سلام من مهدیه هستم این اولین تست منن
[۱/۳، ۱۸:۴۳] 🌺🌸Mahdiyeh yazdi🌸 🌺: (مقدمه) داستان درمورد دختری دوازده ساله به نام (لیانا) که مجبور است بخاطر مریضی اش به یک سفر برود که این سفر او را با خانواده و مادرش اشنا میکند سفری پر ماجرا سفری پر از
حقیقت سفری که زندگی لیانا را تغیر میدهد
[۱/۳، ۱۹:۰۰] 🌺🌸Mahdiyeh yazdi🌸 🌺: پارت اول داشتم روی نیمکت منظره بازی کردن بچه ها را میکشیدم که یک دفعه از بس سرفه کردم روی زمین افتادم و نفهمیدم که چی شد بیدار که شدم دیدم روی تخت بیمارستان خوابیدم و دکتر دارد درمورد مرضی ام با مادرم صحبت میکند البته خاله جنی مادر واقعی من نیست مادر و پدر من وقتی بچه بودم در یک تصادف از بین رفته اند و خاله جنی و اقای مارس سرپرستی من را قبول کرده اند دکتر به خاله جنی گفته که هوای شهر خیلی الوده
[۱/۳، ۱۹:۰۰] 🌺🌸Mahdiyeh yazdi🌸 🌺: پارت اول و برای من خوب نیست بخاطر همین بهتر است من را به یک جای خوش اب و هوا ببرند خاله جنی پیشنهاد دکتر را قبول کرده. اما من دوست ندارم به یک جای دیگر بروم، ای خدا چرا من باید آسم داشته باشم که مجبور شوم درس و مدرسه رو کنار بگذارم و به یک جای دیگر بروم هر جوری که بود با قضیه کنار امدم خاله جنی قرار است من را به یک روستا کنار شهر بفرستت انجا خیلی خوشگل است میگه وقتی میرسم به روستا خانم لیسا و اقای چان به استقبالم میاند و
من را به خانه شان میبرند سوال قطار شدم و بسمت روستا حرکت کردم وقتی رسیدم خانم لیسا و اقای چان به استقبالم امدن خانم لیسا فریاد کشید و من رو بغل کرد و گفت : لیانا وای چقدر بزرگ شدی دقیقا شبیه مادرت شدی با خودم فکر کردم مادرم من که او را ندیدم حتی از او چیزی نمیدانم ا
ی کاش میشد یک بار او را میدیدم خاله جنی گفت بود که خانم لیسا و اقای چان از فامیل های مادربزرگ من هستند خانم لیسا من را به خانه شان برد و به من یک اتاق داد اتاقی زیبا بود
پر از گل و یک پنجره رو به دریاچه دارد خانم لیسا بهم گفت که او را خاله لیسا صدا کنم و گفت این اتاق برای دخترش بوده او حالا بزرگ شده و معلم است و به شعر رفته
برای تدریس و بهم گفت که راحت باشم و اگه چیزی خواستم بهشون بگویم در کیفم را باز کردم تا وسایلم را
یک نامه داخل کیفم بود خدایا این نامه کجا بوده از کجا امده نامه را باز کردم و دیدم....... (پایان پارت اول )
امیدوارم خوشتان امده باشه
از روی مارنی زدی نه؟
چرته متاسفم برات
جالب نبود