خب دوستان اینم سومین داستان فعلا زود به زود پارتا رو میزارم تا داستان پیشبره امید وارم خوشتون بیاد نظر فراموش نشه
آنچه گذشت: داشتم به یه ساختمون دیگه میرفتم که یهوو........ جواهرات اون دوتا رو برام بیار......... تسلیم شین...کت نوار حالا ......(خب بریم سراغ داستان)
مرینت : وارد اتاقم شدمو خودمو پرت کردم روی تخت و گفتم آی آی تیکی نمیدونی چقدر خستم😴😴😴😴 تیکی: مرینت من گشنمه ،، مرینت: وااای تیکی ببخشید حواسم نبوی به تیکی یه ماکارون دادمو رفتم خوابیدم (خب دوستان چون تو چند روز اتفاق خاصی نمیفته میریم یک هفته بعد) مرینت از خواب بلند شدمو صبحانه خوردمو رفتم مدرسه وقتی وارد کلاس شدم دیدم آدرین هم اوم ه گفتم سلام آردین یعنی آدرین اونم گفت سلام مرینت .
بعد کم کم بچه ها اومدن و خانم بوسیه وارد کلاس شد و گفت : سلام بچه ها ما امروز یه دانش آموز جدید داریم بعد گفت آقای آلِن بفرمایین داخل ، خب بچه ها هینطور که گفتم ایشون آقای آلن هستن و از امروز در کلاس ما خواهند بود حالا باید جاهاتونو یه تغییر بدم جولیکا تو برو پیش رز و آلن توهم برو اونجا .... خب بچه ها درس و شروع میکنیم.
مرینت : قیافه ی پسر جدیدی که اومده بو واسم خیلی آشنا بود یه ذره که فکردم دیدم آره اون همون پسرت که چند روز پیش شرور شده.(بچه ها عکس آلن عکس تست هستش) بود با صدای زنگ مرسه به خودم اومدم و گفتم تیکی تو اون پسره رو یادت میاد تیکی: آره یادم میاد .. خواستم بلند شم که با صدای کلویی سرجام واستادم
کلویی : خندیدمو گفتم تو که باید مردمو شرور کنی بعد ادای زامبی دآوردم و گفتم اینجوری وقت نمیکنی که درس بخونی بعد دوباره خندیدم🤣🤣🤣🤣 بن : واقعا از حرف اون دختر عصبانی شدم ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم. ... آدرین:کلویی تو نباید اونو مسخره کنی این کار درستی نیستش.. مرینت : وقتی حرفاشونو شنیدم اومدم جلو گفتم کلویی یادت نیست تو خودت شرور شوده بودی پس تو الان اینجا چیکار میکنی برو زنبوراتو نگه دار بعد کلویی باعصبانیت رفت
بن : به سمت اون دختر و پسر برگشتمو گفتم ممنونم بعد دستممو به طرفشمون دراز کردمو گفتم من بن هستم. مرینت : از منو آدرین تشکر کرد و دستشو به سمتم داز کرد منم یه لبخند پهن. زدم گفتم منم مرینتم و بعد از من آدرین خودشو معرفی کرد ..،بن: بازم ممنون ازتون بعد رفتم بیرون و به اون دختر فکر کردم به نظر میومد که دختر خوبی باشه
بعد از مدرسه⏪⏪⏪⏪
مرینت به طرف خونه حرکت کردم که یهو آدرین و دیدم رفتم سمتشو گفتم سلام آدرین خوبیی ،،،آدرین : داشتم میرفتم که یهو مرینت اومد سمتم و گفت سلام آدرین خوبی ، گفتم سلام مرینت ، بعد ازم پرسید کن اینجا چیکار میکنم منم گفتم که ماشین خراب شد منم از دست بادیگردم در رفتم ،، مرینت: چیییی در رفتی گفت آره نیاز به تنهایی داشتم
مرینت : پس مراحمت یعنی مزاحمت نمیشم داشتم میرفتم که یهو آدرین دستمو گرفت و گفت نه مرینت تو مزاحم من نیستی اگه اشکالی نداره با هم صحبت کنیم،،مرینت: آدرین ازم خواست که باهم صحبت کنیم دتشتم از خوشحالی میمردم که گفت اشکالی نداره؟ گفتم نه بعد باهم رفتیم رو پل نشستیم ،،،آدرین:با مرینت رفتم روپل نشستیم و به مرینت گفتم میدونی مرینت تو برای من دوست خیلی خوبی هستی و،،......
آدرین: و تو هر وقت که نیاز باشه به دیگران کمک میکنی تو خیلی مهربون هستی و قلب بزرگی داری تو واقعا دوست خیلی خوبی هستی،،،.مرینت : بعد از اینکه با آدرین صحبت کردم اومدم خونه و رفتم تو اتاقم و رو تخت نشتم خیلی ناراحت بودم همینجوری به یه جا زل زده بودم از اینکه من برای آدرین یه دوست بودم ناراحت بودم ،،،،
تیکی: وقتی اومدیم مرینت رفتو رو تخت نشت و به یه جا زل زد معلوم بو که خیلی ناراحته رفتم پیشش و گفتم مرینت شاید تو برای آدرین به دوست ساده باشی ولی میتونی تغیرش بدی ،، مرینت: با حرفای تیکی آروم شدم گفتم آره تیکی همینه من باید همین کار و کنم با نظر آدرین و نسبت به خودم تغیر بعد تیکی رو بغل کردم و گفتم ممنون که هستی تیکی هم خندید
خب دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشم حتما نظر بدین که چجوری پارتا رو بنویسم
براوا بهترین داستان بعد از عشق نقاب دار(اونو هر روز میرم میخونم) و عاشقانه ماجراجو
عالی بود همینطوری ادامه بدی یه نویسنده ی خیلی خوب میشی
عالی بود
لطفا بعدی رو بزار.