بچگی مرینت : از زبان تام : مرینت مثل همیشه داشت از درخت بالا میرفت نمی فهمیدم این دختره یا پسر همش کا های پسرونه میکرد خلاصه که یهو زنک خورد میدونستم مارتین هستش پس در رو باز کردم امید وار بودم مرینت رو نبینه ما رو برد که یهو چشمش به مرینت افتاد گفت : بیا بریم دختر عموی کوچیکم 😏) بعد که چند سال گذشت مرینت بزرگ شد تا الان فقط خدمتکار بود و شلاقش میزدم ولی وقتی ۶ سالش شد که میتوانست خوب بفهمه و درک کنه مارتین پدر و مادرش رو جلو چشماش به طرز وحشتناکی کشت بعدش مرینت رو روانی کرد یک روز بهش گفت : هی بیا اینجا بغل مارتین ) مرینت : تو مامان بابامو کشتی نمیام ) مارتین : اگه میخوای خودتم بمیری بیا 😏😔) بعد مرینت رو برد و دستگاه رو به سرش وصل کرد مرینت هم هی جیغ میزد دیگه روانی شده بعد چند سال گذشت اون الان ۱۹ سالشه و دست مارتین . مارتین هم مافیای و مرینت خدمتکار اونجاست و هر روز این کا رو روش انجام میدم و هر روز شلاق میخوره
نظرات بازدیدکنندگان (0)