خب دوستان اینم از دومیش امید وارم که خوشتون بیاد،
آنچه گذشت: کویی همیشه رو اعصابمه ........... داشتم میرفتم خونه که صدای بلندی اومد بوممممممم💥💥💣 .......با چیزی که دیدم به معنی واقعی شاخ درآوردم.......(خب دوستان بریم سراغ داستان)
قسمت جنوبی شهر به یه قبرستان تبدیل شده بود و جادها خراب شده بود و بعضی از خونه ها ریزش کرده بود وااااای نههههه مردم شهر به زامبی تبدیل شده بودن وقتی دقت کردم دیدم همه دارن به یه سمت حرکت میکن ، بدون اینکه متوجه من بشن دنبالشون کردم با کمک یو یو به یه ساختمون دیگه رفتم که یهوووووووو
آدرین: (دوستان باید اینو بگم که الان قبل از اون اتفاقاته و قرار بعدا دوباره به اونجا برسه) سر کلاس پیانو بودمو داشتم تمرین میکردم که یهو یه صدای بلند اومد به طرف پنگ برگشتمو گفتم تو هم شنیدی پنگ؟. پنگ: مگه کَرم که نشنوم ، به نظرت صدایه چیه ؟.. آدرین : نمیدونم ولی احتمالا هاک ماث دوباره یکیو شرور کرده.
آدرین : تلویزیون و روشن کردم که دیدم اخبار میگه دوباره هاک ماث یک نفر و شرور کرده و شهر در آشوب فرورفته . تلویزیون و خاموش کردمو گفتم پنگ باید تبدیل شیم لیدی لاگ به ما نیاز داره . مرینت:با کمک یو یو به طرف یه ساختمون رفتم که یهووو یه تیکه از ساختمون ریزش کرد(بچه ها اگه دقت کرده باشد گفتم همه چی تقریبا نابود و خراب شده بود)تیکه های ساختمون و یویوم روی جاده افتادن من گوشه ساختمون رو گرفتم تا نیفتممم
با افتادن آوار حالا دیگه تمام زامبی ها به طرف من اومدن واای لعنتی دارم میوفتم دیگه نمیتونم خودمو نگه دا م پس این پیشی کجاست ، دیگه نتونستم تحمل کنمو به طرف زمین افتادم. کت نوار: بالاخره رسیدم داشتم محلو برسی میکردم که دیدم وای نه لیدی باگ داره میفته سریع با میلم به طرفش حرکت کردم و گرفتمش ، بهش گفتم خوبی بانوی من ؟
لیدی باگ:کت نوار بهم گفت خوبی بانوی من ؟ گفتم اره پیشی ولی الان باید شهر و نجات بدیم اونم تاید کرد و باهم به یه جای امن رفتیم برای کت نوار نقشه رو توضیح دادم و حرکت کردیم ،(نقشه یعنی همون دنبال کردن زامبی ها) وقتی تعقیبشون کردیم به برج ایفل رسیدیم به کت نوار گفتم که اطراف بگرده تا کسی که شرور شده رو پیدا کنیم ،، کت نوار: داشتم اطراف و میگشتم که یهوو
کت نوا : کسی که شرور شده رو دیدم ..لیدی باگ :داشتم اطراف و نگاه میکردم که کت نوار بهم گفت : بانوی من اوناهاش ، رد نگاه کت نوار رو گرفتم و بهش گفتم بریم .رفتیم سمتشو بهش گفتیم خودشو تسلیم کنه بن: (بچه ها این کسی الان شرور شده در ادامه داستان نقش بیشتری داره) اونا اومدن و ازم خواستم خودمو تسلیم کنم ، هاکماث بهم گفت که جواهراتشونو براش بیارم منم گفتم حتما این کار و میکنم
بن: بعد به اونا گفتم بهتره شما خودتونو تسلیم کنین چون هیچ راه فراری ندارید افراد من (زامبی هاش) شما رو محاصره کردن. لیدی باگ:با حرفی که بن زد (اینجا لیدی باگ و کت نوار بن رو نمیشناسن ولی اسمشو آوردم که بهتر متوجه شین) دور و اطرافمو نگاه کردم که دیدم زامبی ها بهمون رسیدم و محاصرمون کردم به کت نوار گفتم که حواصش به زامبی ها باشه تا من یه حساب اون برسم کت نوا هم قبول کرد،،، به طرف بن رفتم و باهاش مبارزه کردم ولی اون قوی تر از اونی بود که فکرشو میکردم برای همین از گردونه ی خوش شانسیم استفاده کردمو بهم یه سیم داد دورورمو خب نگاه کردمو گفتم فهمیدم کت نوار اونا رو ول کن و حواس بن رو پرت کن ،،، کت نوار : لیدی باگ ازم خواست که حواس بن رو پرت کنم منم گفتم حتما و به سمت بن رفتم و باهاش مبارزه کردم
لیدی باگ : کت نوار داشت با بن مبارزه میکرد یهو بن کت نوار رو حل داد خواست که انگشترشو برداره که من با اون سیمی که گردونه به هم داده بود بن رو بستم و گفتم کت نوار حالا ، کت نوار بلند شدو از کتالیزش استفاده کرد بعد من اکومای اونو گرفتم و سیم و پرتاب کردمو همه چیز به حالت عادی برگشت ، بعد منو کت نوار همزمان باهم گفتیم بزن قدش🤛🏻 🤜🏻
خب دوستان اینم از این داستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه لطفا نظر بدین
آجی داستانات عالیه
عزیزم اون پلگ نه پنگ
ولی در کل عالی نبود ممممممحححححشششششرررررر بود