❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
صبح جغدم بارتی اومد.خیلی تعجب کردم چون الان وقت رسیدن نامه ها نبود.نامه از مامانم بود.بدون مقدمه فقط نوشته بود:ِ باید ببینمت.بیا. یعنی چی.مامان من همیشه واسم کلی نامه خوب مینوشت.این دیگه چی بود.امشب به البوس گفتم میشه به جیمز بگی شنل نامرئی باباش رو بده بهم.و بعد بهش همنه چی رو گفتم.گفت باشه.و سر نهار بهم داد.شب رفتم تو شومینه سالن عمومی و به خونمون رفتم.مامانم رو دیدم.اومد و بهم گفت:امیلی ؛ تو،تو خطری.ازش پرسیدم چه خطری و جواب داد:کسی که پدرت رو کشت.دنبال توئه.نباید از هاگوارتز بیرون بیای.به پرفسور مک گونگال اطلاع دادم.ازش پرسیدم:این کیه.چرا منو میخواد.چرا بابام رو کشته؟ جواب داد:یه جادوگر سیاه.اون پدرت رو با ورد اوادراکاورادرا کشت.اون دنبال توئه.چون تو اخرین عضو از خوانواده ریچل ها هستی.
حب چرا منو میخواد. -نمیتونم بهت بگم _مادرررررر -امی اصرار نکن و بعد برگشتم تو شومینه هاگوارتز. و به خوابگاه رفتم.رزی خوابیده بود.خواستم یه اطلاعات راجع این جادوگر بدست بیارم.صبح شنل رو به البوس دادم و بهش گفتم همه چی رو.بعد ازش خداحافظی کردم.گفت کجا؟ و بهش گفتم میخوام برم کتابخونه تا یه اطلاعاتی راجع این ادمه(بیلارد اردینک) بدست بیارم.رفتم و کل کتابخونه رو زیر و رو کردم ولی....
دوستان من لشتباهی به جای مرلین نوشتمم ریچل ببخشید.خب ادامه👇 چیزی دست گیرم نشد.فقط یه کتاب بود که توش نوشته بود.دشمنان خانواده مرلین.ورق زدم و فهمیدم یه خانواده،بودن که با مرلین ها مشکل داشتن.چون ریش مرلین صاحب سنگ زندگی بود و اونو میخواستن.کدوم سنگ زندگی؟؟؟ رفتم و مشخصات سنگ زندگی رو خوندم.این این همون سنگیه که مادرم تو صندوق جواهراتش داره.فهمیدم چرا وقتی من یه بار به اونددست زدم انقدر عصبانی شد.
روزها همینطور میگذشت.یه روز واسه کلاس مراقبت از موجودات جادویی به جنگل رفتیم.وقتی کلتس تموم شد داشتیم برمیگشتیم که رد خون دیدم رو زمین.برگشتم و ردشو دنبال کردم.جلوتر یه تکشاخ مرده مونده بود.پس این خون،خون تک شاخ بود.اما کدوم خبیثی میخواد خون تکشاخ بخوره.خب همون خبیثی که دنبال منه؟ شاید.شاید هم نه
یهو از پشت یه صدایی اومد.ترسیدم.رومو برگردوندم و هیچی ندیدم.به خودم گفتم شاید خیالاتی شدم.اما دوباره صدا رو شنیدم.انگار صدای هورا کشیدن بود.به سمت صدا رفتم و چوب دستیم رو گرفتم .( راستی تا حالا نگفتم اما چوب دستی امیلی از ریسه قلب اژدها و پر تکشاخ و چوب درخت بیده) دستم میلرزید.جلوتر یه دختر رو دیدم.یا یه زن جوان.
