سلام دوستان اینم پارت چهار امیدوارم خوشتون بیاد و نظر فراموش نشه
خب دوستان کجا بودیم .. اززبان مرینت : اقای اگراست گفت : که اگه اشکالی نداره ازت یه خواهشی دارم . منم گفتم : بفرمایید . گفت :که فردا قراره یه دورهمی طراحان برگزار شه و من ازت میخوام که یه کت و شلوار برای ادرین طراحی کنی .منم که از خدام بود گفتم:حتما . اقای اگراست گفت : که اگه میخوای تا وقتی طراحیت تموم شه میتونی اینجا بمونی ومن قبلا اجازتو از پدر و مادرت گرفتم . منم گفتم :باشه . که ادرین یهو گفت :که میخوای تا وقتی که طراحیت تموم شد تو اتاق من بمونی . اقای اگراست گفت :که مرینت تو مشکلی نداری.منم گفتم: نه . که ادرین گفت : خوبه بعد دست منووگرفت و دنبال خودش کشید و برد تو اتاقش . منم بعد یه نیم ساعت که وسایل اماده شد شروع کردم به طراحی ادرین هم یه موقه هایی کمک میکرد و یه موقه هایی پارازیت مینداخت . وقتی طراحیم تموم شد بردم تا به اقای اگراست نشون بدم . اون ازش خیلی خوشش اومد و سریع داد که بدوزنش .منم رفتم بالا که با ادرین بازی کنم اخه بهش گفتم بعد طراحی باهات بازی میکنم . وقتی رفتم تو اتاقش دیدم داره فک میکنه که کدوم بازی رو بزاره منم گفتم که مورتال کمبات۱۱ رو بزاره .اونم گفت : باشه . بعد من اسکورپین رو برداشتم و اون لوکانگ.بعد ده دور بازی منهفت به سه از ادرین جلو بودم بعد گفتم دور اخر .واون ایندفعه سابزیرو رو برداشت و من مرد برقی (پچه ها ببخشید اسمش یادم نیست ولی خودتون میدونین کدوم رو میگم ) بعد اون دور رو ادرین برو و نتیجه شد هفت بر چهار بعد من نگاه به ساعت کردم و دیدم که چهار ساعته کا داریم بازی میکنیم😱😱 بعد من گفتم :که میرم خونه تا برای دورهمی فردا اماده شم .ادرین گفت : باشه ولی فردا زود بیا.منمگفتم:باشه
از زبان مرینت : توی دورهمی بودیم و مجری از ادرین خواست تا بره و برای بقیه صحبت کنه .اززبان ادرین:مجری ازمخواست تا برم برا بقیه صحبت کنم منم که استرس داشتم به مرینت گفتم :که باهام بیاد تا استرسم کم شه .اونم گفت:باشه . از زبان مرینت:ادرین ازم خواست تا باهاش برم رو صحنه منم گفتم:باشه . وقتی رفتیم رو صحنه من کنار ادرین وایسادم واون دستش رو توی دستم گره زد . بعد تموم شدن صحبت های ادرین الیا از اون تهه سالن داد زد ب....و.....س......ش....کن و بقیه همهمینو تکرار کردن منم که از گوجه فرنگی سرخ تر شده بودم .... از زبان ادرین:وقتی صحبت هام تموم شد الیا از اون تههه سالن داد زد ب.و.😜😜.ش.کن بقیه هم همینو تکرا کردن .منم انگاری ازخدام بود و رو به مرینت کردم و گفتم : که انگاری چاره ای نداریم .بعد صورتمو بهش نزدیک کردم و ب.و.💏💏.ی.د.م.ش. و بعد که سرمو برگردوندم سالن رفت رو هوا .اززبانمرینت:ادرین رو به من کرد و گفت :که انگاری چارهاینداریمبعد صورتشو به من نزدیک کردومنو ب.....