خب گل جانان اینم پارت ۴ ....امیدوارم خوشتون بیاد 🙃🖤
صدای پیام گوشی جونگ کوک بود ..... دوستش لی هو پیام داده : + سلام کوک چخبر . کوک : لی هو ؟ .... . جیمین : لی هو ؟ ...همون دوستت ؟ . کوک : آره همون. تهیونگ : خو چی میگه ؟ .... . کوک : فعلا هیچی وایسین بیینم .... کوک _ سلام ...خبری نیست ..از تو چخبر + منم خبری نیست ....چیزه میخواستم بگم من و سائو و دوست دخترش میخوایم امشب بریم بار .... گفتم خبر بدم تو عم بیا کوک _ نه زیاد حسش نیست .....شما برین دفعه بدی منم میام .... + بیخیال ....بیا دیگه ... خوش میگذره .
تهیونگ و جیمین تا الان سرشون تو گوشی کوک بود و پیاما رو میدیدن . ته : عه کوک نشد دیگه تو عم برو ..... . کوک : نه زیاد حوصله ندارم .... جیمین : اذیت نکن ....بری حال و هواتم عوض میشه عه . تهیونگ : راست میگه .... . کوک : باشه حالا شاید رفتم . کوک _ خیلی خب باشه شاید اومدم + ایول پس من آدرسو میفرستم...میبینمت😎 کوک _ اوکی ....میبینمت 👋
کوک از رو مبل بلند میشه و میره تو اتاقش که رو لیریک یکی از آهنگاش کار کنه . جیمین و تهیونگ هنوز رو مبل نشستن . جیمین : هعیی ...... این بچه کی انقدر بزرگ شد ..... . تهیونگ : 😐💔 .... جیمین چی میگی .... . جیمین : جدی میگم انگار نه انگار اون اولا از هر دختری فراری بود الان اومده واسه ما از یه دختره میگه 😐💔🔪 . تهیونگ : ما فعلا بهتره به فکر خودمون باشیم . جیمین : من این حرفتو پخش میکنم اونوقت اگه جرعت داری جلو آرمیا بگو باید به فکر خودمون باشیم 😐💜 . تهیونگ : بابا آرمی ها اونقدم حالا اذیت نمیکنن که .... اصلا اذیت نمیکنن خیلیییی هاشون میگن ما باید خوشبخت شیم ..... . جیمین : تهیونگ من همینطوری با آرمی ها خوشبخت ترم ما نه وقت این کارارو داریم نه همه ی آرمی ها عقیدشون اینه . تهیونگ : اوکی اوکی 😐👐 . _ البته بعضی آرمی ها عم خیلی رو ما تعصب دارن .... .
تهیونگ و جیمین جفتشون برمیگردن سمت تکیه گاه مبل و بالا سرشون یونگی رو میبینن ! . جیمین : هیونگ؟!....از کی اینجایی ؟... . تهیونگ : اصن مگه تو اتاق خواب نبودی ؟!..... . یونگی : نه ....من پشت مبل دراز کشیده بودم که خوابم برد ولی به لطف سر و صدای تو ( تهیونگو میگه ) و جیمین و کوک بیدار شدم .... خب خب بگین ببینم لیا کیه ؟!.. .
تهیونگ : لی.. لیا ؟!....اصن لیا کیه کی چی میگه ...من ...من دسشویی دارم !!. و بلند میشه و میخواد بدو عه سمت دسشویی که یونگی تیشرتشو از پشت میگیره و نمیذاره بره . ته : هیونگگگگ!! ☹ . یونگی : بشین سر جات😐🔪 . و ته رو میکشه سمت مبل اونم ناچارن میشینه . جیمین : چیزه .... چیزه لیا.... دختر همسایست.... آره دختر همسایس 😁 . یونگی : که دختر همسایس ... به نظرتون من دارم عر عر میکنم ؟...😐👐. تهیونگ : تا حدودی .
یونگی با قیافه ی ( دلم میخواد لهت کنم ولی نمیتونم ) یه نگاه به جفتشون میندازه و چند لحظه سکوت میشه و بعدش با لحن آروم و با خونسردی گفت : به نامجون میگم .....😐🔪 . تهیونگ : 😐💔🙏🙏🙏🙏 . جیمین : 😐🥺🙏 . شوگا : اون شکلی به مننگاه نکنین ....من دوباره حوصله ی شکست عشقی اوشونو ندارم .... میسپرمتون دست نامجون و جین به راه راست هدایتتون کنن ! . و میره تو اتاقش و درو میبنده .
تهیونگ و جیمین یه نگاه به هم میندازن و جیمین میگه : بدبخت شدیم 😐💔 . تهیونگ : چرا ؟ . جیمین : ته موقعیتو درک کن اگه شوگا هیونگ به نامجون هیونگ چیزی بگه دوباره باید مث اوندفه هر روز سخنرانی ها و بازجویی های نامجون هیونگ و چک کنیم ... جین هیونگم که کلا خوراکش چک کردن ماعه 😶💔 . تهیونگ : بابا این قضیه به کوک مربوطه ما دو تا رو چیکار دارن ..... این کارارو با اون قراره بکنن نه با ما 😹🔪 . جیمین : مطمئنی ؟ 😐👐
تهیونگ یاد دفعه ی قبلی میوفته که همه ی اینکارارو رو هر سه تاشون انحام دادن و قیافش میره تو هم . ته : ....😐💔 . جیمین : 😐👐💔 . و جفتشون بدو بدو میرن سمت اتاق کوک .
