اما اونا پاتر و بلک نبودن. دو فرد قدبلند بودن که نقاب عجیبی صورتشونو میپوشوند. مرگخوار ها! این صدای فریاد زنی بود که کنار میلی ( مخفف امیلیا) ایستاده بود. میلی گیج و متعجب بود. همه به سمت هم طلسم پرتاب میکردن و سر و صدای زیادی به راه افتاده بود.
تام بازومو کشید و داد زد: برو زیر میز قایم شو! میلی هم فوری اطاعت کرد. بعند چند دیقه مرگخوارها که ظاهرا ناامید شده بودند خودشونو غیب کردن. کمی طول کشید تا دوباره آرامش برقرار شد. اما جو هوا هنوز سنگین بود.بعد چند ثانیه پچ پچ ها شروع شد....
آره من شنیدم تعدادشون داره بیشتر میشه.. - وزارتخونه هیچ غلتی نمیکنه.. -من شنیدم وزیر طرف اونه! میلی قلبش به شدت میتپید. با اینکه به سختی نفسش بالا می آمد اما سعی کرد به خودش آرامش بدهد.
به خودش گفت: بیخیال تا وقتی که دامبلدور هست هیچکس جرئت نمیکنه به هاگوارتز نزدیک بشه. حس کرد قلبش در سینه فروریخت. حس تردیدی پیدا کرد. این تردید از بی اعتمادی ب قدرت و اعتبار دامبلدور نبود .بلکه...
از شایعه هایی بود که اخیرن به گوشش رسیده بود. شایعه هایی که باعث شد مدرسه و دوستانش را ترک کند و به انگلستان بیاید.
شایعه هایی که میگفت....
شایعه هایی که میگفت ولدمورت نسبتی با خانواده ریدل دارد همین شایعه که امیلیا را از دوستانش و دورمشترانگ دور کرده بود
دقیقا پارت بعدیشو الان میزارم البته اگ همین حالا منتشر شه