س....ی....د.و بعد اینکه سرمونو برگردوندیم سالن رفت رو هوا .... بعد از اینکه رفتم پایین به الیا گفتم :که چه مرگته چرا اونو گفتی بعد عکسی که منو ادرین همو ب ......س....ده بودیم نشونم داد و گفت که اینو اپلود کرده ... بعد اینکه جشن تموم شد ادرین و بابا مامانش من و بابا و مامانم رو رسوندن و از هم خداحافظی کردیم ...(خب دوستان با هم میریم به چهار سال بعد و اتفاقاتی که میوفته رو براتون توضیح میدم ... پس بریم به چهار سال بعد )😊😊😊😊
چهار سال بعد از زبان مرینت : از خواب بیدار شدم و رفتم دست و صورتمو شستم بعد اومدم سراغ گوشیم که دیدم الیا یه صد باری زنگ زده 📱📱 بعد بهش زنگ زدم .گفت که زنگ زدم چرا جواب ندادی گفتم که خواب بودم . گفت قرار امروز یادته .گفتم:کدوم قرار .گفت: همه پچه ها امروز جلو بستنی فروشی اندرهگفتم:اها یادم اومد و ازش خداحافظی کردم.اززبان ادرین: با بابام و مامانم داشتم صبحانه میخوردم که نینو زنگ زد و گفت:که قرار امروز یادته :گفتم :اره :گفت میای.گفتم :بله که میام .. بعد میخواستم به مرینت زنگ بزنم که دیدم خودش زنگ زد و گفت:که قرار امروز یادته گفتم:اره :گفت:میای گفتم :معلومهکه میام.و ازش خداحافظی کردم .و پدرمگفت : که امروز هتل پاریس یه مهمونیه و ت میای مهمونی هم هست و میتونه جشن خواستگاری تو با مرینت هم باشه و بعد اینکه بستنی خوردین میتونی با دوستات بیای اونجا . منم که اینو شنیدم خیلی خوشحال شدم و گفتم :حتما .بریم به قرار جلو بستنی فروشی اندره .(دوستان من یع توضیحی راجب این چها ر سال بدم : که مکث از سابرینا خوشش اومده و کلویی هم که با لوکا عوض شده و تازگی ها مادرش روهم از دست داده کلا اخلاقش فرق کرده و یه ادم دیگه شده گاکامی هم با مادرش رفته ژاپن و اونجا انگاری از یکی خوشش اومده و اونجا موندگار شده ...خب بریم سراغ داستان ) از زبان الیا : تقریبا همه پچه ها اومده بودن به جز مرینت و ادرین که دیدم اونا از ماشی پیاده شدن .. از زبان مرینت : ادرین اومد دنبالم و باهام رفتیم سر قرار و وقتی رسیدیم و بعد سلام و احوال پرسی پسرا رفتن تا بستنی بخرن بعد اینکه پسرا رفتن الیا گفت :پچه ها یه چالش کی انجام میده .. همه باهم گفتیم : مننننننننننننن بعد الیا گفت :🤙🤙🤙
که هر وقت پسرا اومدن باید بپرین تو بغلشون و به ب.و.💏💏💏💏س.ی.ش.و.ن . همه حتی کلویی هم قبول کردن .. بعد اینکه پسرا اومدن ما همه پریدیم بغلشون و اونا رو ب.و........ی.د......ی.م منم پریدم ب.غ.ل ادرین و اون گفت: چی شده مرینت .منم گفتم:هیچی . و بعد صورتمو بهشت نزدیک کردم و اونو ب.و..........ی.د....م .