خب عزیزان من اومدم با پارت بعد 😍
آنچه گذشت»»————>(♡مرینت:حالت خوبه؟؟) ..... (★آدرین:چیز مهمی نیست)..... (★آدرین:مرینتتتتتتتتتت)........
(★آدرین:مرینتتتتتتتتتت😡 مسئله ی مهمی نیستتتتتتتتت. اینقدر هم سؤال پیچم نکن. 😤) منم ساکت شدم. بعد از خوردن صبحانه رفتم تو اتاقم و غرق افکارم شدم. چرا آدرین اینجوری شده؟؟ یعنی تقصیر منه؟؟ مگه من چیکار کردم😟که یهو آلیا زنگ زد😍(❀آلیا:سلام دختر برای امروز آماده ای؟؟ 😉) (♡مرینت:نمیدونم ولی آدرین اصلا حالش خوب نیست. خیلی بد اخلاق شده😐😶) (❀آلیا:خب من یه نقشه دارم زود خودت رو برسون خونه ی ما. 😜) خداراشکر🙏وای اگه آلیا نبود چیکار میکرد؟؟ 😍😍 سریع آماده شدم. داشتم میرفتم که یهو یه نفر گفت:کجا میری؟؟ (♡مرینت:دارم میرم خونه ی آلیا.) (★آدرین:خیلی خب باشه برو.) منم بدون هیچ حرفی رفتم خونه ی آلیا. (در خانه ی آلیا»»————>............
(❀آلیا:سلام دخی خوش اومدی.) (♡مرینت:سلام ببین من زیاد وقت ندارم فقط زود بگو نقشه چیه. ببینم نینو هم جزوی از نقشه هست؟؟) (❀آلیا:بله دختر خانم جزوی از نقشه هست 😉) (♡مرینت:وای حالا که کنجکاو شدم. 😏 ) (❀آلیا:خیلی خب قدم اول:نینو به آدرین زنگ میزنه و هنگام مکالمه تلفن رو رو بلند گو میزاره تا ما هم بشنویم. قدم دوم:........) که حرفش رو قطع کردم و گفتم:فعلا قدم به قدم. خب نینو شروع کن) و نینو به آدرین زنگ زد........ (◇نینو:به به آدرین خان چه خبر؟؟) (★آدرین :سلام نینو. خبر ها پیش توعه.) (◇نینو:حالت خوبه؟؟ به نظر خوب نمیرسی😟) (★آدرین:نه نینو اصلا حالم خوب نیست😔😞) (◇نینو:مگه چی شده؟؟) (★آدرین:بیا تو پارک تا باهم صحبت کنیم. اینجوری بهتره.) (◇نینو:باشه پس میبینمت. خدافظ) و گوشی رو قطع کرد. (❀آلیا:خیلی خب قدم دوم اینه که ما پشت یک درخت قایم بشیم و به حرف هاشون گوش بدیم.) (♡مرینت:خیلی خب بزن بریم😃😎) و به سمت پارک حرکت کردیم..........
تو پارک»»————> : همونطور که آلیا گفت ما پشت یه درخت قایم شدیم. (◇نینو:سلام رفیق. چی شده؟؟) (★آدرین:مسئله مرینت هست.) یکم جا خوردم 😲 مگه من چیکار کردم که خبر ندارم؟ (◇نینو:مرینت؟؟ مگه چیکار کرده؟؟ 😟) (★آدرین:هیچ کاری نکرده مسئله ی اصلی احساسات هست) یا خدا😯 یعنی عاشقم شده؟؟ (◇نینو:میشه یکم درست تر توضیح بدی. 😷) (★آدرین:من فکر میکنم که مرینت عاشق لوکا شده. و این یکم منو ناراحت میکنه.) (◇نینو:وا😑 خب شده که شده تو چرا خودت رو ناراحت میکنی 😐) (★آدرین:چون من..... من.....) آفرین آدرین زود بگو تو چی؟؟ 😖(★آدرین:نمیتونم بگم) (◇نینو:نترس رفیق بهم بگو.) (★آدرین:هوف.... من به مرینت.........