همین که منو دید غیب شد.روی زمین رد خون تکشاخ رو دیدم.پس اون بوده که خون تکشاخ رو میخورده.اما چررا؟
هنوز تو شوک بودم که یه صدایی اومد.برگشتم و البوس و جیمز و ززی رو دیدم.برگشتیم هاگوارتز.به کلاس پرفسور لانگ باتم رفتیم و گیاه شناسی داشتیم.کلاس تموم شد.بعد به کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه رفتیم.و دوباره خواستیم دوئل کنیم.من دوباره افتادم.با اندور مارتین.اهههه نمیخواستم بهش اشعه بزنم چون اون جون منو نجات داد.اما اون یه ضربه ای زد که حس کردم استخونم خورد شد.دستم شکسته بود احتمالا.با دست سالمم یه ورد زدم که دو دور پشتک وارو زد.همه خندیدن و اونم با عجله پا شد و به من خواست ضربه بزنه.که با اکسپلیارموس جلوش رو گرفتم و خلع سلاحش کردم.بهم افرین گفتن .
چند روز میگذشت.منو البوس و رزی به دیدن هاگرید رفتیم.من قضیه رو براش تعریف کردم(خون تکشاخ) و اون گفت حتما توهم زدم.
شب با صدایی از خواب پریدم.رزی رو بیدار کردم و بهش گفتم این صدای چیه.اونم گفت که صدایی نمشنوه.یعینی چی؟ عین یه کابوس بود.دیدم یکی از دانش اموز های هاعلپاف تو هوا معلقه.از راهرو رفتم که بد عنق رو دیدم.شروع رکد اذیت کزدنم و گفتم اگه بس نکنی میرم و به پرفسور مک گونگال میگم اخراجت کنه.اما پس نمیکرد.گلدون رو انداخت رو سرم.و من جاخالی دادم.زفتم بیرون ولی وقتی رفتم کسی مبود.برگشتم به خوابگاه.
امروز تمرین کوییدچ داشتیم.داشتیم بازی میکردیم و البوس و کورپیوس هم اومدن و نگامون میکردن.عملکردم مخشر بود.با اینکه کوچیکترین عضو کوییدچ بودم بازم خیلی خوب بودم.بعد کلاس من به کتابخونه رفتم.چیزی پیدانکردم و به سرم زد از قسمت ممنوعه کتابخانه هم دیدن کنم.پیش البوس رفتم و اون هم گفت که شب باهام میاد.
واسه رزی همه چی رو تعریف کردم.شب که داشتیم میرفتیم با البوس یهو رو زمین افتادم.نمیتونستم دست و پام رو تکون بدم.اگه دست من احمق بوود عمرا میفهمیدم چه خبره.اما البوس درجا فهمید من با طناب نامرئی بسته شدم و ضد طلسمش رو زد.یعنی چی؟کی ایننکارو کرد.
از پشت گلدون ها صدای تق تق میومد.من ترسیدم و با البوس سریع رفتیم.من چوبدستیم رو با ورد(لوموس) روشن کردم و وارد قسمت ممنوعه شدیم.که یهو یه صدایی اومد و اون پشت......
بدعنق بود.روح مزاحم.خندید و به البوس گفت توهم مثل بابات همش دنبال دردسری و خنده کنان رفت.از پشت پرفسور مک گونگال اومد.پاتررر.مرلیننن . دارین چیکار میکنین.من به من و من افتادم.
پرفسور مک گونگال مارو برد.منم همه چی رو بهش گفتم.گفت شما حدود 5،6 تا قانون های مدرسه رو زیر پا گذاشتین.یک وارد جنگل ممنوعه شدین.نصفه شب تو راهرو ها پرسه زدین.تو راهرو ها جادو کردین.وارد قسمت ممنوعه کتابخانه سدین.و 50 امتیاز از گروهتون کم میشه
واسمون مجازاتی تایین نکرد که خیلی باعث تعجبم شد.چون مکک گونگال همیشه رو مخه و خیلی سخت گیره.برگشتیم سمت خوابگاهمون.بانوی چاق نبود😞یعنی کجا رفته؟ کلی صداش کردم و بالاخره تو یکی از تابلو ها پیداش کردم.که خوابش برده بود.
وقتی دید بیدارش کردم خیلی عصبی شد.اسم رمز که واتر ملون(هندوانه 🍉) بود رو گفتم .اما بانوی چاق حرکتی نکرد.گفت اشتباهه.یعنی چی.مگه همین نبود؟ -همین الان عوضش کردمِ _منو مسخره کردی؟ساعت 2 شب وقت عوض کردن رمز دره.
