خب دوستان اینم از پارت چهارم نظر فراموش نشه منتظر پارت پنجم باشین چون قراره خیلی جالب باشه
آنچه گذاشت: صبح بلند شدمو رفتم مدرسه......،خانم بوسیه : امروز یه دانش آموز جدید داریم ........ممنونم ازتون ،،،..،..،،،...از دست بادیگاردم در رفتم ...... مرینت تو دوست خیلی خوبی هستی.......(خب دوستان بریم سراغ داستان)
مرینت :از مدسه اومدم بیرون و گفتم واای تیکی بیچاره شدم رفت 😭😭😭😭حالا چیکار کنم ،..،تیکی: مرینت چیزی نیستش که من میدونم تو میتونی بعدش یه امتحان ساده چیزی نیستش که؟ .،،،،،،مرینت: میدونم تیکی ولی خب اگه من یه آدم عادی بودم آره ولی من هم باید قهرمان باشم هم یه دانش آموز و این خیییلی سخته
تیکی: فعلا بیا بریم خونه شاید امروز اصلا کسی شرور نشد تو هم تونستی درستو بخونی...مرینت: امیدوارم بعد با تیکی رفتیم خونه و من شروع کردم به درس خوندن (سه ساعت بعد) واااای تیکی مُردم انقدر خوندم ،، ،تیکی: خوبیش اینکه بالاخره تموم شد آره
(فردا مدرسه) خانم بوسیه: خب بچه ها اگه همتون آماده اید امتحان رو شروع کنیم ،،.،مرینت: خانم بوسیه برگه های امتحانی رو پخش کرد بعد من شروع کردم به نوشتن با خودم گفتم اونقدرا که فکر شو میکردم سخت نبودا بعد از سی دقیقه خانم بوسیه برگه ها رو جمع کرد و گفت که فردا برگه هارو تصحیح میکنم منم رفتم پیش آلیا دیدم
نینو پیش آلیا بود وقتی منو دید رفت منم رفتم پیش آلیا گفتم امتحان خیلی آسون بوداااا ...آلیا : مرینت اومد پیشم و گفت امتحان خیلی آسون بود منم گفتم آره بعد از اینکه زنگ مدرسه خورد دست مرینت رو کشیدمو بردم بیرون و بهش گفتم بیا بریم یه جای خلوت مرینت،،..
مرینت: آلیا ازم خواست که با هم بریم یه جای خلوت منم گفتم باشه ولی کجا بریم؟ که گفت بریم خونه ی شما مامان و بابات که تو نونوایی هستن و کسی دیگه ای اونجا نیست منم قبول کردم و باهم رفتیم تو خونه بعد رفتیم تو اتاق من و ، من گفتم خب آلیا چی میخواستی بگی؟ ...آلیا: به مرینت گفتم که من بالاخره فهمیدم چجوری بفهمم دختر کفشدوزکی کیه ....مرینت : با شنیدن حرف آلیا هل شدمو گفتم خب ، خب چجوری بعد آلیا گفتش کن با کتابی که از دختر کفدوزکی پیدا کرده بودم فهمیدم که تو مدرسه ی ماست و از و اون جایی که دختره ۴۲ نفر میمونه که من با استفاده از یه برنامه ای که دانلود کردم میتونم عکس صورت اون ۴۲ نفر و جای نقاب دختر کفشدوزکی بزارم اینجوری میتونم بفهمم که کیه ..
آلیا :البته به جز خودم هنوز رو کسی دیگه ای امتحان نکر م وایسا ازت یه عکس بگیرم ببینم چی شکلی میشه ،،مرینت: تا آلیا خواست ازم عکس بگیره گفتم که آلیا تو که فکر نمیکنی من دختر کفشدوزکی باشم هاااا بعدش اون گفت از کجا معلوم که نباشی بعد با. شک بهم نگاه کرد منم داشتم کم کم میترسیدم که نکنه فهمیده که یهو
شروع کرد. به خندیدن و گفت که شوخی کردم بابا فقد میخوام بدونم که این برنامه کار میکنه یا. نه ،،..آلیا : بعدش گوشیمو طرف مرینت گرفتم تا بتونم ازش عکس بگیرم که همون موقع مامانش صدامون کرد که بیام نهار بخوریم منو مرینت هم رفتیم نهار بخوریم ،...مرینت: بعد از نهار هرجوری که میتونستم آلیا رو پیچوندمو ردش کردم که بره خونشون بعد به تیکی گفتم : وااای نزدیک بوداا. من آخر از دست این آلیا سکته میکنم ،،،.تیکی: حالا که بخیر گذشت ولی تو باید بیشتر حواستو جمع کنی ...مرینت: به تیکی گفتم باشه و رفتم خوابیدم
(فردا صبح) مرینت: وارد کلاس شدم و منتظر بودم که خانم بوسیه بیاد و برگه های امتحانی مونو بده بعد از چن. دقیقه خانم بوسیه اومد و گفت که اول تدریس میکنه و بعد برگه ها رو میده وقتی زنگ خورد خانم بوسیه برگه های امتحانی رو داد و من کامل شده بودم خیلی خوشحال بودم داشتم با آلیا میرفتم بیرون که یهو برگه ی ایوان جلوی پام افتاد خواستم برشدارم که کلویی زودتر از من برگشو برداشت .....،کلویی: برگه ی ایوان و برداشتم و دیدم که نمره ی خیلی پایینی گرفته خندیدمو با صدای بلند جوری که همه بشنون گفتم : وای بچه ها نگاه کنین ایوان ۲ شده بعدشم برگشو تو هوا چرخوندمو خندیدم...،ایوان : کلویی برگمو برداشت و باصدای بلند گفت که من چند شدم از دستش خیلی عصبانی بودم برای همین با عصبانیت گفتم که کلویی برگمو بده ولی اون به من توجهی نکرد برای همین من با عصبانیت برگمو از دستش کشیدمو رفتم بیرون .،،،،بن: وقتی دیدم اون دختره که انگار اسمش کلویی بود با اون پسر چیکار کرد مطمن شدم که کلا همه رو اذیت میکنه برای همین رفتم جلو و گفتم : تو نباید بقیه رو اذیت کنی تو دختر خیلی مغرور و زشت و آزار دهنده ای هستی و بعدشم رفتم دنبال اون پسر ..،کلویی: با شنیدن حرفاش عصبانی شدمو گفتم اصلا تو میدونی داری با کی صحبت میکنی بابای من شهداره بهش میگم که حسابتو برسه بعد با عصبانیت برگمو طرف سابرینا پرت کردمو گفتم که بیا بریم...،
مرینت: به آلیا گفتم که کاری که کلویی کرد اصلا درست نبود اون هر روز داره بیشتر آزار دهنده میشه ، آلیا هم حرف منو تاید کرد و گفت بیا بریم فعلا سراغ ایوان منم گفتم باشه و راه افتادیم به سمت بیرون،،.، هاکماث: دارم احساسات منفی رو حس میکنم یه حس آشنا الان زمانش رسیده که به چیزی که میخوام برسم بعد به طرف ناتالی برگشتمو گفتم حالا که به لطف اون پیرمرد (استاد فو) میراکس طاووس درست شده وقتشه که نقشمونو اجرا کنیم بعد میراکس طاووس و به ناتالی دادمو ناتالی تبدیل شد و گفتم دختر کفشدوزکی و گربه سیاه آماده باشین که یه جنگ بزرگ تو راه ،.،
خب دوستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه لطفا نظر بدین و منتظر پارت بعدی باشین چون خیلی جالب خواهد بود ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
وایییی استرس استرس گرفتم
عالی بود ادامه بده