سلام اینم پارت هفتم
از زبان آدرین من دیگه کت نوار نبودم که به مرینت کمک کنم چون معجزه گرم داده بودم به یکی دیگه مرینت هی صدا میزدم اون بال داشت نگرانش بودم میترسیدم اون مرده باشه 😨 من دیگه نمیتونم بهش بگم دوستش دارم گفتم مرینت لطفاً پاشو منو نگاه کن بعد یه نور پشت سرم حس کردم ✨و یکی از بالا افتاد پایین یه مرد شوالیه که شمشیر داشت میخواست شمشیر به مرینت بزنه 😲 جلوش گرفتم با صدایی ترسناک گفت برو کنار پسر جون گفتم میخوای به مرینت صدمه بزنی من نمیزارم منو پرت کرد اون ور بعد یه زن بسیار زیبا اومد جلو گفت نه موردو ما یه انسان به خاطر منافعه خودمون نمیکشیم گفت نه اون یه شیطان ملکه یه موجود خطرناک اگه اون برگشته باشه چی ؟! گفت آره اون برگشته بعد یه نور زرد از تو دستش بیرون آورد زد به مرینت منو آلیا و نینو مبهوت مونده بودیم مرینت پا شد اون زن گفت نباید از قدرتت استفاده می کردی مرینت گفت شما .... کی ..... هستید 😐😟
نکته دوستان (دوستان من الان یه فلش به زمان قدیم میزنم که داستان رو بهتر متوجه بشید) در زمان قدیم تاریکی داشت قدرتمند میشد در آن زمان دو خوار به نام سلستیا و اونا اون ها با تاریکی به شدت مبارزه میکردند و در آخر فقط پادشاه سمبراه مونده بود که نابود بشه از اونجایی که خواهر لونا یک زره به خواهر خودش حسودی میکرد اختلافی بین اونها وجود داشت کم کم ی این حسودی تبدیل به نفرت شد شاه سمبراه از این فرصت استفاده کرد و نفرت او را تبدیل به تاریکی کرد و وجود خواهر کوچکتر را جادوی سیاه کرد تبدیل به کسی شد که حتی شاه سمبراه هم زیردستان اون شد ملکه ماه کابوس تصمیم گرفت خودش خواهر خود را شکست بدهد ولی قدرت نور از قدرت تاریکی بیشتر بود خواهر کوچک تر شکست خورد و روح اون در یک گوی حفاظت شده نگهداری میشد شاه سمبراه شکست خورد و تمام افراد او تسلیم شدن ولی یکی از افراد او گوی ماه کابوس را دزدید و دیگه دیده نشد فقط در صورتی ماه کابوس بر میگرده که دختری پیدا بشه که جادو و طلسمی قوی تر از هر جادویی درون اون باشه که بتونه گوی رو بشکنه ( اون جادوی مرینت عشق بود که توانست گوی رو بشکنه)
از زبان رابی آن زن شنل نورانی پوشیده بود اون رو در آورد و شروع کرد به داستان گفتن (همون داستان در پارت قبل) گفت مرینت این روح درون تو رفته مرینت اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت نه این واقعا نداره من یه هیولا نیستم !!!!!😣😫 گفت مرینت تو میتونی هیولا نباشی به شرتی که خودت بخوای عزیزم بعد پور اون زن نور های کوچکی جمع شد و ناپدید شد
از زبان مرینت وقتی دیدم گردن آدرین داره خون میاد عصبانی شدم کنترل خودم از دست دادم دوباره بال در آوردم گفتن ازش دور شو دستم نور بنفش در آورد گفتم برو اون ور اون پوس خندی زد گفت چشم ... ملکه 🌀 گفتم چاقو رو بده به من چاقو رو دراز کرد چاقو رو با قدرتم گرفتم گفتم اگه این طلسم رو بر نداری خودم رو میکشم ترسید گفت در صورتی طلسم میشکنه که کسی که با دیدنش آب آتش به هم بخورن و دنیا تاریک بشه تو شیفته اش میمانی به دنیا دیگری برود طلسم باطل میشود بعد ناپدید شد
خوب از اونجایی که تسچی کم ترین پارتش ۱۰ و من خواستم کمتر باشه بقیه تست ها خالی چون این پارت ۱۰ قسمت داره
ببخشید ازتون ممنونم که سر زدید
نظر بدید
یادتون نره منو دنبال کنید
چرت پرت نمیگم خداحافظ
😒😐😨😆😉✋😁🎇😉🌹✋😁💓💝😸👽💝
خوب بود به داستان منم سر بزن
اون بخش فلش بک قذیم داستان پونی کوچولو بود😊😍😂
اما عالیبود💕💕💕💕
سلام دوستان من فهمیدم یک تیکه از داستان نیست برای همین تو نظر براتون میزارم
از راین آدرین شب شد گم شده بودیم برای همین تصمیم گرفتیم همان جا باشیم تا فردا بتونیم حرکت کنیم خوابیدیم وقتی تو خواب بیداری بودم دیدم مرینت نیست رفتم این ور و اون ور دنبالش پیداش کردم دیدم داره با یکی صحبت میکنه و میگه من این کار رو نمیکنم اون کسی که لایق درخت ها بود و من نمیدیمش میگفت یه کاری نکن به همه بگم که تو لیدی باگی یا چه گذشته مهبی داشتی یا عاشقی کی هستی من همه چیز رو راجب تو میدونم مرینت دوپنگ چنگ بعد مرینت گفت کجا رفتی یهو صداشو از پشت سرم شنیدم چاقو گذاشته بود رو گردنم گفت اگه این کار رو نکنی میکششمش گفت نه باشه باشه این کارو میکنم
بهدیییی
کوتاه بود