چند لحظه قبل از زبان ادرین : با بقیه پسرا رفتیم که بستنی بگیریم و من همونجا مسئله جشن امشب رومطرح کردم و همشون بهمتبریک گفتن . و منم گفتم : بعد خوردن بستنی بریم اونجا و همه قبول کردن . و بهشون گفتم که به دخترا هیچ چیزی نگن. اونا هم گفتن : باشه . وبعد اینکه رفتیم دخترا پرید ب.غ.ل.مون و مارو ب.وسی دن و مرینت پرید تو بغ لم .گفتم :چی شده مرینت اون گفت:هیچی.وبعد صورتشو بهم نزدیک کرد و منو ب.و.س.........ی.د و منم همراهیش کردم و بعد همگی باهم نشستیم و بستنی مون رو خوردیم بعد من یه بهونی ای جور کردم و گفتم بیاین بریمپیاده روی . و همه قبول کردن .... از زبان مرینت : داشتیم با پجه ها پیاده روی میکردیم و باهم صحبت میکردیم که دیدم از جلو هتل سر در اوردیم .به ادرین گفتم :
از ز بان مرینت : داشتیم با بقیه پیاده روی میکردیم و من که گرم صحبت شده بودم که دیدم جلوی هتل لیم . بعد ادرین گف : پچه ها بریم تو انگتری جشنه همه پسرا گفتن : بریم . وقتی رفتیم تو دیدم که پدر مادر من و ادرین هم اونجان رفتم پیششون و گفتم : شما اینجا چیکار میکنین که یه موزیک خیلی قشنگ پخش شد و ادرین بهم گفت : افتخار رق.ص میدین بانوی من .منم گفتم : البته . و با هم رقصیدیم . بعد اینکه موزیک تمومشد دیدم ادرین جلوم زانو زد و گفت :بانوی من با من ازدواج میکنی .منم گفتم: ...... اززبان ادرین: بعد اینکه موزیک تموم شد جلو مرینت زانو زدم و گفتم : بانوی من با من ازدواج میکنی. مرینت هم گفت: بلههههه . و بعدمرینتو ب......💏💏💏💏.و.س.ی.د.م. و بعد همه برامون دست زدن و بعد بابا مامان منو ادرین با دوستامون اومدن جلو وبهمون تبریک گفتن .. بعد اینکه جشن تموم شد .من از بابام خواهش کردم که: اگه اشکالی نداره من امشب خونه مرینت بمونم .بابام هم گفت : باشه اشکالی نداره به ناسلامتی شما الان زنو شوهرین ......
از زبان مرینت: ادرین از باباش خواهش کرد که امشب خونه ما بمونه باباش هم گفت : که اشکالی نداره ناسلامتی شما زنو شوهرین ..... شب اززبان مرینت: سر میز بودیم و داشتیم شام میخوردیم که .. نادیا گفت : گیج نشین این فقط اخباره امروز اتفاقی در هتل بزرگ پاریس افتاد که نگاه همه رو به اونجا دوخت امروز بعد ظهر درحالی که همه فکر میکردن فقط یه جشن ساده برگزار شده ولی شاهد خواستگاری اقای ادرین اگراست از مرینت دوپن چنگ بودیم ... والان خانم مرینت دوپن چنگ همسر رسمی اقای ادرین اگراست هستن ... که یهو بابام تلویزیون رو خاموش کرد و گفت:بسه دیگه الان دیر وقته بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم.من و ادرین هم قبول کردیم و رفتیم که بخوابیم .. بعدادرین گفت: که من کجا بخوابم . گفتم : که اگه دوست داری بیا رو تخت بخواب اگرنه همینجا رو زمین جات خوبه .... بعد ادرین هم گفت :معلومه میام رو تخت من تا حالا رو زمین نخوابیدم .. گفتم باشه بریم رو تخت بخوابیم .... و رفتیم که بخوابیم ......
