خب بریم که قسمت سوم رو داشته باشیم😀😀
همینطور که داشتیم توضیح میدادم که از کجا اومدم یهوی در باز شد و مدیر از لای در گفت: _ خب پسرا برای فردا ی مصاحبه مطبوعاتی دارید؛خودتونو آماده کنین درضمن وین توام قراره که به همه معرفی بشی پس خودتو آماده کن. من: حتما _ بچه ها حواستون بهش باشه،شما داداشای بزرگشین هوا شو داشته باشین کوکی:بله بله حواسمون بهش هست. _ آها راستی باهاش برین به جایی که فعلا اونجاست و کمکش کنین لوازمشو ببره خونه. جین :باشه حتما. مدیر اینارو گفت و رفت. وقتی گفت که اینا داداشای بزرگمن ی لحظه مو به تنم سیخ شد.🥴یعنی چی نن نیم ساعت نیست با اینا شروع کردم به حرف زدن چطوری بهشون بگم دادش؟؟؟😐😐همینطوری داشتم با خودم حرف میزدم ک یهویی شوگا گفت:چی بلدی بخونی؟؟؟ من: خب راستش هر چی که بخوای😎 خب پس پاشو یچیزی بخون ببینیم جدی جدی استعداد داری که عضو گروه شدی. من: اهممم باشه چی بخونم؟؟ تهیونگ : اینجا نه که؛ باید بریم اتاق ضبط😊 یهویی همشون پا شدن منم پشت سرشون پا شدم که بریم سمت اتاق ضبط
خیلی جای باحالی بود. اصلا مثل رویا بود. توی خیال خودم بودم که نامجون گفت: هر آهنگی میخوای بخونی موزیکشو بگو تا پخش کنن خودتم برو پشت اون دستگاه صدا اونجا بخون. خدایی خیلی خوب کرده بودم . ی آهنگی که خیلی دوسش داشتم و آهنگ خیلی غمگینیم بود رو بهشون دادم و رفتم سره جام وایستادم . صدای موزیکو که شنیدم اصلا نفهمیدم چی شد. خیلی سریع حس گرفتم و شروع کردم به خوندن . انگار که همین الان دارن اولین آهنگشو ضبط میکنن.یجوری غرق آهنگ شده بودم که تقریبا نفهمیدم چی خوندم. وقتی تموم کردم هدفون رو از گوشم در اوردم و اومدم بیرون. کوکی:اااا پسر با اینکه نفهمیدم چی خوندی ولی صدات خیلی قشنگ بود شوگا: خیلی خوب بود نامجون:به چه زبونی خوندی ما که هیچی نفهمیدیم ولی مشخص بود که آهنگ غمگینی بود من:آره آهنگش غمگین بود ؛ به زبان فارسی خوندم آهنگش خیلی معنیه خوبی از عشق میده خودم که خیلی دوسش دارم جیمین: یادت باشه بعدا برامون ترجمه کنی. من :حتما
جین: الان کجا زندگی میکنی؟؟ الان باید کجا بریم؟؟ من که این حرف جین رو شنیدم سریع تز جیب شلوار یه کاغذ در اوردم و بهش دادم و گفتم که باید بریم اینجا. جیمین: یعنی ادرسو خودت بلد نیستی؟ من: نه من اینجا هیچ جا رو نمی شناسم. این دو هفته ام که اینجا بودم با همین ی کاغذ ک حتی خوندنشم برام سخته راهمو پیدا کردم. جیمین:😳😳 تهیونگ: یعنی نمی تونی بنویسی؟؟مگه میشه؟؟ من : معلومه که بلدم ؛ پس چطوری ی سال اینجا درس خوندم؟؟ فقط یکم برام سخته که بنویسم . جین:خب حالا بیاین بریم این هتلو پیدا کنیم. همگی راه افتادیم سمت هتل و من کم کم داشتم خودمو وا میدادم. نمیدونم چرا پیش اینا احساس راحتی میکردم ولی از ی طرفیم نمیخواستم خوده واقعیمو نشون بدم توی همین فکر بودم که جین صدام کرد.
جین:بدو برو وسایل تو جمع کن و زودی بیا. من:باشه خیلی زود از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت ورودی . رفتم بالا و شروع کردم وسایلم جمع کردن. کارم خیلی زود تموم شد اومدم پایین و پول هتل رو حساب کردم و رفتم سمت ماشین. جی هوپ: همین ی چمدون داری؟؟ من: من معمولا سبک سفر میکنم. کمکم کردن که چمدونو بزارم توی ماشین و بعدش حرکت کردیم . وقتی هم که رسیدم خونه دوباره کمکم کردن که چمدون رو از ماشین بیرون بیارم. وقتی داخل شدیم جین گفت
جین: چون ما همین چند ساعت پیش فهمیدیم که یه عضو جدید داریم نتونستیم جایی براش آماده کنیم ، پس فعلا میتونی پیش جونگ کوک بمونی.البته که تهیونگم همیشه اونجاست تهیونگ😝😝 براش سر تکون دادم و کوکی منو سمت اتاقش راهنمایی کرد . کوک : برو وسایل تو بزار اون قسمت و خودتم راحت باش. رفتم روی تخت نشستم و وسایلی که خیلی ازشون استفاده میکردم و یجایی که دمه دست باشه گذاشتم.
