سلام به همگی
داستان از زبون نایکا:صبح که بلند شدم دیدم ته خوابیده یه فکری به سرم زد بلند شدم از اتاق زدم بیرون
بلند شدم و رفتم سمت یخچالش دیدم تهیونگ تو یخچالش کلی چیز میز داره ولی من فقط مواد لازم رو برداشتم صبحونه رو امده کردم بعد یه گل رز بغل بشقابش گذاشتم
داستان از زبون تهیونگ:صبح که بلند شدم دیرم نایکا رو تخت نیست پس بلند شدم و رفتم پایین
بعد دیدم صبحونه امادس فهمیدم کار نایکاس بعد صداش زدم که یهو دیدم یکی پرید رو کمرم
فهمیدم نایکاس گفتم عشق من صبحونه اماده کرده(میدونم دیگه خیلی رمانتیک شد).بچه ها یادم رفت یه نکته ای رو بهتون بگم لیسا و کوک جیمین و رزی جنی و شوگا با هم دیگه ازدواج کردن و دخترا یعنی بلک پینک دوستای دوران بچگی نایکا هستن که تا امروز باهاش دوستن
تهیونگ گفت امروز بریم پیش بچه ها گفتم فکر خوبیه منم دلم براشون تنگ شده البته بعد صبحونه به هم گفتم به بچه ها زنگ زدیم اونا هم قبول کردن
من یه یه بلیز سفید با یه شلوار کرمی با کتونی سفید پوشید موهامم رو گوجه ای بستم. تهیونگ یه هودی مشکی با الستار قرمز با شلوار جین طوسی پوشید رفتیم بیرون بعد کلی خوراکی گرفتیم در کل بهمون خیلی خوش گذشت
میدونم جای حساس کات کردم ولی حال میده.😂😂
منتظر پارت بعد باشید
بای بای کیوتا