
اون؟ هه! اون هیچ کسی نیست! اون فقط یه بچه ی پروئه!
"فقط یه ذره دیگه از اون بهم بده میرا!" لبخند روی لبان قرمز رنگ میرا نشست"برای امروز کافیه دختر جون بقیه ش برای فردا..." و از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت تا اینکه صدای اگاتا بهت زده اش کرد"میدونی...لیا کجاست؟" میرا برنگشت" فعلا امادگی دیدنشو نداری"میرا کلافه تر از قبل ادامه داد" ولی من حتی دور و بر اینجارو هم ندیدم که بخام اینجا زندگی کنم!" میرا دیگر طاقت دروغ گفتن نداشت اما باید ادامه میداد" راف! بیا داخل!" و حتی یک صدم ثانیه هم طول نکشید که او وارد شد. انگار منتظر بود که صدایش بزنند
"چیزی شده میرا؟" نه... فقط حواست بهش باشه." و درحالی که رد میشد چیزی در گوش راف زمزمه کرد"فردا میام برای داروت اگاتا" و از در بیرون رفت. همین که میرا بیرون رفت اگاتا دهان باز کرد"میدونی لیا کجاست درسته؟" اما راف زیر بار نمیرفت و حتی کلمه ای حرف نمیزد. دفعه قبل حسابی تنبیه شده بود."با توام! میخام برم پیشش!" " تو نمیتونی بری پیشش میفهمی؟ تو دشمن خونیشی میفهمی؟ باید مقابلش بجنگی میفهمی؟" وقتی نگاه خیره ی اگاتا را روی خودش حس کرد تازه فهمید چه گفته" لاقل میرا دیگه دروغ نمیگه" اما دیگر کار از کار گذشته بود و تا به خودش امد اگاتا را روی تخت ندید. وقتی برگشت حتی ضربه چاقو را حس نکرد اما ضربه اش وجود راف را نصف کرد. " نه من نمیتونم مقابلش باشم"
تا ساعتی بعد دختری در جنگل میدوید تا به خانه اش برسد. " همینجاها... باید همینجا باشه..." دیگر نای راه رفتن نداشت دیگر نمیتوانست چشمانش را باز نگه دارد. انگار نفس نمیکشید... نمیتوانست...انگار بدنش مثل لیا نحیف شده بود و وقتی پس از سه ساعت به کلبه رسید...
کلبه ای نبود. فقط اتش بود و اتش بود و اتش." تو قوی هستی اگاتا. میتونی پیداشون کنی. گریه نکن. تو قوی هستی..." اما روحیه هایی که به خودش میداد نمیتوانست خانه اش را باز گرداند. " لیا.... بابا...." هیچکس نبود. هیچکس." من برنمیگردم اونجا. لطفا بیاین" و به همراه گفته های زمزمه وار به زمین افتاد " من نمیخام از اونا باشم"
" بازم سلام، خواهر_ جون" اولین چیزی که پس از به هوش امدن شنید صدای سرد خواهرش بود. " ت...تو اینجایی؟ خیلی خوشحالم که میبین..." لیا پوزخند زد" خوش حال؟ مگه از مرگ خوشت میاد؟ البته خب یکم منطقیه شاید دلت بخاد بری پیش مامان و *بابا*" قیافه ی خسته ی اگاتا خشمگین شد" عوض شدی... ما کجاییم؟"
" نمیبینی اگی؟ اینجا بهشته! برای ما بهشته!" " شما؟ قبلا ما من و تو بودیم. چت شده لیا؟ اون ادم قبلی نیستی" " معلومه که نیستم! دیگه اون ادم ترسو و بزدل قبلی نیستم. عوض شدم اگی و باید تاوان این تغییرو برای ایجاد کننده هاش بدم. باید برای کاترین جبران کنم. بهاش دوتا ادمه که میشناسمشون. من کی رو به جز تو و بابا دارم؟" و قیافه ی مظلومش از بین رفت" خدانگهدار خواهر و سلام به زندگی جدیدم"
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی 😐🍪
فالویی بفالو 😐🥛
اوک
خیلی بی شعوری چرا جای حساس کات کردی 😐😂💔