سلام عشقیا😍😘😗😙😚☺🙂🤗😊😉 آماده این بریم برای داستان 😉خوب دیگه زیادی زر زدم😐 چیه نشستی منو نگاه میکنی 😐 برو دیگه امان از بچه های این دور زمونه🤦♀️ تو که هنوز اینجایی برو دیگه ای خدا🤦♀️
یه دختر زد تو گردنش و بیهوش افتاد زمین من داشتم از خنده می ترکیدم ولی به روی خودم نیاوردم 😁😂🤣😂😁🤣😅(مرامت کو پس یوکی: بزار کارمونو بکنیم بعد نویسنده : باشه😁😃)لیندو گفت ممنون دختر کوچولو ولی وقتی ۲ تا مرد دارن با هم حرف میزنن نپر وسط دختره دست راستش رو گذاشت رو سینش و گفت :
اولا من یه دختر کوچولو نیستم دوما شما دوتا حرف نمیزدین دعوا میکردین سوما به قول خودت مگه من عروسکتم که بهم دستور میدی و بعد از تمام شدن هر جمله یه پوزخند میزد من گفتم ببخشید شما ما یا اون آقا رو می شناسید (چرا بهش میگه آقا میخوام خودم رو بکشم 😤) دختره گفت این آقا ی منحرف آیان ساکامیه و من اِما ساکامی دختر عموی اون ویه لبخند زد ☺️😊🤗🤭هممون گفتیم جان چی چی شد اِما گفت عزیزان من میشم دختر عموی اون چرا نمی فهمین و دستش رو گذاشت رو کمرش لیندو گفت ولمون کن گرفتی مارو میساکا گفت ولت کرده نگرفته تورو خط فاصله دیگه دعوا راه ننداز که خودم میام با جفت پا میام تو شکمت فهمیدی😐😎(بدون عینک)
(لیندو از میساکا یکم می ترسه چون میساکا کمربند قرمز وشو رو داشت در کوچکی البته الان میگین چرا آیان رو نزده چون میترسیده 😰)لیندو دست راستش میزاره رو گردنش و میگه باشه چاره ای ندارم جز اینکه به تو گوش کنم 😐 میساکا گفت آفرین برادری اصلا کی دیدی من بهت دروغ بگم و بعدشم خندید😊☺️😇😉🙃
ماری داد زد یا ابلفضل دیر شد آلیس گفت اما یوکی تو این وضع هیناتا گفت ماری چان آلیس چان راست میگه نمی تونیم اونو اینجا تنها بزاریم که اِما در حالی که انگشت اشارش رو لبش بود گفت خب شاید من بتونم پیش یوکی بمونم آلیس دستای اِما رو میگیره و میگه ممنون که ازش مراقبت می کنی تا ما برگردیم ما ساعت ۷:۳۰ یا ۸:۰۰ اینجاییم بعدشم ظاهرا باید یوکی بره خونه یه نفر چون تو اون خونه خاطره های خوشی نداشت و همیشه خدمتکارا خودشونو به اون راه میزدن که مهربونن ولی همیشه به یوکی زور می گفتن وفقط از پدرش پول میگرفتن ولی یه روز تولد یوکی از خونه فرار میکنه و بعدشم تو پارک مرکزی با ما آشنا میشه (در ذهن اما :چقدر وراجی میکنه🥴)
سند خونه دست یوکیه و الان اون صاحب خونست ولی آزاده این کار رو نداره که خدمتکارا رو بندازه بیرون که من پاشدم گفتم اشکال نداره پول اون مفت خور ها رو میدم و میندازمشون بیرون از خونه که میساکا گفت آفرین به این میگن روحیه همه پاشدن لباساشون رو مرتب کردن و یه تکونی به خودشون دادن و خوداحافظی کردن که من گفتم میخوای جایی بریم؟ بعدشم من هنوز نهارمو نخوردم خاک بر سرم یخ زد اِما گفت تخت تو شماره چنده من گفتم تخت ۳۴۸ که اَما گفت پس تو کناری خواهرمی
نگران نباش عزیزم من غذا تو دیدم گفتم احتمالا غذا تو نخوردی البته صاحب این تخت غذا شو نخورده برا همین گذاشتمش تو مایکروفر الاناست که صداش در بیاد خب بریم تا تو غذاتو بخوری وخواهرمو ببینیم من گفتم ببخشید سوال می پرسم خواهرت چیزیش شده که اِما گفت اون از اونایی که بیهوش شدن (قسمت قبل معرفیش کردم)از مدرسه ی خودتون راستشو بخوای
منم از ز اون دسته هستم که بیهوش شدن و تو مدرسه ی شمام ولی من خیلی زود تر از تو بیدار شدم و بعدشم با انگشت اشاره زد تو پیشونیم و گفت از این به بعد باید اما چان صدام کنی گفتم های(به ژاپنی یعنی بله یا باشه) اما چان و لبخند زدم ☺️😊😇که اِما گفت با این طرز حرف زدن و خندیدن خیلی شبیه بچها شدی فکر میکنم بچمی من با خنده گفتم اِِِ واقعا 😅😂😂😂 خلاصه رفتیم تو اتاق که صدای عطسه اومد
اِما گفت کی بیدار شده من گفتم راستشو بخوای وقتی تازه بیدار شده بودم و داشتم با بقیه حرف می زدم همچین صدایی اومد بعدشم لبخند زدم اِما گفت باز بچه شد این منم زدم به سیم آخر افتادم زمین اِما گفت دختر حالت خوبه گفتم حالم خوبه مگه از این بهتر هم میشه اینقدر خندیدم که دکتر اومد تو اتاق گفت زیاد میخندین اگر میخواین بلایی سرتون نیاد زیاد نخندین پاشیدیم یه تکونی به خودمون دادیم از اونجایی که نیکو (خواهر اِما)
کناری من بود اِما پرده ای که بین منو اون بود رو زد کنار من هم نشسته بودم رو تخت و غذامو میخوردم 😋 خیلی خوشمزه بود یادم باشه وقتی خواستم از بیمارستان مرخص شم از سر آشپز تشکر کنم که اِما گفت کوچولوی مامان اون سرم خون
من گفتم دیگه بچه شدم خدا بیامرزتم 😐💔🥲😞😜😅🤣🤣🥲😂🥲🤣🥲😅😂😂😁😁😆😆😆😆😅😂😂اِما گفت میخوای بمیری انقدر میخندی بسِته بزرگ شدی دیگه😐🙄🤣😅
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اج جون بالاخره اومد 😻💗
افرین زی زی جونم 💖 بعدی رو زود بزار 💖💖💞
سلام عشقیا😉😊🤗🙋♀️💞💝💗💖 عزیزان عدم تائید شد ولی الان ویرایشش کردم الان هم تو صف برسیه💞💝💗💕💖🙋♀️💝بابای💝🙋♀️💖💕💗💝💞
منتظر قسمت بعدی هستم