سلام اینم از فصل سوم داستانم.امیدوارم که از این فصل هم خوشتان بیاید😊ببخشید که این فصل یکم دیر شروع شد.حتما نظر فراموش نشه
مثل روز های قبل من و آریستا در کتابخانه نشسته بودیم و به ظاهرمشغول خواندن کتاب بودیم.ولی در اصل بیشتر مشغول برنامه ریزی برای کاری بودیم که می خواستیم انجام بدهیم.کتابخانه بهترین جا برای ما بود چون معمولا کسی به اینجا نمی آمد و اگرم می آمد مدت کوتاهی در کتابخانه بود که ما دوتا خودمان را با خواندن کتاب های مختلف سرگرم می کردیم.تا حالا کسی به ما شک نکرده بود و فعلا همه چیز خوب پیش می رفت.
آریستا گفت:آرولا فایده ای نداره ما به راحتی نمی توانیم کاری کنیم تا آنا منو محافظ بعدی انتخاب کنه به خصوص وقتی که من خیلی دلم نمی خواهد به تیانایی ها کمک کنم و با تو هم خیلی صمیمی شدم.با ناراحتی گفتم:نه من بازم تلاش می کنم نمی توانم بگذارم مردم ویانا صدمه ببینند باید جلوی آنها را بگیرم و این تنها شانس ما هست.ما باید تلاشمان را بکنیم.آریستا گفت:خیلی خب ولی چطور باید آنا را راضی بکنیم؟تو نقشه ای داری؟
شانه ای بالا انداختم.من معمولا هیچ وقت برای چیزی خوب برنامه ریزی نمی کردم.ناگهان فکری به ذهنم رسید.گفتم:آریستا؟جواب داد: بله؟چی شده؟گفتم:خب ما چرا نتونیم آنا راضی کنیم که با این جنگ خیلی از مردم هر دو سرزمین کشته می شوند.مطمئنن آنا حداقل زندگی مردم تیانا برایش مهم باشه پس می توانیم باهاش صحبت کنیم.اگه جواب نداد منم قبول می کنم که شکست خوردیم و هیچ راهی نداریم.قبوله؟با شک و تردید گفت:باشه.قبوله.
به سمت اتاق آنا به راه افتادیم.آریستا در اتاق را به آرامی باز کرد و هر دو بی سر و صدا وارد شدیم.با چیزی که دیدیم دهان هر دویمان از تعجب باز مانده بود.قاب عکس دختری که مو ها و چشم های سیاهی داشت و خیلی به اوستا و آریستا شبیه بود توی دست آنا قرار داشت.اشک های شفافش از گونه هایش به پایین می چکید و به عکس خیره شده بود.آریستا که خیلی مادرش را دوست داشت با نگرانی پیش آنا دوید و پرسید:مامان حالتون خوبه؟
آنا به سرعت از جایش بلند شد و اشک هایش را پاک کرد و با عصبانیت و تعجب پرسید:شما اینجا چکار می کنید؟چرا بی اجازه وارد شدید؟و با نفرت به من نگاهی انداخت.استرس گرفته بودم. باید چه جوابی به آنا می دادیم.ولی آریستا دست بردار نبود و قبل از اینکه من حرفی بزنم به قاب عکس اشاره کرد و پرسید:مامان این دختر کیه؟آنا از من نگاه گرفت و به آریستا خیره شد.چهره اش مردد بود و به نظر می رسید نمی داند باید چه جوابی بدهد.
بالاخره جواب داد.جوابی قافلگیر کننده.گفت:این دختر خواهرت آرمیتی بود.چشم های من از تعجب گرد شد.آریستا هم دست کمی از من نداشت.متعجب پرسید:من یک خواهر به اسم آرمیتی دارم؟ ناگهان اشک از چشمان آنا جاری شد و گفت:الان نه ولی قبلا داشتی و تا آریستا به خودش بیاید آنا اورا در آغوش گرفت و گفت:خواهرت وقتی که تو و برادرت کمتر از پنج سال سن داشتید تقریبا هم سن و سال های شما ها بود ولی عمرش در این دنیا خیلی کوتاه بود.
هنوز آریستا در حیرت بود.پرسید:ولی چرا؟چرا عمرش خیلی کوتاه بود؟آنا از آریستا جدا شد و با نفرت به من نگاه کرد و گفت:چند سال پیش جنگی بین تیانا و ویانا رخ داد که باعث این اتفاق شد. خواهرت نمی خواست در این جنگ شرکت کند ولی ناخواسته مجبور شد.یک ویانایی آرمیتی را کشت که الان به سزای کارش رسید.اون فرد مورگان بود.
حالا دلیل اینکه آنا مورگان را کشت منطقی می آمد.کشتن یک جادوگر کامل کار ساده ای نبود و تقریبا باعث مرگ فرد می شد و آنا خطر بزرگی کرده بود که موگان را کشته بود.ولی مشخص بود که اون دخترش را خیلی دوست دارد و به خاطر آرمیتی دست به چنین کار خطر ناکی زده.آنا یک مادر خوش قلب بود پس چرا از این موظوع به بهترین شکل ممکن استفاده نکنیم.فکری به ذهنم رسیده بود و امیدوارم همه چیز درست پیش برود.
اینم از پارت اول فصل سوم.
نظر فراموش نشه مخصوصا در مورد آنا.
عالی❤🧡💛💚💙💜
ممنون
عاااااااااااااااااااااااالییییییییییییی
ممنون
😍😍😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩😍🤩
چند تا پیام دادی؟😂😉
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
😑😑😑😑
یادم رفت بگم عالییییییییییییییییییی بوددددددددددددددد
منون
لطفا بعدی رو زود بزار 😥😥😥😭😭😭
چشم حتما
مثل همیشه فوق العاده بوده
ممنون از نظر خوب شما
عالی بود
ممنون
دیدم نسبت به آنها عوض شد
عالی
گفتم که عوض میشه😁
ممنون
آرا جون یه پارت از داستانت رو خوندم واقعا قشنگ و عالی بود، می خوام از اول داستانت رو بخونم :)
ممنون.خوشحالم که خوشت آمده.
راستی اسمم آرا نیست