خب خب میدونم چند روز نبودم ببخشید امروز میخوام تلافی کنم بزن بریم
درو که باز کردم صداهای عجیبی میومد من گفتم شما اینجا بمونین ماریا گفت اینجا چه خبره بعد یهو یه چیزی افتاد که ماریا مثل عنکبوت بهم چسبید بعد منم بغلش کردمو گفتم ارام باش چیزی نیس من میرم ببینم چی شده ولی ماریا ولم نمی کرد
با بدبختی جداش کردم بعد رو به جئون جونگ کوک کردم گفتم مواظب ماریا باش خواستم برم تو دستمو گرفت گفت نه منم میام گفت نمیشه اگه شما چیزیتون بشه من جواب بیگ هیت و باید چی بدم خواست جوابمو بده سوکجین برگشت گفت حق با اونه بهتره تو درد سر ندازیمش
جئون جونگ کوک که معلوم بود عصبانی شده رفت بعدش کیم تهیونگ بدو بدو رفت تا ارومش کنه من دستامو گذاشتم رو سرمو هی تو دلم گفتم همش تقصیر منه بعدش جونگ هوسوک اومد دستمو گرفت گفت هی خودتو سرزنش نکن ادم که نمی دونه اینده چیه پس اروم باش منم یه نفس عمیق کشیدمو خواستم برم پارک جیمین گفت مراقب خودت باش گفتم باشه
رفتم تو سالن دیدم صداهای عجیبی داره در از اشپزخانه میاد پس منم رفتم اونجا من چند بار روح احضار کرده بودم پس بیشتر احتمال و میگفتم روحه ولی دیدم دزده خشکم زد نفهمیدم چیکار کنم دزد منو دید چاقوشو در اورد
منم باهاش جنگیدم من تمام حرکات رزمی رو بلد بودم و چندها بار توی مسابقه های کاراته برنده شده بودم پس برام کاری نداشت که شکستش بدم اگه چاقو نداشتم من فقط جای خالی میدادم چون میترسیدم چیزی بشکنه میدونستم که اگه یه خش بیوفته رو خونه ی ماریا ماریا منو میکشه
اونو بردم کنا پنجره خواستم پرتابش کنم ولی با پشت چاقو زد به شکمم بعد خواست که بکشه منو پشتک زدم و دویدم تو سالن وسط سالن تنها جایی بود که چیز شکستنی نداشت پس اونجا تا دلم میخواست ضربه زدم طولی نکشید که یهو یه صدای جیغ پرید بیرون و بی تی اس باهم داد کشیدم ابراهان ماریا بدو بدو رفت طرف سمت گفت هی اونجایی دید صدایی نمیاد گفت اصلا شوخی قشنگی نیست و بعد شروع به گریه کرد که یکی درو باز کرد
عااااالییی بووود