مرینت: خب .خب من مال یتیم خونه ی خورشید هستم در اونجا خانم بوستیه مدیر بود و فقط بخاطر اینکه دو ساله یه نفر میاد منو ببره که باهاش ازدواج کنم ام من نمیخواستم برای همین منو تو سیاه چال مینداخت و چندین روز بدون اب و غذا داخل اونجا میوندم
و گاهی هم منو باشلاق کتک میزد سرانجام تصمیم گرفتم که فرر کنم ولی اون ادمای لات دنبالم افادن و به من چاقو زدند کهبعد فهمیدم ادمای همون پسرین که میخواس با من ازدواج کنه
ادرین: خب من هرچقدر ادم سنگدلی به نظر بیام هرگز دوباره تورو به اونجا برنمی گردونم حال هم بزار پمادتو برات بزنم چون فک نکنم دستت به پشتت برسه و گنه اگه این پماد رو نزنی ممکنه جونت رو از دست بدی
مرینت خب که چی م برای کسی مهم نیستم پس بهتر بمیرم ادرین : شاید برای دیگران نباشی اما برای من مهمی وگرنه نجاتت نمیدادم ومیزاشتم بمیری مرینت اینو که گفت انگار قند تو دلم اب کردن و اجازه دادم پماد رو بزنه ادرین : پماد مرینت و زدم وگفتم خوباستراحت کنه دلم براش سوخ خیلی سختی کشیده نمیدونم این چه هسیه ولی خیلی حسه خوبیه مرینت : نمیدونم این چه حسیه ولی حس خیلی قشنگیه
تامام خب عاشق شدن خبر ندارد ای بله😄😄😄 خب بای کامنت فراموش نشه انرژی بدید زود بزارم
عالییییییییییییییییییییییییی بودددددد 🍫🌸
تنکس
عالی بود
ممنونم
من اینو دیروز منتشر کردم😁
مرسی
خواهش راستی زود زود پارت بزار😁
عالی بود خواهر جون ... لطفا پرات بعد رو زود تر بزار ❤️🌷
ممنونم چشم