سلامممم💖😁 خب بریم پارت بعد..😊
اینکه پدربزرگ این حرف رو زد برای عجیب بود.😲😲راستش تا قبل شنیدن حرف پدربزرگ آرزوم بود که یکی درکم کنه ولی ..ولی ...الان یه حس عجیبی دارم🥺 حسی که توصیفی درش نیست یعنی نمیتونم توصیف کنم.. ولی درونم خیلی سرده و همه جان درد میکنه🤧 ته دلم میخواست که یه نفر دیگه بهم بگه یوی باش❤
از زبان الیسا💦:" وقتی پدربزرگ زویی اومدبیرون قیافه خوبی نداشت و مژه هاش خیس بود🥺🖤 ازشون پرسیدم :" آقای تمپلتون حالتون خوبه؟ میخواید شما برید ؟ من اینجا هستم🥺"( به آقای تمپلتون بگیم آ.ت😂) آ.ت:" نه الیسا حالم خوبه اما اگه تو دوست داری میتونی بری از موقع ای که یادمه اینجایی برو و استراحت کن" گفتم:" راستش درست میگید ، به استراحت نیاز دارم اما اول باید مطمئن بشم حالش خوبه" آ.ت :" تو دوسته خیلی خوبی هستی❤" و بعد رفت..
میخواستم برم تو.. که یهو چند نفر بلند گفتن :" وقته ملاقات تمومه😏" گفتم :" اما هنوز ۵ دقیقه دیگه مونده😠 اون اون جا منتظرمه" اما اونا گفتن:" میدونیم😁 ولی باید معاینه بشه بعد اگه وضعیت خوب بود میتونی ببینیش" قبول کردم😔 به محض اینکه اونا تو رفتن من به پشت شیشه چسبیدم و سعی کردم بببینم دارن چیکار میکنن😅تا اینکه پرده رو کشیدن و بهم چشم غره رفتن😖😭 خیلی استرس داشتم، امیدوار بودم کوچک ترین تغییری کرده باشه....💔
یکم قبل از زبان زویی🌊:" منتظره الیسا بودم که دوباره اون روپوش سفید ها اومدن😏 رفتن بالا سرم ... و دم و دستگاهشون روآماده کردن..😰 یه لحظه احساسی بهم دست داد که انگار ... یکی داره منو میکشه( منظور بردنه نه قتل😅) ... انگار که نمیتونم نفس بکشم.. انگار که هوا گرمههه🥵 از جام پاشدم و به سمت پنجره رفتم🥵🥵 نمیتونستم نفس بکشم و دائم سرفه میکردم...در همین حالم نگاه کوتاهی به جسمم انداختم .. همه دورش جمع شده بودن و تلاش میکردن... همه خاطره هام جلو چشمم اومد..🥺😭😭😭
زمان حال از زبان الیسا🤗🧡:" خیلی گذشته بود، یا نمیدونم شایدم من اینطور فکر میکنم ولی دارم نگران میشم.. اینقدر هیچوقت این عادت رو نداشتم ولی اون لحظه از استرس تمام ناخونام رو خوردم😐 داشتم تویه سالن راه میرفتم که یهو یکی گفت:" الی ؟ زویی.. !! چرا پرده رو باز نکردن؟؟ " آدام بود🤧 گفتم:" دارن معاینش میکنن" آدام گفت:" آخه این همه طول کشیده؟؟ من میرم توو.." گفتم :" نههه نروو.. " اما اون رفته بود..
