دختران ماه
سلام به دوستان عزیز من خودم یه داستان ساختن درباره دختران ماه تو این داستان چند تا دختر وجود داره که خیلی قوی هستن �چنان بزرگ نیستند من از جایی شروع میکند که هنوز دارن درس میخونن داستان از اینجا شروع میشه که سه تا دختر به نام های پارمیس نفس مبینا هستند که دختر پیش هم زندگی میکنند و از نظر پول هیچ مشکلی ندارند و پدر و مادرشون ماهی سه بار الی چهار بار به دیدنش میاد و هر کدوم یه خونه ویلایی دارم ولی خودشون توی یه خونه با همدیگه زندگی می کنند داستان از اونجایی شروع میشه که این ۳ تا دختر به کشور پاریس سفر می کنند و در آنجا با هم دیگه توی یه خونه زندگی می کنم و درس میخونن
وقتی میرسن به شهر پاریس و میرم به خونه خودشون میبینم که آقا نشسته و میگه که خوش اومدید اونا با تعجب میگن شما با سلام من مدیر مدرسه شما هستم و شما را به یک چالش دعوت میکنم شما امشب در این آدرس حضور داشته باشید
دخترا قبول میکنه و شب به اون آدرسی که آقا یا همون آقای مدیر داده بود میرن البته قبلش بگم که انقد خوشگل میشن انقد خوشگل میشن که دیگه به تو نگم بعد از این که به مهمونی میرن و کمی که در مهمونی می گذره چند نفر اونجا هستند که در آن مشکوک می زند به دنبال مرد میرن میبینند که مرد یه رمزی رو میزنه دختر که اسمش نفس بوده رمز رو به یادم نیست آره تو را به یاد سپردن خیلی خوب بوده دختر بعدی که اسمش مبینا بوده حواسم را پرت میکنه و دختر بعدی که بزرگتر از همشون هستش پارمیس به داخل اونجا میره نفس براش رمز میزنه و داخل میشه بعد از اینکه داخل میشه میبینه ابر تبهکار های زیادی اونجا هستند و خیلی زود میاد بیرون و به مبینا علامت میده که بیا بیا
بعدش که مبینا و نفس به دنبال عمومی رند دور یک میز جمع میشوند و به همدیگه میگن که باید حتماً به آقای مدیر خربد ایم بعد از اینکه به دفتر آقای مدیر میرود و همه چیز رو بهشون میگم آقای مدیر به اطلاع شما می رسانیم که ابر تبهکار نبودند و بعدش پارمیس میگه که من خودم با چشمای خودم دیدم که داشتم به مردم ظلم می کردند آقای مدیر میگه که نه بنا به مردم ظلم می کردن می کردند آخه پنج روز پیش دیدم که یه سری از جمعیتی به داخل �فه فروشی حمله کردند و جان چند نفر را هم گرفتند گرفتیم و فهمیدیم که آنها از یک نفر پیروی میکند و این فرد در راه که برسه به پاریس حتی اون کسایی که جون چند نفر گرفته بودند هم نمی دونستند که دارن از کی پیروی میکنند
بعد اون ۳ تا دختر عذرخواهی میکنند و میان که از در برم بیرون آقای مدیر میگه که من از کنجکاوی شما واقعاً حیرت زده شدم و می خوام شما به ما کمک کنید که این فرد را دستگیر کنیم و اگر کمک کن فردا دستگیر کنیم ما هم به شما کمک زیادی می کنیم دخترا میگن که ما به هیچ کمکی نیاز نداریم ما برای نجات دادن جان آدما بهتون کمک میکنیم ولی اگه قرار باشه که کار سختی انجام بدیم متاسفانه ما مشغله های زیادی داریم و فکر نمی کنیم که بتونیم �ای مدیر میگه که کاری سختی که باید انجام بدید ولی من خودم بهتون کمک میکنم که توی درسا مشغله هاتون عقب نمونید
