خیلی با فاصله این تستم رو با اون گذاشتم دوستای گلم.تستم رو به دوستاتون معرفی کنید😍❤
بدرقم کردن و وارد اتاق عمل شدم.بهم یه امپولی زدن.بعد از اون دیگه زیاد چیزی یادم نمیاد.تنها چیزی که یادمه اینه ک وقتی به هوش اومدم درد خیلی زیادی داشتم.من بارها زخمی شدم اما اینجوری درد نداشتم پرستار رو صدا کردم
_ببخشید خانم پرستار من خیلی درد دارم این دلیلش چیه؟ -عزیزم بخاطر اینکه ک تازه مسکن رو زدم یکم دیگه عمل میکنه _باشه مرسی.نمیتونن بیان دیدنم؟ -نه هنوز نه _مارتین چطوره؟ -ایشون رو شب مرخص میکنن.شما باید یه سه چهار روزی اینجا بمونین.
خیلی حالم بد بود.چشامو بستم و خوابم برد.وقتی بیدار شدم دیدم رزی و البوس و مامان بالا سرم هستن.داشتن حرف میزدن. _اگه یه وقت بدنش نمونه رو قبول نکنه چی میشه -نمیدونم.احتمال مرگش وجود داره _الان ک حالش خوبه. *-یعنی چی؟ بعد این همه بدشانسی ای که کشیدم این فقط کم بود؟ -دخترم 🚺 _عزیزم 👦 _امیلی 👧 -به هوش اومدی؟ -جواب من رو بدین.من میمیرم نه؟بدنم نمونه رو قبول نمیکنه؟
فرصت نکردن جوابم رو بدن.خانم پامفری اومد و گفت:دوشیزه مرلین یه خبر محشر دارم واستون -خب چیه؟ _بدنتون نمونه رو قبول کرده و شما فردا مرخص میشد.
مامان گفت:(خب،خیالم راحت شد حالا میتونم با خیال راحت برم.) _مامان.یکم دیگه بمون.باهم برمیگردیم کلا سه روز مونده. -عزیزم از وزارتخونه جغد فرستادن.مثل اینکه کار مهمی دارن _باشه -من برم دیگه.موفق باشی -مرسی مامانی
منو بوسید و بعد رفت -امیلی،شکلات قورباغه ای میخوری؟ _اره -بیا،کارت داره؟عکسش چیه؟ _دامبلدوره ایول -خوشبحالت من تاحالا دامبلدور رو پیدا نکردم بعد رزی میره.البوس پیشم موند. _خیلی دوست دارم.میدونی دیگه؟ -مگه میشه ندونم.منم دوست دارم همون لحظه جیمز میاد. _سلام امیلی،خوبی؟
_خوبم مرسی جیمز -تیم کوییدچ بدون تو حال نمیده امیلی.تا الان اوضامون بد شده _نگران نباش.میدونم موفق میشین
صبح روز بعد: -امیلی پاشو،امیلی پاشو -چخبره؟ _پاشو لباستو عوض کن بریم -اها باشه پاشدم و لباسم رو عوض کردم.وای منظره اسمون چقدر قشنگ بود.خیلی دلم واسه هاگوارتز تنگ شده بود. -رفتیم به سرسرای بزرگ و البوس رفت سمت میز اسلیترین و من رفتم سمت میز گریفندور
بچه ها منو که دیدن به طرفم هجوم اوردن.انقد حرف زدیم ک دهنم درد گرفت با رزی رفتیم سمت برج گریفندور و من رو تختم دراز کشیدم.وایییی چقدر لذت بخش بود.تو راه سر نیکلاس رو دیدم و یه گپ هم باهم زدیم.
البوس اونطرف سمت میز اسلیترین برام دست تکون داد.منم جوابش رو دادم.پرفسور مک گونگال شروع کرد به سخنرانی.در اخر سخنرانیش از من هم اسم برد واسه غلبه به بیماری و.......
چمدونم و جمع کردیم و سوار قطار شدیم.البوس و جیمز و رزی و من تو یه کوپه نشستیم.و مشغول صحبت شدیم.منم کلی شکلات غورباغه ای و. شکلات برتی بات با طعم همه چیز گرفتم .اهههههه شکلات طعم استفراغ بود😐😖😩
تو راه البوس و جیمز بهم گفتن:امیلی،امسال تابستون یه مدتی میای پیش ما؟. _اره معلومه -خب پس واست جغد میفرستیم.ما با جاروی پرنده میایم دنبالت. رسیدیم کینزگراس و من رفتم پیش مامان.بعد رفتم تا با البوس خداحافظی کنم ِ _سلام اقای پاتر،سلام خانم پاتر.روز بخیر -بابا این دوستمه،امیلی،امیلی مرلین - سلام امیلی ،میدونم آل،میشناسمش.
-بابا،مامان،امیلی میتونه تابستون یه مدتی پیش ما بمونه؟ -البته که میتونه پسرم باهاشون خداحتفظی کردم و البوس رو در اغوش گرفتم.بعد به سمت رزی رفتم و با رون و هرماینی اشنا شدم.وقتی هرماینی رو خانم ویزلی صدا زدم ازم خواست بهش هرماینی بگم.خلاصه با اون و کورپیوس هم خداحافظی کردیم و پیش مامانم برگشتیم
و سوار ماشین شدیم و به خونه برگستیم.مامان ولم نمیکرد.همش سوال میپرسید چطوری؟چطور بود؟خوبی؟از هاکوارتز خوشت اومد؟خوب بود؟با کیا دوست شدی؟
_مامان یکم استراحت کنم بعد همه چی رو مو به مو بهت میگم.قول میدم. -باشه رفتم و رو تختم دراز کشیدم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم.و عکس بابامو برداشتم. آه چه سالی بود.بی صبرانه منتظرم که به هاگوارتز برگردم.پیش البوس.البوس گفت زود میاد دنبالم.منتظرش میمونم. *💎❤پایان فصل 1❤💎*
عالی بود آیدا ❤️❤️❤️❤️❤️
مرسی کاترین جون
سلام عالييييي لاو
مرسی عزیزم
قشنگ بود ادامه بده
مرسی عزیزم
خیلی جالب بود فقط خلاصه نوشتی
ادامه بده
مرسی گلم
خیلی خیلی خیلی ..... عالی نوشتی من خیلی خوشم اومد
امیدوارم فصل بعدی زود بیاد چون هیجان دارم ببینم بعدش چی میشه ، مرسییییی 💚😘❤
مرسی عزیزم