دوستات کامنت یادتون نره مرسی که داستانم رو خوندید.بدونین هرچقدر که مزخرف باشه بازم واسش زحمت کشیده شده پس کامنت یادتون نره باید بازدید ها بیشتر باشه تا بازم بزارم وگرنه دیگه نمیتونم ادامه بدم.
وسط های تابستون بود و من بالاخره به خونه اومده بودم درسته که هاگوارتز رو خیلی دوست داشتم اما دلم واسه خونمون خیلی تنگ شده بود.اما از یه طرف ناراحت بودم چون البوس بهم گفته بود میاد دنبالم تا یه یکی دو هفته اخر رو خونه اونا برم اما نیومده بود.هنوز اصلا ازش خبری نشده بود.حتی یه نامه هم ازش نیومده بود.
همون لحظه از طرف پنجره یه صدایی اومد.دیدم که جغد خانواده پاتر هاست.یس حتما از طرف البوس نامه ست .پنجره رو باز کردم و نامه رو خوندم.نوشته بود که اماده شم فردا میاد دنبالم . اخجون. بدو بدد رفتم پایین و به مامان گفتم.بعد رفتم بالا و وسایلم رو جمع کردم.ولی ناخود اگاه چشمم روی اسباب بازی عروسکم ثابت موند.هدیه تولد 8 سالگیم بود.اونموقع بابام هنوز فوت نشده بود و اینو واسم خریده بود.بغلش کردم و ته چمدونم گذاشتمش.همه وسایل دیگه م از جمله پاتیل و ردا و لباس هام رو هم جمع کردم.چوب دستیم هم که جاش امن بود.
امروز صبح صبحانه رو خوردم و دم پنجره منتظر شدم.زودتر از تایمی که انتظار داشتم البوس رسید و منو سوار جاروش کرد.با مامان خداحافظی کردم و با البوس رفتم. وارد خونه پاتر ها که شدیم مامان البوس جینی خیلی خوب ازم استقبال کرد. _سلام امیلی عزیز خوش اومدی -خیلی ممنونم ولی از همه بهتر خواهرش لی لی بود که اومد پیشم فکر کنم امسال 10 ساله میشد.باهام کلی بازی کرد.جیمزهم که مثل همیشه اون مسخره بازی های خنده دارش رو داشت.
خونشون خیلی بزرگ بود.مامان البوس صدام زد که برم تو اشپزخونه _امیلی جون،صبحانه میخوری؟ -نه خیلی ممنونم خانم پاتر _عزیزم،لطفا خاله جینی صدام کن -چشم همون لحظه صدای هری اومد. لیلی بدو بدو رفت بغل هری _خوش اومدی بابا جون -فدات شم دخترم،مرسی عزیزم بعد اومد تو اشپزخونه منو که دید انگار یکم جا خورد. -سلام جینی ....امممم سلام خانم عزیز. -سلام اقای پاتر ، امیلی مرلین هستم.دوست البوس و جیمز -اها سلام عزیزم .خوش اومدی بعد رفت و جینی رو بغل کرد
جیمز هم پایین اومد و سلام داد و پشت سرش هم البوس.بعد خاله جینی از البوس خواست اتاق منو نشونم بده.رفتیم طبقه بالا . و اتاقم رو نشونم داد.اتاق من دقیقا کنار اتاق لی لی و البوس بود.
یکم حرف زدیم.بعد البوس پیشنهاد داد بریم حیاط پشتی کوییدچ بازی کنیم.هری هم موافقت کرد. و گفت همراهیمون میکنه.بعد به من گفت تو کوییدچ بلدی؟ گفتم البته من جستجوگر گریفندورم.و البوس گفت امیلی جوان ترین جستجوگر بانوان تاریخه.هری گفت خب پس ماجرا تماشایی شد.بیام ببینم کدومتون بهتر بازی میکنین.داشتیم میرفتیم حیاط که زنگ خونشون خورد
جینی در رو باز کرد و پشت در رزی و هرماینی و رون بودن.هرماینی لیلی سری پرید بغل رون و گفت دایی رون.بازم از اون دلقک بازی هات میکنی؟ رون خندید.ماهم به طرفشون رفتیم. _سلام خانم ویزلی،سلام اقای ویزلی -سلام عزیزم.تو باید امیلی باشی درست میگم؟ -بله خانم ویزلی البوس گفت که داشتیم کوییدچ بازی میکردیم و رزی هم اومد که بازی کنه.منو رزی کلی همدیگه رو بغل کردیم دلم واسش تنگ شده بود. رفتیم کوییدچ بازی کنیم و هرماینی رفت تو اشپزخونه پیش جینی و رون و هری اومدن مارو نگاه کنن. لیلی مدافع و مهاجم تیم ما شد.من جستجوگر و رزی هم دروازه بان.واسه تیم اونا البوس جستجوگر شد.جیمز مدافع و مهاجم شد.ولی اونا یه بازیکن کم داشتن.واسه همین رون اومد تو بازی و رفت تو دروازه بانیشون.باورم نمیشد.هری 10 تا اینا جارو داشت.و به همه جارو رسید.بازی کردیم و ما 2 دست بردیم و تیم البوس اینا 1 دست.هری کلی تشویقم کرد و گفت افرین امیلی فکر نمیکردم انقدر خوب بازی کنی خانم مرلین منم خندیدم.دیگه همه خیلی خسته شدیم.هرماینی و جینی صدامون زدن که بریم شام بخوریم.منم رفتم واییییی
چقدر خوش سلیقه بودن.دقیقا عین هاگوارتز شده بود.غذاهای رنگی رنگی و ژله قرمز و زرد که نماد گریفندور بود.البوس یکم تو ذوقش خورد چون اون اسلیترینی بود.هرماینی گفت البوس ناراحت نباش واسه تو رو هم درست کردیم و بعد از تو یخچال یه ژله سبز و نقره ای در اورد.که نماد اسلیترین بود.شام رو خوردیم و بعد من رفتم تلویزیون ببنیم . البوس هم اومد.بعد رون و هرماینی رفتن.رزی کلی اصرار کرد که بمونه و اجازه دادن امشب رو بمونه.
