اینم پارت سوم کامنت فراموش نشه 💌
فردا صبح بود بیدار شدم گفتم وقت درست کردن همبرگر هست لیست برداشتم گفتم الان باید برای نگهبانان همبرگر درست کنم به اختاپوس و پاتریک گفتم بیاین تنبلی بسه اختاپوس گفت باشه ولی پاتریک هنوز خواب بود 😴 گفتم باشه تا پاتریک داره بلند میشه من برم مواد آماده کنم که یهو تلفنم زنگ خورد آقای خرچنگ بود گفتم سلام گفت باب اسفنجی داری چیکار میکنی گفتم دارم برای درست کردن همبرگر ها آماده میشم
آقای خرچنگ گفت یادت باشه پول زیاد بگیری 💰 گفتم چشم قربان وقتی قطع کردم دیدم وای نه داره دیر میشه اجاق گاز روشن کردم همبرگر هارا گذاشتم بوش همه جا را گرفته بود وقتی پاتریک بوی همبرگر ها 🍔 بو کرد پرواز کرد آمد گفت سلام باب اسفنجی گفتم سلام پاتریک گفت چند تا همبرگر بده گفتم صبر کن پاتریک که ناگهان نگهبانان آمدند
گفتم پاتریک اختاپوس صدا کن وقت وقت درست کردن همبرگر هاست 😋 اختاپوس آمد گفت آمدم وقتی به تمام نگهبانان همبرگر دادیم رفتم برنامه نگاه کردم📃 گفتم حالا باید به شاه و دخترش صبحانه بدیم تا اختاپوس شنید رفت گفت طرح های من آماده هست گفتم بزن بریم دوتا همبرگر درست کردم به اختاپوس و پاتریک گفتم این همبرگر ها را ببرید اختاپوس سینی شاه نپتون برداشت برد
وقتی صبحانه شاه تمام شد رفتم برنامه برداشتم گفتم دیگه وقت صبحانه درباریان هست وقتی شروع کردم به دست کردم وقتی به همه دادم گفتم وقت ناهار خودمان هست شروع کردم به درست کردم وقتی خوردیم پاتریک گفت بیا بریم بازی گفتم من یک کار کوچولو دارم رفتم دفتر خاطرات برداشتم 📕📒
شروع کردم به نوشتن وقتی که نوشتن تمام کردم پاتریک گفت بیا اینجا پر از عروس دریایی های کمیاب هست سریع تور برداشتم گفتم پس بزن بریم داشتیم بازی میکردیم از زبان اختاپوس 👈 داشتم نقاشی هایم به سمت اتاق شاه می بردم که یهو این دوتا احمق دیدم که داشتن عروس دریایی بازی میکردن گفتم بیخیال اختاپوس برو طرح هایت نشان بده
وقتی بردم دیدم وای همه نقاشی شاه نپتون هست رفتم نقاشی هایم نشان دادم گفتم من میتوانم از شما نقاشی بکشم از زبان باب اسفنجی 👈 داشتم با پاتریک بازی میکردم گفتم باید یکم استراحت کنیم برای درست کردن ناهار پاتریک گفت باشه ولی اینجا پر از عروس دریایی های کمیاب هست مگه نه گفتم آره بعد دوباره بازی میکنیم
از زبان اختاپوس 👈 کار نقاشی تمام شد شاه گفت چه زیبا شنیدم تو یک موسیقی دان هستی گفتم بله عصر دوباره میایم گفت باشه فقط زود با خوشحالی گفتم چشم قربان شاه دستور داد این نقاشی آویزان کنند وقتی کار آویزان تمام شد از زبان باب اسفنجی 👈
رفتم استراحت کنم که خوردم به آلبوم عکس های بچگی دیدم گفتم خیلی از آن موقع گذشته 😭 ولی جایش با دوستان جدید آشنا شدم از آن بهتر شدم مدیر دوم رستوران خرچنگی خسته بودم وقتی خوابیدم چشمام باز کردم گفتم وای نه باید برم وسایل آماده کنم اختاپوس آمد گفت منم آمدم رفتم کاهو ها را برش زدم گفتم داشت یادم می رفت همبرگر ها را بردارم وقتی در انبار شاه باز کردم گفتم واااااااااای نه
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
کامنت فراموش نشه 💌 پارت های قبل هم نگاه کنید
پارت بعد تایید شد
آفرین ادامه بده
ممنون چشم
عالیه عزیزم 😁
ممنون تا پارت آخر گذاشتم تو برسی هست
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️
عالی بود ادامه بده جالب بود❤️😘❤️
ممنون