علاقه دارم) (◇نینو:چییییییییی؟؟ 😲😦) (★آدرین:دیگه هیچ رازی رو ندارم. همه چیز رو فهمیدی. 😔) باورم نمیشد. این امکان نداره. آخه چراااا؟؟ چطور؟؟؟ 😭😭 دیگه طاقت نیاوردم و از اونجا دور شدم. فقط میدویدم و گریه میکردم. (❀آلیا:مرینت وایسا باید صحبت کنیم.) (♡مرینت:راجب چی؟؟ من و آدرین مثل خواهر و برادر بودیم ولی الان دیگه نه. من دل اونو شکوندم. من هیچوقت دوست نداشتم آدرین رو ناراحت کنم ولی نمیتونم با این مسئله کنار بیام. [ میای و زیادی😅] الان بین دوراهی گیر کردم و نمیدونم چی کار کنم. حتی نمیدونم نظر خودم راجب به آدرین چیه؟؟ [اگه فکر کنی میفهمی😐😐] حالا هم که عاشق لوکا شدم. من یه احمق به تمام عیار😭😭😭😭😭😢😢) (❀آلیا:میدونم درک میکنم ولی تو باید راه درست رو انتخاب کنی. تو عاشق شدی. حالا هم بیا و همه چیز رو فراموش کن.) (♡مرینت:چطوری؟؟ چطوریییییییی؟؟ یعنی تو میخوای این مسئله رو نادیده بگیری؟؟ 😑😑) (❀آلیا:دقیقا.تو یه نفر دیگه رو دوست داری انتظار داری چی بگم. تنها تصمیم تو اینه که به لوکا بگی.) (♡مرینت:باید تنهایی راجب بهش فکر کنم آلیا متاسفم) و از پیش آلیا رفتم. تو راه همش کلمو پایین انداخته بودم و فکر میکردم. حالا چیکار کنم😟😖 آدرین یا لوکا؟؟ اه کاش الان خانم مدیر اینجا بود😔😔صبر کن؟؟ فهمیدم چه چیزی حالم رو بهتر میکنه😍😍 و راهم رو به سمت کوهستان کج کردم. 😎😎
وقتی رسیدم اول خوب دقت کردم تا کسی منو نبینه. وقتی مطمعن شدم کسی نیست دستمال دور سرم رو برداشتم. {از زبان راوی 😎}مرینت یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:قدرت پرواززززز😃 و بعد دو تا بال خیلی میوت در آورد😍😘بعد پرواز کرد و روی قله ی کوهستان نشست. (♡مرینت:قدرت خاموش) و به حالت اول برگشت. {از زبان مرینت} واقعا منظره ی بی نظیری بود. ولی من همچنان ناراحت بودم😔(♡مرینت:ای کاش قدرت راهنما داشتم😣) یهو پیشونیم روشن شد و یه موجود عجیب غریب از توش اومد بیرون😵😨 (♡مرینت:تو کی هستی و وی هستی و اینجا چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟ 😰😰😶😶)[اگه گفتین یاد چی افتادم؟؟ 😅😅](□موجود:من تیکی هستم، یک کوآمی هستم و اومدم تا به شما کمک کنم. خودتون منو احظار کردین😢) (♡مرینت:wow 😍😍😲باورم نمیشه. تو چقدر کیوت هستی😘) (□تیکی:میدونم😍😍😅) و خودش رو به صورتم چسپوند. 😅😍
(□تیکی:یه سؤال. چرا تو با دیدن من تعجب کردی؟؟) (♡مرینت:چون... چونکه😢.....
وقتی 8 سالم بود دانشگاه از بین رفت و فقط من از جادوگر ها موندم😭😭) (□تیکی:خیلی ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم😢خیلی متاسفانه) (♡مرینت:اشکال نداره به هر حال باید بهت میگفتم. میگم میتونی یکم به من کمک کنی؟؟) (□تیکی:آره حتما) (♡مرینت:خب قضیه اینه..........) و همه چیز رو بهش گفتم.
(□تیکی:وای بد جور بدبخت شدی. به نظر منکه حق با آلیا هست.) (♡مرینت:آره ولی پس آدرین چی؟؟) (□تیکی:اگه لوکا قبولت کرد که بهتره فامیلیت رو آگراست کنی ولی اگه ردت کرد بهتره با آدرین رابطه داشته باشی.) (♡مرینت:وای تیکی تو یه عقل کلی😃😃ممنون. حالا قایم شو باید بریم.) دلم نیومد تیکی رو از بین ببرم. واقعا برام مثل یه دوست واقعی بود. واسه همین گفتم تا قایم شه😊[خوب کاری کردی وگرنه بامن طرف بودی😌😉]و برگشتم خونه.