در میزنن و میدوعن تو . کوک : چیشده چرا انقدر هولین .!.!😶💔 . اونا قضیه اینکه شوگا پشت مبل بودو برای کوک تعریف میکنن . کوک : همین ؟!. تهیونگ : یعنی چی همین 😐💔 .... داریم بدبخت میشیم بعد تو میگی همین ؟!😐💔 . کوک : دیشب ...... . جیمین : خب ؟ 😐 . کوک : دیشب من با نامجون هیونگ حرف زدم همه چیو راحب لیا بهش گفتم ! . جیمین : چی ؟!. تهیونگ : چطوری ؟! . تهیونگ و جیمین باهم : چراا ؟!؟! . کوک : بابا آروم باشین .... نامجون هیونگ میگفت باید ناراحت باشم و رفتارم عجیبه منم براش همه چیو گفتم . جیمین : و اونم هیچ کاری نکرد ؟!؟. کوک : عاعا خیلی راحت گفت خوشحالم که ناراحت نیستی و تمام .... انقدر هول نشین😁💜 .
جیمین و کوک و ته یکم دیگه حرف میزنن ... نامجون ، جین و جیهوپ از فروشگاه برمیگردن و همه غذا درست میکنن و میخورن . ساعت ۹ شب : کوک داره حاضر میشه و میره سمت باری که با سائو و لی هو قرار بود برن ... و البته دوست دختر سائو .
از زبون کوک : رسیدم به اون بار .... رفتم یکم گشتم که لی هو و سائو رو با یه دختره دیدم .... احتمالا دوست دختر سائو بود . رفتم پیششون .... بعد سلام و احوالپرسی سائو منو با اون دختره آشنا کرد ... درست میگفتم ... دوست دختر سائو بود .
چند ساعت اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت ... خوشحال بودم که اومدم .... یکم بعد لی هو و سائو و یجی ( اسم دوست دختر سائو ) میخواستن برن شلم بخورن و برگردن خونه هاشون . اونا رفتن ولی من میخواستم یکم بیشتر بمونم پس باهاشون نرفتم . رو صدنلی نشسته بودم و ویسکی میخوردم که صدایی از کنارم شنیدم ... .
( تو سوال قبلی منظورم شام و صندلی بود نه شلم و صدنلی 😶🙏💔😹 ) یه دختره با موهای مشکی سرشو یه طرفه گذاشته بود رو میز و صورتش به سمت دیگه بود و معلوم نبود . انگار ....نمیدونم داشت گریه میکرد .... یا میخندید ..... بین این دو تا بود .... سرشو از رو میز برداشت و داشت مشروب میخورد که موهاش کنار رفتن و صورتش معلوم شد ..... .
خب دوستان این پارت هم تموم شد 🖤 امیدوارم خوشتون اومده باشه 🖤 حتما تو کامنتا نظرتونو بگین💙🖤 عاشقتونم 💚❤💙🧡💖🖤💛 بای 👋
عالی بود💜💜💜
وای عالی بود خیلی خوب بود دوس داشتم
بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم😇😇
عالیییییه دختر.آخه گفتم شاید به نظرم جواب ندی . برای همین کامنت نمیزاشتم
لازم نیست به من توضیح بدی هیچکس مجبور به کامنت گذاشتن نیست همین که داستانامو میخونین بهترین حمایته💜💜💜💜💜
ممنون کیانا
عااالی بود 😍پارت بعد رو زود بذار
عالییییییی تروخدا پارت بعد رو بزار
فقط یک سوال:تک فرزند یا خواهر برادر داری؟قصد فصولب نییت ولی فکر کنم یا تک فرزندی یا یکی داری و معلومه کتاب زیاد میخوری چون تخیل خیلی خیلی قوی داری من خودم تک فرزندم و خوره کتاب😂😂(همون کتابخون خودمون) و همه میگن تخیل من پیش از حد قویه میخوام فقط بدونم تک فرزندی یا نه؟؟؟؟؟
قصد فضولی ندارم🙂
تک فرزندم 😹💜
البته کتابو اشتباه گفتی یعنی من اصلا و ابدا هیچوقت کتاب نمیخونم یعنی الان ۲ سالی هست لای کتابامو باز نکردم 😐🙄🤷♀️💔😹🔪👐
اگه تخیلت پس چرا داستان نمیزاری یه داستان فیکی چیزی😟
عالی پارت بعدی رو بذار
خیلیییییی باحال بوددددد
ولی من پارت موخامممممممم💜💜💜😐😐
وایییییییی عالیییییی بوددددددددددددددددددد 🤩🤩🥰
به احتمال زیاد لیا بود نه ؟؟
تو پارت بعدی میبینی 😂💜💜
مثل همیشه عالی بود