقت کردم دیدم جیمین داره با نگاه خیلی اعصبانی به من نگاه میکنه اهمیتی ندادم و از اتاق بیرون رفتم ۲ ساعت بعد .......
وسایلم رو جمع کردم تا برم خونه تو راه بودم که صدای ضربه زدن به کسی بود صدا لز داخل یه کوچه می اومد رفتم داخل کوچه دیدم چند تا آدم دارن به یه نفر آسیب میزنن ناراحت شدم و برای دفاع از اون پسر جلو رفتم بهشون گفتم : دست بردارید از کارتون ه اگه ور نداریم میخوای چیکار کنی خانوم کوچولو از این کارت پشیمون میشی عوضی ( از اونجای که ا/ت تکواندو بلد بود زد دهن همرو سرویس کرد) اون پسرا از اونجا رفتن به اون پسره نگاه کردم اون جیمین بود 😲 خیلی شوکه شدم کمک بهش کردم تا بلند شه ازش آدرس خونش رو پرسیدم ولی از اونجایی که مست بود فقط میخندید 😐
خواستم ببرمش به کمپانی ولی تعطیل بود ای شت 😒 بردمش خونه خودم تمام وزنش روم بود رو مبل نشوندمش براش پتو گرم بردم تا بخوابه خواستم برم که دیدم دستم رو کشید تو چشاش نگاه کردم اونم داشت تو چشام نگاه میکرد بهگ گفت چرا امروز انقدر خوشگل بودی ها 🤨 _جان؟؟؟😐 همین که گفتم تو بیش از هد خوشگلی 😠 _بااااا باشه بعد روش پتو کشیدم خیلی سریع خوابش برد دیدم زیر لب زمزمه کرد ((ممنونم بابات امروز )) _ خواهش میکنم😁
خوااااااهشا پارت بعدی رو بزار😣
من 3تا سکته زدم😢
خیلی داستانت قشنگه😍😍💜💜💜
من همینجوری امدم همرو شانسی زدم حتی یکی هم نخوندم ولی شانس خوبی دارم
آفرین خوب شروع کردی یعنی چی چرا امروز بیش از حد خوشکل بودی خوب بدبخت خوشکل بوده دیگه😂😂آفرین خوب شروع کردی منتظر پارت بعدی هستم ببینم چی میشه مرسی
💙💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