فصل 2 پارت آخر
همون به سمت ایران رفتیم به تهران رسیدیم شهر غرق شادی بود همه شاد بودن ازمون استقبال زیادی شد پیکر شهدا هم همراهمون بود شهدای جنگ عراق جنگ ایران و جنگهای دیگه
پیکر شهدا تو داری شهرشون دفن شد من به سمت بندر انزلی راه افتادم با چند تا هم رزم ها که دوستام بودن به خونه رسیدم خیلی خسته بودم پدربزرگ ازم استقبال کرد مادر پدری نداشتم متاسفانه پدر در جنگ صدام زمانی که 23 سالش بود شهید شد
و مادر هم بر اثر کرونای سال پیش درگذشت استراحت کردم و رو بعد 1 ساعت خواب یه سر به وادی زدم و سر مزار پدر مادر رفتم گلهای لاله رو سر مزار پدر گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن دوستم منو جمع کرد چند روز بعد نامه ای اومد از طرف دولت بود دعوتم کردن به تهران رفتم تهران و کل هم رزم هام اونجا بودن رئیس جنبور تو یه مراسم از
از ما تقدیر کرد و نوبت به نوبت به ما مدال داد و یه دونه کارت هدیه منو مدالم رو گرفتم نفر بعدی اومد ولی به جای گرفتن مدال زیر گلوی رئیس جنبور چاقو کشید و گفت اگه مقام و پولت رو ندی میکشمت من با یه حرکت
پا چاقو رو انداختم من با مشت زدم تو صورتش وچاقو رو تو پاش زدم رئیس جنبور تشکر کرد و تقدیر کرد نگهبانان دست اون خیانتکار رو بستن و سوار ماشین کردنش من دلم برای بچه بشار سوخت نه پدر داشت نه مادر من رفتم یتیم خونه و سرپرستیشو گرفتم 5 ماه بعد هم ازدواج کردم ولی هنوز خاطرات من تموم نشده ......... ادامه دارد
ناظر جان منتشر کن لایک و کامنت یادتون نره عزیزان
عالی خیلی خوشم اومد🤩💓
عخی تو این داستان به بنده خدا بشار خیلی ظلم شد😂هعییییی زنم که گرفتی 🥲😂اهم عالییییی بود♥
عالیییی بود داداشی ❤❤❤