وقتی رسیدم دیدم همه تو سالن نشستن و نگران هستن. فکر کنم متوجه اومدن من نشده بودن. (♡مرینت:امممم.... سلام😅) (★آدرین:مرینت؟؟ وای خدای من حالت خوبه؟؟ 😍 کجا بودی؟؟ خیلی منو ترسوندی دیگه تنهایی جایی نرو.) و منو بغل کرد. منم بغلش کردم. (❀آلیا:وای مرینت تو اصلا نمیدونی چند وقته رفتی. واسه همین شهر بازی رو کنسل کردم.) (♡مرینت:خیلی شرمنده من فقط یکم رفتم کوهستان😊😇) (★آدرین:چییییییییی؟؟ خب حالا مهم نیست. فقط یه سؤال عجیب غریب😅😅 به نظر خودت تعجب آورد نیست که دستمال نزدی؟؟ 😁) (♡مرینت:چییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ 😨😨😨😨😨) سریع رفتم جلوی آره. آخیش😮 چون موهام چتری بود نشانم پیدا نبود😌 (♡مرینت:آدرین سکته ام زدی😠) و یه دستمال برداشتم و دور پیشونیم پیچوندم.
(★آدرین:ااااه چرا زدی بدون اون قشنگتری 😐😶) (♡مرینت:خب راستش دیگه من عادت کردم که بزنم😅😅 میدونی حالا شدی اون آدرین همیشگی😊😘) (★آدرین:راستی میخواستم یه چیزی رو بگم) یعنی چی میخواد بگه اینکه دوسم داره؟؟؟؟ 😨 (★آدرین:بابت رفتار امروز خیلی متأسفم 😔زیاد اعصاب نداشتم) (♡مرینت:اشکال نداره 😊) آخیش😌خطر از بیخ گوشم رد شد😅😉
(❀آلیا:نظرتون چیه امروز شب نشینی کنیم😉) (♡مرینت:خیلی عالیه😍😍) (★آدرین:منم هیچ مشکلی ندارم😏😉) (❀آلیا:خیلی خب من و مرینت میریم خوراکی بیاریم شماهم اینجا پر از پتو و بالشت کنید😉😇) و رفتیم تا خوراکی بیاریم. (❀آلیا:تصمیم گرفتیم؟؟) (♡مرینت:آره ولی قرار نیست بهت بگم😌😉😜) (❀آلیا:بگو دیگه😏😏) (♡مرینت:عمرااااااا😝😝) (❀آلیا:توروخدا🙏🙇) (♡مرینت:فردا بهت میگم 😉) (❀آلیا:از دین تو دختر 😏) و رفتیم پیش پسرا.
(❀آلیا:خیلی خب وقت بازی هست😎😏) (♡مرینت:چه بازی ای؟؟ 😍) (❀آلیا:جرعت و حقیقت😏😏) (★آدرین:عالیه.مگه نه مرینت؟) (♡مرینت:چی؟؟ یعنی آره خیلی خوبه😁) ولی اصلا خوب نبود. اگه میپرسید بزرگترین رازت چیه چی؟؟ 😫ولی سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم.
آنچه خواهید خواند»»————>:(❀آلیا:خب خب بزرگترین رازت چیه مرینت؟؟ 😎😏) (♡مرینت:بیخیال این بازی😁) (◇نینو:نه دیگه باید بگی)............
خب این هم از پارت 4 😉 نظر یادت نره 😍😘😲 خدافظ❤💖💕
عالی بود💖خسته نباشی 💖لطفا پارت بعدی و زودتر بزار💖
عالی بود چرا پارت بعدی رو نمی زاری 2 ماه شد 😐
بعدی رو بزار زود چرا نیستی رفتی چرا نمیزاری؟
ای بابا چرا پارت بعد رو نمیزاری یک ماه شد
عالی بود👏
دوست داشتی به داستان منم سر بزن💗
سلام چرا پارت بعدی رو نمیزاری
ولی به هر حال عالیه داستانت
سلام چرا پارت بعدی رو نمیزاری
منتظرم دوست گرامی 😉😊
واااااای اجیییی بزار بعدی رو مردم
چرا نمیزاری من خیلی وقته منتظرم زود بزار باش ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