دختر قبول میکند آقای مدیر بهشون میگه که دنبال من بیاید که شما قبول کردید به ما کمک کنید ما هم به شما سلاح هایی می گیریم که بتوانید از خودتان مراقبت کنید البته آموزش های زیادی هم به شما میدهیم که به هیچ وجه توریتو نشه دخترا وقتی به دنبال آقای مدیر میرن میرن داخل یک دیوار نامرئی وقتی از دیوار رد میشن میبینن که کلی سلاح های باحال و بامزه هستش وقتی میخواستم به اصطلاح دست بزن آقای مدیر میده که دست نزنید لطفاً خودتون انتخاب کنید کدومو میخوای من بهتون بدم پارمیس گشت و گشت و گشت یک دفعه چشمم به چند چیزی کوچولو افتاد آقای معلم بهش گفته که میتونی رو برداریم این چهار عنصر آب خاک آب و آتش هستند اگه اینارو برداری هر کدوم از جنگها بهترین قدرت را می دهند که تو بتونی از هر کدوم از این استفاده بکنی نفس چشمش یویو و دو تکن افتاد آقای مدیر بهش گفت طوری که میبینی میتونی باهاش هر کجا که بخوای بری یا بندازین و یا هیچ وقت تموم نمی شه یا نخ فرش پاره نمیشه و دو چکمه به تو کمک میکنه که بتونه زودتر بدوی مبینا چشش به
بعد آقای مدیر به مبینا گفت که این انگشتر میتونه به تو کمک کنه که تو هر چیزی که توی فکرت داری رو به نمایش بیادم اثر اگر سنگ خواستی میاره و تو میتونیم سنگ را به سر دشمن بزنید یا هر فکری که خودت داری �ترها بعد از گرفتن این قدرتها از آنجا بیرون آمدم و به آقای مدیر گفتند ما همه تلاشمان را میکنیم آیا ما تنها هستیم که کسانی هستند که به ما کمک کنند آقای مدیر گفت بله دیگر را در نظر دارم که پیداش کنم و بهتون ملحق کنم حتما آدمهای خوبی هستند دو روز دیگر در همین جا در دفتر من به دیدنم بیا منو سه نفر حرف را می خونم ولی شما نباید به هیچ وجه خودت رو بهشون نشون بدید خودتون رو بهشون نشون بدی باید لباس هایی بپوشید که شمارو نشناسن شما رو بشناسن ممکنه که اتفاقی پیش بیاد که نباید پیش بیاد دختر ها قبول کردند
وقتی که این دختر را به خونه رسیدن پارمیس الماس ها را مثل یک گردنبند درست کرد و به گردنش بست مبینا انگشتر را در دستش کرد و نفس یک کیف درست کرد که یو یو داخلش گذاشت و کفش را هم گذاشت توی جا کفشی تا کسی شک نکنه دخترا کل شب برای خودشون لباس دوختن لباس از فولاد لباس از پارچه زرین لباس های خیلی زیبای دخترانه برای ابرقهرمانی
بعد که بیدار شدن از سر نمی تونستم از سر جاشون بلند شه و می خواستم بیشتر بخوابم ولی چاره ای نداشتم باید به مدرسه می رفتند بعد از اینکه مدرسه تمام وجود اومدن خانه و تکالیفشان را بعد از نوشتن و خوندن گرفتن خوابیدن که فردا صبح وقتی بیدار شدن خیلی خوابیده بودند بلند شدم و به مدرسه رفتند بعد از اومدن مشقاشو نوشتم غذا خوردن و خوابیدن فردا صبح که بیدار شدم تعطیل بود بلند شدم و خیلی زود لباس های ابرقهرمانی شونو پوشیدن و به سوی دفتر آقای مدیر رفتند آقای مدیر گفت یک الماس وجود داره که بعد از خرابی های تبهکاران میتونم خرابکاری ها رو درست کنه کسی که مرده رو زنده کنه و اتفاقاتی که افتاده رو درست کنه
بعد دخترا سه قهرمان دیگر را دیدند که پسر بودند و پسرا گفتن سلام ما همکار جدید شما هستیم دخترها هم سلام کردند خداحافظ های پارت دیگه بچه ۶ نظر بدید پارت بعدی را هم میزارم
سلام نویسنده 🩷🩷
من تو پیجم داستان های خودم و دیگران رو میزارم اگه دوست داشته باشی داستان تورو توی پیجم بزارم با ذکر نام ۲۰۰ امتیاز هم بهت میدم 💜💜🩵💙❤️💛💚🧡و اینکه لطفا به داستان های منم سر بزن🩷💜🩵💙❤️💛💚🧡
باشه