وقتی رفتم تو.. آدام همون جا وایساده بود.. و دکترا بهم خیره بودن😐 بعده چند لحظه گفتن:" زویی تغییری نداشته و با تنفس مصنوعی زندست.. ما هنوز مطمئن نیستیم ولی ..." گفتم:" ولی ؟؟؟؟" ادامه دادن :" احتمال میدیم مرگ مغزی باشه"
از زبان زویی( روحش👻🤭):" وقتی این حرف رو شنیدم ... تقریبا اشک از چشمام خود به خود ریخت.. وقتی قیافه ی الیسا و آدام رو دیدم.. دوست داشتم بمیرم تا مرگ مغزی بشم🥺 رفتم و آدام و الیسا رو بغل کردم 😓 الیسا بهم نگاه کرد اما بعد روشو برگردوند و رفت ... دوان دوان و اشک ریزان.. 🤧
آدام گفت:" پس میتونم یه چیزی ازتون درخواست کنم؟" دکترا گفتن:" بله" آدام ادامه داد :" من میخوام براش آهنگ بخونم.. راستش اون عاشقه موزیکه و مطمئنم میتونه بیدارش کنه💖 این آهنگ رو خودم براش نوشتم.. امکانش هست؟" گفتن:" میتونی اما سریع" ادام گفت:" واقعا ممنونم😊" و یه بیرون دوید..💋 دکترا بیرون رفتن و چند لحظه بعد آدام دوباره وارد شد:) و این دفعه با گیتارش بود👑 رویه صندلی نشست و شروع کرد...😍
Stay بمون Cause I need you so much چون من بهت خیلی احتیاج داریم Stay بمون Cause I'm afraid چون من میترسمم💔 (این اوج آهنگ بود ک براتون گزاشتم🥺) آدام داشت تو چشمای جسمم نگاه میکرد.. همه چی تار شد... و من تو یه سفیدیه بزرگ فرو رفتم.. بعد چند لحظه احساس کردم به بدنم برگشتم... آهنگ آدام تموم شده بود و من چشمام رو باز کردم ...اون منو دید..❤😍❤😍❤😍 و گفت:" زویییی!؟؟"💔🥺
امیدوارم دوست داشته باشین❤🥺 دیگع بعده این جشنه و خنده😅❣ اگه ناراحتتون کردم ببخشید💖🤧 خیلی دوستون دارم ممنون با کامنت های محشرتون 🧡 بایی🌈
خیلی خوب بود یعنی هنوز دارم واسش اشک میریزم خیلی قشنگ بود احساسات آدم رو عوض میکنه
وای اشکم رو در آورد واقعا فوقالعاده بود🥺🥺😢😢❤️❤️💋💋
آجی بهترینی💜💜
مررررسییییی آجی💜🎶
واعای ببخشید 😭🖤
مرسی عزیزم❤🍓
عالی بود من دارم یک داستان جدید می نویسم منتشر شد بخون باشه، اسمش هست آبشار بیل سایفر
🗿🗿🎨♦️♦️♦️
مرسی:)
حتما😍
عالییبیبییییییی گریه ام گرفت ....😭😭😭😭😭😭😭داستانی که باهاش تا به حال تو تستچی گریه کردم....فوق العاده بود❤❤❤
وای عزیزممم😍😍😍
واقعا خوشحالم که دوستش دارید❤❤
خوبه ولی بیشتر تلاش کن باشه؟
خیلی مرسی❤😍
باشه حتمااااا ببخشید اگه بدم بوده🙂
نه عالی بود
عالییی و فوقالعاده. مرسییییی🥰🥰🥰😊🌹🌹🌹
داستانت خیلی قشنگه🥰😊😊🥰🥰
مرسی عزیزممممم😍😍❤❤
واقعا ممنون😍💋
🥺🥺🥺🥺😭😭😭 عالی بود داستانت اشکم رو در میاره منظورم این نیست که بده واقعا فوق العادههههههههههههههه است من عاشق داستان های جدیدم تکراری رو نه زیاد تعداد محدودی داستان تو تو مورد علاقه هامه عالییییییی عجیجم 💙💙💙💙♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
وای شانا جونم مرسی عزیزم خیلی حرفای قشنگی زدی امیدوارم تا آخره داستان تو لیست علاقه هات بمونه عجیجم❤❤❤❤😍😍😍😍💙💙💙
حتما همینطوره 😘♥️میسی
محشرررررررررررررررررر بوووووووووووووووود آجییییییی😘😘😘😘😘😘😘😘😘😘
مررررررسییییییی آجییییییییی😍😍😍😍❤❤❤
مرسییییی خوشگلمممممم😍😍😍❤❤❤
خواهش میکنم عزیزممممممممممممم 😍😍😍😍