سلام اینم پارت دوم زود برید بخونید
امروز اولین روز دانشگاه جدیدمه زود آماده شدم و رفتم وقتی رسیدم دم در کلاس استاد درس رو شروع کرده بود در زدم و رفتم تو استاد گفت بفرمایید خانم آکایا منم گفتم ممنون و گفتن خودتون رو معرفی کنید منم روبه همه کردم گفتم سلام من الن آکایا هستم که چشمم به یه پسر که میز اول مینشست افتاد
واقعا جذاب بود 😍😍😍 از زبان اریک یکی در زدم اومد داخل به دختر بود واقعاً خوشگل بود توی همون نگاه اول عاشقش شدم که فهمیدم دختر آرتور آکایا هست اون دختر رفت پیش خواهرم نشست
از زبان الن رفتم پیش یه دختره که شبیه همون پسره بود که گفتم میشه اینجا بشینم گفت البته که استاد گفت خانم آکایا. لطفاً از این به بعد زود تر بیاین و الان به درس توجه کنید منم گفتم بله حتماً که استاد شروع به درس دادن کرد
بعد از کلاس با بغل دستم دوست شدم اسمش اریکا یلدیز بود انگار فامیلش آشنا بود بعد باهم رفتیم کافه دانشگاه و من یه قهوه سفارش دادم اونم یه آبمیوه که دیدم همون پسره اومد گفت اریکا تحقیقات آنالیزمت رو بده گفت بگیر اریک او یادم رفتم دوستم الن
منم گفتم خوشبختم من النم اونم گفت منم اریک یلدیز هستم که توی چشماش غرق شدم واقعا جذاب بود 😍 چشاش آدم رو جذب خودش میکرد که وقتی بخودم اومدم دیدم اریکا داره صدام میکنه گفتم بله گفت داشتم میگفتم داداش من هست منم گفتم آخه چرا به ذهن خودم نرسید شما خیلی شبیه همین دوقلو هستید ؟؟
اونام هم گفت بله که اریک رفت قهوه من ☕و آبمیوه اریکا هم آوردن 🍹🍹 به از خوردن قهوه ام و حرف زدن با اریکا و شماره هامون رو بهم دادن ارکا گفت اگر میخوای تا فال قهوه برات بگیرم منم گفتم باشه بعد اریکا داشت فال رو مبخوند گفت تو یه زندگی خوب در انتظارت هست فقط با صبوری بدستش میاری
و اینکه یه بار دیگه میشکنی و بعد دوباره سرپا میشی و از همه ی اونایی که این کارا رو باهات کردن انتقام میگیری فقط با صبر اینا رو بدست میاری که باغم گفتم من زندگیم رو باختم نیازی به باخت دوباره نیست 😖😢😟 اونم با صورت ناراحت گفت ببخشید که ناراحتت کردم 😔😕😦 منم گفتم اشکالی نداره
قرار شد اریکا از دلم دربیاره یه روز باهم بریم بیرون رفتم خونه دیدم همه جمعا نشستم پیششون و به خدمتکار گفتم برام آب بیاره 🍶🍶🍶🍶 که از بابام پرسیدم کسی به نام ییلدیز میشناسید همه خندیدند و نیلاکس (برادر نیک) گفت,یه سوال اسم پادشاه👑👑 نساجی جهان چیه گفتم معلومه برنالد یلدیز
اونم گفت اینم جواب سوالت که لیوان آبی از دستم افتاد و شکست سرم گیج میرفت حالم خوش نبود نمیدونم چم شده بود همش قیافه پیتر توی ذهنم بود خنده های و قیافه اریک انگار دنیا داشت روی سرم میچرخید دیونه شده بودم 😲😲
که یکدفعه 😨😨😰؟؟ پایان پارت ۲
لطفاً نظر بدید😘💋💋 تا نظرات به 25 تا نرسه بعدی نمیزارم و ببخشید اگر اشتباه تایپی داشتم عکس این پارتم عکس الن هست و پارت بعدی پیتر
بابای منتظر نظرات قشنگتون و ایده برای پارت بعد هستم 😘😘😘✋✋✋✋✋
خوب بود
عالی بود عزیزم لطفا زودتر بعدی را بزار
لطفا ادامشو بذار
❤❤❤
عالییی بببوووددد بعدی رو بزار لطفا
عالی👏👏👏
بگید که بقیه داستان چی بشه