
خب اینم از پارت 3 جایزه واسه اونایی که هم کامنت گذاشتن هم لایک کردن🙏🏻

گفتم:این منم که اینجا سوال می پرسم زود جواب بده ساکوتا:خب نسبتش با من اینه که اون خواهر خونده ی من هستش و 5 دقیقه از من بزرگتره مطمئن نبودم که داره راست میگه یانه واسه همین گفتم:چطوری می خوای ثابت کنی/؟دستش رو گذاشت تو جیب شلوارش و یه عکس دراورد و گفت:اگه اون شخص دوستته پس باید یه همچین عکسی داشته باشه و تو اونو دیده باشی(عکس بالا) ولی هنوز نمی تونستم قانع بشم شاید اتفاقی بوده اره مطمئنم همینطور بوده داشتم فکر می کردم که یهو به خودم اومد دوباره همون نور ابی بود می خواست فرار کنه که گرفتمش و گفتم:دزدا هم اگه به همین راحتی می تونستن فرار کنن زندونا خالی میشدن
خیلی اروم خودش اومد عقب و دوباره بهم زل زد واقعا کفری شده بود منم همینطور ولی سعی کردم اروم بمونم واسه همین گفتم: این عکس ماله اونه ولی اگه خواهرته باید تاریخ تولدش رو هم بدونی درست نمی گم دندوناش رو بهم فشار داد حدس زدم که بلد نیست ولی خیلی اروم جواب داد:8 فوریه ی 2006 دیگه چیزی نمی خوای من باید پیداش کنم اصلا از کجا معلوم خودت دروغ نمی گی/؟ دستمو بردم طرف کتابخونه م و یه البوم برداشتم عکس اونم گرفتم و کنار عکسی که خودم داشتم گذاشتم دیدم بهت زده داره نگاش می کنه یهو داد زد: تو اینو از کجا اوردی؟
منم محکم جلوی دهنش رو گرفتم تا دیگه داد نزنه ولی می تونستم صدای کفشای مامانم رو بشنوم واسه همین دست ساکوتا رو گرفتم و انداختمش تو کمدم و خودم مشغول کامپیوترم شدم مامانم یهو در رو باز کرد و گفت: این چه صدایی بود که از اینجا اومد(با داد) من بیشتر از ارواح از مامانم می ترسیدم واسه همین بریده بریده گفتم:ک..کدوم...ص...صدا مامانم متوجه نشد که دارم دروغ می گم واسه همین از اتاقم رفت بیرون و در رو محکم کوبید
در کمدم رو باز کردم و اونو کشیدمش بیرون می خواستم بزنم تو گوشش ولی راستش دلم نیومد گفتم:من میسووام و باهاش دست دادم معلوم بود هم خوشحاله هم متعجب اما من هنوز باور نمی کردم حتی با اون همه اطلاعاتی که ازم داشت اول از هرچیزی گفتم اون چیز ابی چیه و تو رو چ جوری اورد اینجا/؟ساکوتا:راستش فعلا نمی تونم چیزی بگم من هنوز باورت ندارم فردا بر می گردم و همه چیز رو واست تعریف می کنم به شرطی که تو هم داستان زندگیت رو تعریف کنی منم قبول کردم و اون رفت یجورایی هر دومون به هم مشکوک بودیم البته سرزنشش نمی کنم حقش بود مشکوک باشه
بعد این که اتاقم رو مرتب کردم رفتم دست و صورتمو شستم تا اثر اون شک از بین بره هنوز هم فکر میکردم یه خوابه یه سیلی به خودم زدم تا مطمئن شم بیدارم مامانم داشت نگام می کرد سعی کردم خودم رو عادی جلوه بدم و یه خمیازه ی عمیق کشیدم که مثلا سیلیه واسه خواب الودیم بوده🤣🤣 فردای اون روز ...
ناظر عزیز لطفا منتشر کن ممنون بابت وقتی که در اختیار من گذاشتی❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
بعدی👈🚶♀️💙
عالللییییییییس
😘😘فدات اجو