کاربر 💛اپل جک💛 هستم
که مامانم گفت بیا ناهار بخوریم رفتم پایین ناهار خوردم بعدم رفتم خوابیدم تا غروب که با بچه ها قرار داشتیم بیدار شدم داشت ساعت۶ میشد سریع حاضر شدم و رفتم
سارا= ببینم دختر چرا انقدر دیر کردی اه یه ساعته منتظرتیم. سریتا= اشکالی نداره عزیزم مهم اینه که اومدی رینا= ببخشید بچه ها سلام مارانا= سلام
باهم کلی حرف زدیم و... تا شب شد رفتم خونه شام خوردم و وسایلمو جمع کردم و رفتم خوابیدم صبح شد مثل همیشه دیر کردم سریع یه چیزی خوردم و رفتم دبیرستان
بالاخره رسیدم معلم گفت باید توی جاها تعغیری بدیم من رفتم سر جام نشستم که دیدم همون پسر دیروزی جاش پیش منه
گفتم= س س سلام اه گمونم فردیک هستی اوه درسته گفت= آره من فردیک هستم و تو گفتم اوه آره خوب من رینا هستم گفت از آشنایی خوشبختم گفتم همچنین
تو دلم به خودم می گفتم چطور باید کنارش درس بخونم کلا حواسم از درسام پرت میشه شاید باید به معلم بگم خوب نه. آخرش تصمیم گرفتم همون جا باشم به زور دوام آوردن تا مدرسه تموم شد رفتم خونه
رفتم خونه به مامان و بابام گفتم گفتن که ولی خب چیزی نمیشه که اگه اونجا بشینی گفتم آخه میدونین کمی خجالت میکشم مامان و بابام که گفتن باشم بهترین دوستم سریتا بود
بهش زنگ زدم
الو سلام سریتا. سریتا سلام اتفاقی افتاده. گفتم آره میدونی من خجالت میکشم کنار. سریتا فردیک آره. گفتم آره. گفت میدونی تو باید...
خو دیگه دستم شکست بقیشو فردا میزارم
عالی و زیبا بود منتظر پارت بعدت تا فردا هستم 👌🏻💕