_وقتی دیر وقت بیای همین میشه رفتم سراغ پرفسور مک گونگال و اون اومد و بلنوی چاق رو مجبور کرد بره کنار.اونم غرغر کنان رفت و من رفتم تو.همینطور ذهنم مشغول بود.
امروز رفتیم واس کلاس مراقبت از موجودات جادویی . وقتی کلاس تموم شد داشتم میرفتم سمت کلبه هاگرید تا بهش همه چی رو بگم.البوس هم اومد.یهو از پشت صدای ورد اوادراکاداورا(سیاه ترین ورد جادوگری.کشتن درجا بدون باقی موندن اثر) رو شنیدم.سریع به عقب برگشتیم.اونجا لونا بایت که از گروه ریونکلاو بود رو دیدیم.البوس بدو بدو رفت سراغ هاگرید.اون اومد.و وقتی لونا رو دید سکته کرد.
لونا رو بردیم.یعینی چی؟همه این اتفاقات یکجا فقط یه معنی داشت.این بود که یه نفر دوباره اوج گرفته.وقتی پرفسور مک گونگال دید کم مونده بود سکته کنه.
از ما خواست همه چی رو تعریف کنیم.ما گفتیم داشتیم به دیدن هاگرید میرفتیم که صدای یه زن که اوادراکاورادرا میگفت رو شنیدیم.بلافاصله برگشتیم اما اون غیب شده بود.تنها چیزی که فعمیدیم این بود که موهاش نقره ای هست.
پرفسور مک گونگال حرف هامون رو باور نکرد.این بود که گفتیم سانتور ها هم دیدن . برین از اونا بپرسین.
من به سالن عمومی گریفندور و البوس به سالن عمومی اسلیترین رفت.خبر لونا مثل کرونا در حال پخش شدن تو کل هاگوارتز بود.هرکی منو دید ازم پرسید چی شده
من جواب هیچکدوم رو ندادم و به اتاقم رفتم.رزی اومد.وقتی شنید چی شده گفت امکان نداره.داره؟ امکان نداره ولدمورت دوباره اوج گرفته باشه.اون مرده
امروز روزنامه پیام امروز رو اوردن.تو اون از جلسه ای که هری پاتر و مامان رزی(هرماینی) تشکیل داده بودن نوشته بود.واسه اینکه زخم هری بعد 22 سال دوباره درد گرفته. اون گفت زخمش یا وقتی که ولدمورت خوشحال بود درد میگرفت یا ناراجت
مرسی که خوندید کامنت یادتون نره
عااااااالی بود
محشرررررررررر بوووووووووووووووود آیدااااا😍😍😍😘😘😘😘
مرسی کاترین جونم
❤️❤️❤️
جالب بود.
ادامه بده💖 خيلی خوب شد که بيشتر نوشتی💖
مرسی عزیزم
محشر بود عالییی... من خیلی خوشم اومد ❤🤩👌🏻
مشتاقانه منتظر پارت بعدی هستم ببینم چی میشه 😃😆
راستی یه سوال داشتم : حدودن چند روز طول میکشه که ی تست بررسی بشه ؟ چون من ب تازگی شروع کردم تست گذاشتن و میخواستم بدونم .🙂😀
مرسی عزیزم.پارت بعدی خیلی جالبه ولی سال سومشون خیلی خفن تره.بعد راجع سوالت باید بگم که بستگی داره تستت چقدر جالب باشه چون تست های بهتر سریعتر منتشر میشن و حدودا 7.8 روزی طول میکشه.
وایی بی صبرانه منتظر پارت های بعدی داستانت هستم خیلی عالین 🤩🤩❤
اها پس حالا حالا ها باید صبر کنم ، مرسی عزیزم ❤💚👋🏻
باحال بود ادامه بده
مرسی عزیزم
از اینکه معمایی بود خیلی خوشم اومد.ممنون از داستان خوبت🥰
مرسی گلم