
لطفا حمایت کنید وگرنه انگیزه واسه ادامه دادن نمیمونه برام🤗
فردای اون روز خیلی هیجان داشتم می خواستم هر چه زودتر همه چی رو بفهمم می خواستم بدونم که اون واقعا برادرم بود خواستم از مامانم بپرسم ولی سرش شلوغ بود و مطمئن بودم حرفم رو باور نمی کنه بابامم خونه نبود من بودم اون همه هیجان کنترل ناپذیر برگشتم به اتاقم دیدم ساکوتا رو لبه ی پنجره نشسته و داره یه چیزایی می نویسه رفتم جلو و بدون اینکه سلام کنم گفتم :داری چی می نویسی؟_ فقط داشتم می نوشتم که ... هیچی ولش کن خب قرار بود تعریف کنی سراپا گوشم منم اروم گوشه ی لبم رو گاز گرفتم می خواستم شروع کنم که یهو گفت:اگه بخوای دروغ بگی خودم میدونم چیکارت می کنم دیگه واقعا داشت رو مخم می رفت دستام رو مشت کردم و گفتم:حرصم رو در نیار و گرنه یک کلمه هم نمی شنوی دفترچه شو در اورد و دوباره یه چیزی نوشت _چی داری می نویسی/؟_حرفات رو می خوام با مال خودم مقایسه شون کنم خب ادامه بده منتظرم دیدم چاره ای نیست و شروع کردم انگار واقعا یکی من رو گیر انداخته بود:
اسمم میسوواست هشت سالمه و به هنر خیلی علاقه دارم تو درسام خوب هستم و می خوام جراح بشم از همون اول زندگیم پیش همین خانواده زندگی می کردم البته تا جایی که یادم میاد .من توی این خانواده یا حداقل بین فامیلام تا حدودی پذیرفته شدم ولی زیاد بهم رو نمیدن مامانم خیلی نسبت به من سخت گیره و زیاد نمیزاره کارای مورد علاقه مو انجام بدم خیلی هم سرد و خشک و فقط به فکر زیبایی خودشه بابامم توی یک شرکت کار می کنه و خیلی وقتا از شرکت بهش ماموریت میدن و ماه ها میره خارج و بیشتر اوقات با مامانم بحثشون میشه _دیگه چی تموم شد؟_اره دیگه می خوای چی بگم خب نوبت توئه تو تعریف کن_ورزش دوس دارم مامانم مهربونه بابامم کاپیتان کشتیه و تک فرزندم_همین/؟ باشه اصلا ولش کن😒نخواستیم همین قدرم کافیه
ساکوتا:اون نور ابی اسمش پرتاله خود اون شخصی که باعث شده دنیاهای موازی به هم متصل بشن تویی البته اگه حقیقت داشته باشه فقط تو نمیتونی ازش عبور کنی به خاطر یک سری قانون تو.. داشت حرف میزد که گفتم:چی من درستشون می کنم اونوقت خودم نمی تونم واردش بشم دستم رو گرفت و من رو به سمت اون پرتال برد به محض نزدیک شدنم من رو پرت کرد و من نتونستم واردش بشم چشمای ساکوتا از تعجب گرد شده بود یه نفس عمیق کشید و جلوم نشست و بهم خیره شد
گفت:پس واقعا خواهرمی راستش نه اینکه خوشحال شده باشم فعلا خیلی از سوالامون بی جوابن تو خواهر دوقلوی من نیستی پس در واقع باید خانواده ی اصلیت یه جایی توی این گوشه ی دنیا باشن ببینم مدرسه هاتون تعطیلن //؟من:اره تا 3 ماه_دیگه واسه امروز کافیه فردا یه سری اطلاعات دیگه جمع کن راجع به خودت و سعی کن از پدر و مادرت حرف بکشی منم گفتم باشه و اون رفت
دوستان عزیز این چند پارت حکم معرفی داشتن ازین به بعد بخش کاراگاهی و غمناک داستان شروع میشه لطفا حمایت کنید لایک کنید و کامنت بذارید اگه حمایت ها کم باشه من دیگه واسه ادامه انگیزه برام نمی مونه ممنون از همگی
ناظر عزیز لطفا منتشر کن این قسمت چیزی نداره برید نتیجه چالش داریم از نوع کاراگاهی😁
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خب اول باید چالشو انجام بدم بعد برم بعدی😐
هیچی سعی میکنم حلش کنم😐
خب بعدی👈🚶♀️💙
😂😂🤣
خیلی خوب بود.کاش داستان من هم مثل مال تو انقدر طرفتار داشت.
من طرفدارشم ولی یادم رف کامنت بدم داستان تو هم واقعا عالیه🤩🤩
بازم ممنون
ممنونم داستان تو هم خیلی خوبه لطفا پارت هاش رو بیشتر بنویس
باشه حتما😘
عالی بود
ج چ : میرم انیمه می بینم 🙂
به عنوان کاراگاه میری انیمه میبینی جرررررر خوردم اجی ولی ممنون از نظرت🤣😍😍🥰😘