خب ، من اومدم با پارت ۷
از زبان مرینت: خب ، قرار شده برای پروژه ی اولمون ، رقص دو نفره ی باله داشته باشیم ، خانم بوستیه ما رو به گروه های دو نفره تقسیم کرده ، من و آدرین هم با هم افتادیم ، آدرین گفت بهم زنگ میزنه و الان منتظر اون تماس ام 😁
ساعت تقریبا ۳ بود که گوشیم زنگ خورد فورا با هیجان برداشتم : - سلام خانم دوپن چینگ شما برنده ی . عصبانی شدم و گفتم : من منتظر تماس تو نبودم😑😠😠😠😠 و فورا قطع کردم ! در همین حین یکی بهم پیام داد گوشیمو باز کردم یک پیام از یک فرد ناشناس بود : سلام ! من آدرین ام ، کسی که قراره پروژه رو انجام بده ، اگه مشکلی برات نیست ، امروز بیای به این آدرس؟
○چند دقیقه بعد ○ از زبان آدرین : خب بالاخره مرینت اومد ، رفتم و در رو براش باز کردم بهش گفتم : سلام ! اون گفت : اوه ، سلام آدرین ، تو ، تو این آپارتمان زندگی میکنی ؟ گفتم : خب من که نه ، مادر بزرگ ام طبقه ی پایین و من با مادرم زندگی میکنم . مرینت : اوه ! واو🤩 گفتم : بیا تو! مرینت : اوه باشه . بعد اینکه اومد تو
گفتم : خب راستش ما بخوایم تو سالن تمرین کنیم ، برای من مناسب نیست آخه معمولا سالن ها شلوغ آن و.... مرینت : و مردم می ریزن سرت 😊 مشکلی نیست ، حالا قراره کجا تمرین کنیم ؟ گفتم : خب راستش مامانم تو خونه یک سالن رقص داره ، از این طرف..
از زبان امیلی : خب بالاخره اومدم خونه ، ساعت ۵ بود ، تا اومدم داخل خونه ، صدای آهنگ بود ، فکر کنم اون آهنگ برای رقص باله ست ، گفتم آدرین داره تمرین میکنه ، رفتم تا بهش سری بزنم ، رفتم تو سالن ، آدرین داشت با یکی تمرین میکرد ، خوب دقت کردم اون مرینت دوپن چینگ بود همون دختری که اون روز دیدمش ، اونقدر سرگرم تمرین بودند که اصلا متوجه ی اومدن من نشدن !
گفتم : سلام ! آدرین فورا روش رو برگردون و گفت : اوه ، سلام مامان ! مرینت : س...س.. سلام🤩🤩🤩🤩🤩🤩 گفتم : تو باید مرینت باشی ، نه ؟ مرینت : بله خودمم ، شما من رو از کجا میشناسید ؟ گفتم : اون روز جلوی درخت دیدمت😑😄 مرینت : اوه راست میگی عجب حافظه ای ! گفتم : همین پری روز بود !
از زبان مرینت: وای خیلی بد شد ، الان امیلی در مورد چی فکر میکنه ؟ گفتم : اوه ، ببخشید من معمولا جلوتون هیجان زده میشم آخه من طرفداراتونم 😄😁 مخصوصا طرفدار همسرتون ! نمیدونم چرا بعد این حرف آدرین بد جور بهم زل زد ! وای ، نه! اصلا یادم نبود اون جدا شده! گفتم : خ...خب ، من ب...ب..بهتره برم ، فعلا 👋🏻👋🏻 کیفم رو برداشتم و رفتم !
از زبان آدرین : اوه ، مرینت بد جور بیچاره شد ! حالا خوبه رفت ، گفتم : خوبی مامان ؟😁😁😁 امیلی : انگار یکی زیاد اخبار نگاه نمیکنه ! گفتم : اه ، واقعا حالا بی زحمت به دل نگیرید 😁😁 امیلی : بگذریم وقتی دوست دختر تو میاری باید بهم بگی!
گفتم : مامان😠😑 هر دوستامون خوب میدونیم که من از یکی دیگه خوشم میاد ! امیلی : شوخی کردم😂😂😪😬 و راستی اون دختری که ازش خوشت میاد فردا بر میگرده، آماده باش
😬😁 امیدوارم خوشتون اومده باشه کامنت فراموش نشه
ی سوال اينا ابرقهرمان نيستن؟
خیلی قشنگه 😊😊
ممنون
عالی بود پارت بعدی کی میذارید؟
چند روز دیگه
هااااالی بععععدیییبب
ممنون
شوخی میکنی تازه میخوای یه دختر دیگه ای رو هم بیاری😣😣بزار بیاد با گیس دارش میکنم قطعا😁😁داستان هم عالی بود❤❤🧡🧡💜💜
😅😅😅😅😅
سلام قشنگ بود به داستان منم سر بزن اممم ببخشید داستان تو عالی بود
ممنون