چن ساعت که گذشت همه چی آروم بود توی اتاق منو کوکی بودیم که فکر کنم داشت فیلم میدید. من نمیدونم چرا بشدت احساس تنهایی میکردم یجوراییم احساس خجالت زده بودن داشتم . اصلا حال غریبی بود من تا حالا با این تعداد از آدم توی ی مکان نبود ؛ همیشه تنهایی رو ترجیح دادم و الان اینکه یکی دو ساعته توی فاضله نیم متری از من نشسته و داره فیلم میبینم منو معذب میکنه. همینطوری داشتیم به خودم روحیه میدادم که یهو جیمین درو باز کرد: _ بچه شام حاضره کوکی:الان اومدیم. وین پاشو دیگه جین به افتخار تو امشب مارو به دستپخت بی نظیرش مهمون کرده😂😂 وقتی دید من هیچ ریکشنی نشون نمیدم دستمو گرفت و منو دنبال خودش تا سره میز کشوند
دور میز نشستیم و خدایی جین خیلی کارا کرده بود یه عالمه غذا درست کرده بود و اونطوری که بقیه می گفتن مثل اینکه دستپختش عالیه!! جین: بچه ها امروز شدیم ۸ نفر یه غذای براتون درست کردم که فقط ازم تعریف کنین. فقط بگم یه امشب اینطوریه از فردا همچین خبرایی نیست. همه خندیدن نامجون: از فردا دوباره غذا های آماده می خوریم. همه شروع کردن به غذا خوردن منم از یکوچولو میخواستم بخورم تا یوقت کسی ناراحت نشه ولی ار کاری کردم نتونستم چیزی بخورم فقط چن تا سیب زمینی خوردم. جین: چی شده از این غذا ها خوشت نمیاد؟؟ من: نه راستش من زیاد علاقه به غذا خوردن ندارم. جی هوپ: شوخی نکن مگه همچین چیزی ممکنه؟؟ من: راست میگم از وقتی یادم میاد نتونستم یه بار کامل غذا بخورم حالم بد میشه. شوگا:پس تو چطور زنده ای 😂؟؟ من : راستش من تا اینجا با شیرینی جات و خوراکیهای دیگه زنده موندم بعضی وقتا حتی چن روز غذا نمیخورم تهیونگ: خدایی خیلی عجیب غریبه!! من : شماها بخورین من همین قدر که خوردم بسمه؛ جین واقعا دسختپختت عالیه. تشکر کردم و از سره میز پاشدن رفتم سمت اتاق.
کوکی: فکر کنم هنوز با ما راحت نشده تهونگ: خیلی بده ها نتونی هر وقت کا دلت میخواد غذا بخوری😕 جین : خب حالا شما غذایتان بخورین. خودم: اه خیلی بد شد خیلی زیاد؛ توی همین روز اول این همه گند زدم ؛فکر کنم ناراحت شدن.اه گنده بزنن که همیشه خراب کاری میکنی. داشتم با خودم حرف میزدم که کوکی در اتاق و باز کرد و اومد داخل. کوکی: وین بگیر بخواب فردا روز بزرگیه صبح زود باید بیدار بشی. اینو گفت و چراغ خاموش کرد و رفت خوابید. منم پتو رو کشیدم رو سرم و خوابیدم.
کوکی: وین!.....وین!با توام پسر!! خیییلی یکی داشت صدام میکرد. قشنگ داشتم صداشو می شنیدم ولی نمیدونستم جوابشو بدم . اصلا دلم نمی خواست لای چشمامو باز کنم. کوکی : این دیگه کیه؟؟؟!من بیدار شدم ولی این هنوز خوابه.!!!هایی پسر با توام. این قدر جیغ جیغ کرد که آخر سر بیدارم شدم وقتی چشمامو باز کردم نفهمیدم که کیه!! اصلا نمیدونستم که من الان کجا!! فقط از جام بلند شدم و رفتم بیرون کوکی : این چرا همچین کرد؟؟!! فکر کنم هنوز ویندوزش هنوز کار نکرده. همینطوری توی سالن داشتم راه میرفتم و به در و دیوار نگا میکردم که یکی جلوم سبز شد تهیونگ: صب بخیر . کجا رو داری نگا میکنی؟؟؟ چیزی رو دیوارع؟؟؟؟ همینطوری که تهیونگ داشت حرف میزد یهو به خودم اومدم و سریع ازش پرسیدم: دست شویی کجاست؟؟ تهوینگ: آخر همین راهرو رو بری دست شوییه
کارم که تموم شد سریع رفتم توی اتاق و لباسامو عوض کردم . از اونجایی که طبق معمول یادم نبود که امروز قراره به مردم معرفی بشم خیلی ریلکس رفتم سمت آشپزخونه . بقیه داشتن صبحونه میخوردن . منم سلام کردم و رفتم که ی لیوان آب بخورم. همینطور که داشتیم آب میخوردم یهو نامجون گفت: وین آماده شو که بریم امروز کنفرانس مطبوعاتیه اینو که شنیدم یهو آب پرید تو گلوم . داشتم خفه میشدم که خودمو جمع و جور کردم و از آشپزخونه رفتم بیرون. جین: هییی صبحونه نمیخوری؟؟؟ من همینطور که داشتیم می دویدم با صدای بلند گفتم: ن مرسی شکلات میخورم. سریع رفتم از اتاق پیرهنمو پوشیدم و بیرون منتظر بقیه موندم.
عالیییی بود🌸🌸🌸🌸🌟🌟
عالی دارم از خنده میترکم👍🏻
داستانت جالبه