از زبان مرینت : صبح از خواب بیدار شدم دیدم تو ب...غ.ل. ادرینم ...بدون اینکه ادرین بیدار شه بلند شدم و رفتم که دست و صورتمو بشورم ..بعد رفتم پیش پدر مادرم و بهشون سلام کردم ... اونا گفتن:پس ادرین کو؟ منم گفتم: هنوز خوابه . گفتن :پس برو بیدارش کن بیاد صبحونه بخوره . گفتم :باشه ولی فک نکنم به این راحتیا بیدار شه .... بعد رفتم که ادرین رو بیدار کنم ... اول با صدا اروم گفتم :ادرین ادرین .ادرین.ادرین ..دیدم نه فایده ای نداره . بعد پارچی که دیشب گذاشته بودیم کنارمون رو برداشتم یه لیوان اب خودم خوردم و تمام پارچ رو ریختم رو ادرین .... یه دفعه ادرین مثل برق از جاش پرید و گفت: چیه چی شده .منم گفتم : هیچی به زبون خوشبیدار نشدی مجبور شدم به زور بیدارت کنم ..بعد ادرین گفت: یه قطره اب کفایت میکرد .بعد تو یه پارچ رو سر من خالی میکنی ... گفتم : که شاید بیدار نشی ولی کار از محکم کاری عیب نمیکنه ..بعد به ادرین گفتم : که بیا بریم صبحونه بخوریم که مدرسه مون دیر میشه ..اونم گفت:باشه ولی بزار اول لباسام رو عوض کنم ..میام منم گفتم: زود
از زبان ادرین : لباسام رو عوض کردم و رفتم صبحونه خوردم بعد اینکه تموم شد با مرینت رفتیم مدرسه ...وقتی رسیدیم همه پچه ها دورمون حلقه زدن و ازدواجمون رو بهمون تبریک گفتن .... بعد اینکه زنگ خورد ..رفتیم سر کلاس . خانم اومد و اول از همه ازدواج منو مرینت رو تبریک گفت و بعد گفت :کع قراره از از بهترین مدارس هر کشور شش دانش اموز رو ببرن نیویورک و یه ازمون اونجا برگزار میشه وقبل اینکه ازمون رو بدین سه روز اونجا هستین و بعد اینکه ازمون رو دادین و نتایج اومد سه روز هم برای گردش اونجا هستین و بر میگردین ...بهتون بگم کامل یه هفته .. (دوستان روز ازمون رو هم محاسبه کنین میشه یک هفته بریم سراغ ادامه داستان ) بعد خانم گفت : اسامیع کسایی که میخونم بیان اینجا ... ادرین، مرینت، الیا،نینو،مکث و سابرینا شما اینارو بدین به پدر و مادرتون که امضا کنن و بعد تحویل مدرسه بدین .... ماهم گفتیم : چشم ... و بعد خانم ادامه زنگ رو درس داد و بعد که مدرسه تعطیل شد با مرینت رفتیم خونهشون .......
بعد ما ماجرارو برای پدر و مادر مرینت تعریف کردیم ... و اونا هم قبول کردن و رضایت نامه رو امضا کردن و بعد منو مرینت رفتیم خونه ما تا به پدرو مادرم بگیم ... بعد اینکه رسیدیم منو مرینت تمام ماجرارو گفتیم : اونا هم خوشحال شدن و رضایت نامه رو امضا کردن ...بعد من مرینت رو رسوندم خونش تا بره وسایلش رو جمع کنه .....چون قراره فردا پرواز داشته باشیم ..... و بعد از مرینت خداحافظی کردم و اومدم خونه تا برای فردا اماده شم .....
خب دوستان این پارت هم تموم شد ... من میخواستم یه چیزه دیگه هم بگم که من این پارت رو یه ۵ بار دیگه هم نوشتم ولی به دلایلی نشد که تمومش کنم ولی الان بالاخره تموم شد و امیدوارم ازش خوشتون بیاد و نظر فراموش نشه خدانگهدار 👋👋👋
عالی بود
ممنون
خوب بود ولی چرا چهار سال بعد
یه پرش به جلو داشتم تا برسیم به ادامه داستان و لطفا پارت های بعدی رو بخونین
فوق العاده و بی نظیر بود.
مرسی