اونم اومد تو اتاق من. صبح نامه ها از هاگوارتز رسید.حتی مال جینی رو هم اینجا فرستاده بودن.ما رفتیم که وسایلمونو بخریم.رزی هم اومد چون اونجا باباش رو میدید تو کوچه دیاگون.نوبتی رفتیم تو شومینه و با پودر پرواز رفتیم تو کوچه دیاگون.ر
همه رفتیم اما من پشت سرم البوس و هری رو ندیدم.از رزی پرسیدم البوس کجاست و اون گفت که اون از عمد بجای کوچه دیاگون گفت کوچه ناکترن و الان هری خیلی کفریه😠رفته دنبالش. _میدونستم.خیلی کله شقه رفتیم جلوتر و اکورپیوس رو دیدیم که با دراکو اومده بود.خیلی ناراحت به نظر میرسید.ازش پرسیدم چی شده.گفت فوت شده.و بعد دوباره زد زیر گریه.دراکو هم که دست کمی از اون نداشت.رزی رفت و از. پشت بغلش کرد.و بهش دلداری داد.منم گفتم اکورپیوس ، اینم میگذره.منم همچین چیزی رو تجربه کردم.پدرم.خیلی دوسش داشتم.اونموقع هم که فوت شد حدودا 8 سالم بود و یچه بودم.یه دفعه هری و البوس ظاهر شدن.هری شروع کرد به سرزنش کردن البوس _اخه تو اونجا چیکار داشتی.یه کوچه پر جادوی سیاه.من واقعا موندم باید چی بگم. رون که سر و صدای ما رو شنیده بود از مغازه بیرون اومد و گفت چی شده _این پسره کله شق از عمد بجای کوچه دیاگون برگشته گفته کوچه ناکترنِ.اخه من موندم اونجا چیکار داشته -هری خیلی عصبانی نشو خودت هم یه بار بجای کوجه دیاگون گفتی ناکترن ها. _اره ولی من از عمد نگفتم.اشتباه شد.تازه اونجا ...... دراکو از پشت سر گفت :منو دیدی _اره دقیقا همینطوره خلاصه ما رفتیم و وسایلمونو خریدیم و بعد به خونه پاتر ها برگشتیم. 🍂
فردا وسایلمون رو جمع کردیم.بکردیم.به ایستگاه کینگز گراس رفتیم و از سکوی نه و سه چهارم عبور کردیم . و بعد سوار قطار شدیم.منو البوس و اکورپیوس و رزی تو کوپه نشسته. بودیم که یه دختر مو طلایی اومد تو. -سلام.من نوریس لانگ باتم هستم . میتونم اینجا بشینم.بقیه منو راه نمیدن.امسال سال اول هستم -سلام،البته که میتونی ،بیا اومد و نشست.من سریع فهمیدم اون دختر پرفسور لانگ باتم(استاد گیاه شناسی) هست.
به هاگوارتز رسیدیم.وایی چقدر دلم واسه این جا تنگ شده بود.رفتیم تو و کلی خوردیم.
نوبت گروه بندی که شد من میخواستم ببینم نوریس تو چه گروهی میوفته.کلاه حدودا یه 4 ، 5 دقیقه ای وایسادا بود و بین هافلپاف و گریفندور گیر کرده بود.بالاخره گفت گریفندور و ما جیغ کشیدیم
مرسی که داستانم رو خوندید کامنت یادتون نره
بقیه تست هام رو هم ببینید
محض اطلاع نویل لانگ باتم استاد دفاع در برابر جادو سیاه بود
عالي بود ادامه بده
مرسی عزیزم
مثل همیشه عالی ، منتظر پارت بعدی داستان و بقیه تست ها هستم ❤💚🐍
مرسی گلم
خیلی قشنگ بود
حتما ادامه بده
مرسی گلم