پارت اوله امید وارم لذت ببرید
السا:سلام انا میای بریم قدم بزنیم؟ انا:اره بریم رفتن تا تو پارک با هم قدم بزنن که......
انا گم شد السا هر چه قدر که صداش کرد پیداش نکرد یه مرد تقریبا ۳۰ ساله اومد و گفت:سلام ملکه السا السا:تو کی هستی؟اسم من رو از کجا میدونی؟خواهرم کجاست؟ مرد:من کابوس هستم و اگر خواهرت رو میخوای باید دشمن قسم خورده من رو بکشی
السا:دشمنت کیه؟ کابوس:جک فراست السا:قبول میکنم
السا رفت تا جک رو ببینه السا:سلام اقای فراست جک:اوه....سلام....ببخشید شما؟ السا:من ملکه ارندل،ملکه السا هستم جک:خوشبختم ملکه السا السا:همون السا بگی کافیه😊
چند ماه گذشت و اونها با هم خیلی صمیمی شدند؛جوری که جک عاشق السا شده بود و میخواست این موضوع رو با برادرش درمیون بگذاره.....
جک:سلام هیکاپ باید موضوعی رو بهت بگم هیکاپ:اوه سلام...بگو جک:میای...میای برام خواستگاری؟ هیکاپ زد زیر خنده و دستش رو انداخت رو شونه جک و گفت:....
هیکاپ:حالا این بانوی خوشبخت کی هست؟ جک:ملکه السا از ارندل هیکاپ:اهان....... خواهرش هم دانشگاهی استرید بوده
جک:پس میشناسیش...باشه....من رفتم...خداحافظ هیکاپ:خداحافظ جک میره پیش السا السا:سلام کارت دارم جک جک:بله السا؟ السا:باید زود تر میگفتم که کابوس یعنی همون دشمن قسم خوردت خواهرم رو برده شرط ازادیش هم اینه که تو رو بکشم جک:چرا الان میگی؟ السا:ترسیدم بری😔 جک:......
جک:من هیچوقت ولت نمیکنم...من.....من عاشقتم لپ های السا گل انداخت و سرش رو انداخت پایین السا:بعدا با هم صحبت میکنیم..خواهرم چی میشه جک:من باید برم با دوستام مشورت کنم...بر میگردم السا:باشه
نظر میدی؟
عالی عالی
عالی با طعم پرتقالی
عالی
پارت بعد
پارت بعد چیشد
خدا شفات بده
ام ببخشید برای نویسنده اتفاقی افتاده