حرف خاصی ندارم
که یهو از حال رفتم و کت منو بغل کرد و گفت باید بریم بیمارستان گفتم نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نمیخواد چرا نمیفهمی من نمیخوام برم بیمارستان کت گفت باشه بعد من بلند شدم و دست الیا رو گرفتم و کت هم دست نینو و رفتیم خونه تبدیل به خودمون شدیم من رفتم تو بالکن الیا و ادرین خوابیده بودن ولی نینو بیدار بود من سرم خیلی درد میکرد که یهو سرم گیج رفت داشتم پایین میافتادم که ادرین منو گرفت و گفت شانس آوردی فهمیدم و گفتم چی چی تو که خواب بودی گفت اره خواب بودم ولی یه دقیقه چشمامو باز کردم دیدم داری میافتی مثل جت اومدم گفتم ممنون گفت خواهش کاری نکردم🙂.....
ساعت 3 بود نمیدونستم چیکار کنم خیلی خسته شده بودم به تیکی یه ماکارون دادم و گفتم بنظرت الان چیکار کنیم ادرین:داشتم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد دیدم بابامه نمیخواستم جواب بدم که مرینت از اونور علامت داد که جواب بدم وگرنه میکشتمت من از ترسم جواب دادم بابام گفت ادرین چند روزه ازت خبری نیست خیلی نگرانت شدم گفتم نگران نباشید من خوبم گفت پیش مرینتی درسته گفتم اره ولی کاری با رابطه ی ما نداشته باش گفت نه نه نه نه راستش من خوشحال میشم با کسی که واقعا دوسش داری باشی و لطفاً بیا خونه یه سورپرایز دارم گفتم باشه و خداحافظی کردم و به مرینت گفتم....
مرینت بابام میگه برم خونه گفت اره برو ببین شاید کار داره گفتم باشه و رفتم وقتی رفتم خونه یه خانم دیدم اول فکر کردم خاله إملی ولی دیدم م..ا..م..ا..ن..م..ه سریع پریدم بغلش و اونم منو بغل کرد و بابام هم اومد گفتم بابا چطور این کارو کردی گفت کاهن اعظم قیافه ی من 😳 قیافه ی پدرم 🙂 قیافه ی مامانم😁.....
بعد گفتم باشه حالا میشه برم پیش مرینت بعد میام گفت باشه ولی قول میدی بیای ها گفتم باشه و رفتم مرینت و بغل کردم و گفتم خیلی خوشحالم گفت مگه چی شده بعد گذاشتمش روی پام و گفتم(عکس همین پارت)بابام با کمک کاهن اعظم مادرم رو زنده کرد قیافه ی ادرین 😍 قیافه ی من 😳😐😍....
بعد مرینت گفت یعنی الان پدرت رو بخشیدی گفتم اره و الآنم باید برم خونه گفت باشه و خداحافظی کردیم و من رفتم الیا و نینو هم رفتن مرینت:....
خوب تیکی همه رفتن الان من موندم و تو میخوای بریم یه گشت بزنیم تیکی گفت ولی مرینت تو حالت هنوز خوب نیست اگه چیزی بشه چی گفتم نه بابا چیزی نمیشه🐞تیکی خال ها روشن 🐞و رفتم روم برج ایفل وقتی خواستم برگردم سرم گیج رفت و دیگه چیزی یادم نمیاد ادرین:شب بود رفتم تو اتاقم خیلی خوشحال بودم که لیدی رو دیدم که روی برج ایفل تبدیل شدم که برم پیشش ولی قبل از اینکه بریم لیدی دوباره از حال رفت و افتاد و سریع گرفتمش و یکی از گوشواره هاشو در آوردم تا به مرینت تبدیل شه و دوباره گذاشتم سر جاش بعد خودمون به ادرین تبدیل شدم و بعد بردمش بیمارستان گفتم کمک کنید و دکترا اومدن و بردنش اتاق و منم روی صندلی نشستن بودم خیلی نگران بودم که دکتر اومد سریع گفتم حالش خوبه گفت:.....
پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفاً نظر بدین که خوشتون اومده یا نه ❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ببخشید اگه کم بود و غلط املایی داشتم ❤️💗❤️💗❤️💗❤️💗
دوستتون دارم ❤️❤️❤️❤️❤️
بای 👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻
انگار بعضی ها اسرار میکنم که ادامه بدم باشه میدم ولی شاید پارت بعد پارت آخر باشه شاید هم تا پارت ۱۰ ادامه بدم ولی چون بعضی ها اسرار کردن.....باشه مبدم
عالی بود لطفا ادامه بده خیلی جای هیجانی کات کردی
روی پروفایلم بزنین پارت ۶ رو میاره و این پارت اخرررررر بوووووووووود برای صدمین بار 😐
بچه ها من دیگه به این داستان ادامه نمیدم خیلی چرته😐😐😐 این پارت آخر بود
لطفا ادامه بده