هنوز نتونستم برای داستانم اسم پیدا کنم😅🤦🏻♀️/شاید شد🥺💜👈۲/شاید شد🤷🏻♀️💜👈۱/یادم رفت عدد بذارم برای داستانم.ببخشید🙏🏻😅🤦🏻♀️
دقیق یادم نیست تا کجا گفتم.🤔فکر کنم تا وقتی که ا/ت میره آمریکا گفنم🤔از اونجا شروع میکنم:بالاخره رسیدم آمریکا.می دونستم اگر برم شرکت باید برم پیش مدیر و کلی دعوام کنه.پس نمیرم.سوار تاکسی شدم.در راه دائم فکر می کردم که برم شرکت امروز یا اصلا نرم.تا رسیدم دم در خونه.در حیاط رو باز کردم و رفتم تو.یه لحظه به خودم گفتم:ا/ت الان اگه نری پس کی بری؟!فردا؟خب فردا دعوات میکنه.فرقی نداره آخر که.یا امروز دعوات میکنن یا فردا.پس تصمیم گرفتم برم🚶🏻♀️ماشینم رو روشن کردم و به سوی شرکت رفتم😟می ترسیدم.دم در که رسیدم با شهامت و شجاعت کمرم رو صاف کردم و جوری که انگار هیچی نشده داخل شدم.آماده کردم خودم رو که اگه منشی چیزی گفت آماده باشم(فکر کنم باید منشی رو داشته باشن🤔.اگه نداشتن هم به بزرگیتون ببخشین🙏🏻😅)
درست حدس زدم.منشی صدام زد:خانم ا/ت مدیر کارتون دارن.گفتم باشه و رفتم سمت دفتر.یه نفس عمیق کشیدم و در زدم.خودم رو برای هرچیزی آماده کردم. :ببخشید!کاری با من داشتین؟!سرش داخل برگه هاش بود.با همون حالت یه نگاه کرد بهم و گفت:بله.بشین اینجا🤨رفتم و روی صندلی که اشاره کرده بود نشستم.هر وقت استرس داشتم با انگشتام بازی می کردم.برگه هاش رو کنار گذاشت و به من نگاه کرد🤨:خب خانم ا/ت چی دارین که بگین؟!یه نفس خیلی آروم تو دلم کشیدم و شروع کردم:ببینید من از قصد دیر نکردم.ساعت شش سوار آسانسور شدم. آسانسور یه دفعه ایستاد و خراب شد و من گیر کردم☹همین بود کل داستان.اومد یه چیزی بگه که دوباره ادامه دادم:دنبال شماره تلفن هم گشتم و پیدا کردم ولی آنتن نمیداد. ببخشید ولی واقعا تقصیر من نبود. تا اومدن نجاتمون بدن دیگه دیر شده بود۰😔بهم یه نگاه این شکلی کرد🤨و بعد گفت:من تا حدودی حرفتو قبول کردم ولی تو آبرومون رو بردی!می دونی ما چقدر داریم رقابت می کنیم؟!این کنفرانسی که قرار بود بری خیلی مهم بود ولی تو نرفتی و الان کلی حرف گذاشتی تو دهنشون که درموردمون بزنن.و من نمیتونم کمکی بهت بکنم.دستور از بالا اومده که یه کاری بکنیم و من تا چند روز دیگه بهت خبر میدم که چی کار باید بکنی به جای جبران این کارت🤨حالا میتونی بری🤨
خواستی چیزی بگی ولی قبل از اینکه دهانت رو باز کنی پشیمون شدی.از بچگی همین بود.تا جایی که می تونستی سعی می کردی عادل و فهمیده باشی.برای دوستات مثل یه قاضی بودی ولی اطرافیانت نه.هرچی برداشت می کردن ازت بدون اینکه بپرسن تا از حقت دفاع کنی محاکمت میکردن و تو سکوت می کردی.عادت کرده بودی که حقت رو زیر پاهاشون له کنن.سال ها بی صدا می جنگیدی ولی هیچوقت پیروز نمی شدی😔به تمام این ها در عرض چند ثانیه فکر کردی و بلند شدی. به سمت در رفتی که صدات کرد: خانم ا/ت این چند روز نیاین سرکار تا ببینم چی کار می تونم بکنم براتون.برگشتین و نگاهش کردین.😕بی هیچ احساسی یه تشکر خیلی ساده کردین و رفتین.
از شرکت خارج شدی و با ماشینت به خونه رفتی.دراز کشیده بودی روی تخت و حوصله ی هیچی رو نداشتی.در رو قفل کردی که اگر کسی خواست بیاد تو گریه های قطره ایت رو نبینه.نمی خواستی فکر کنن که تو ضعیفی.به سقف خیره شده بودی.به تلاش هات و زحمت هایی که برای رسیدن به این شرکت کشیده فکر می کردی.و آروم آروم اجازه میدادی صورتت با قطرات اشکت خیس بشه.ناامید شده بودی که ناگهان یه فکری به سرت زد.بلند شدی.تو آینه نگاه کردی.چشمات سرخ شده بودن و صورتت خیس.اشک است رو پاک کردی.به خودت یا بهتره بگم به تصویر خودت گفتی:ا/ت تو خیلی زحمت کشیده تا به اینجا رسیدی.ناامید نشو.این شرکت نه یه شرکت دیگه.این تمه شرکت هست تو دنیا که برای بودن و کار کردنت براشون له له میزنن.الان هم یکم صبر کن.همه چی درست میشه.فرض کن یه استراحته برای این همه کار کردنت.و زنگ میزنی به خواهرت.
اسمش نفس بود.شروع میکنی حرف زدن باهاش و کلی غر میزنی.وقتی خداحافظی میکنی دوباره تمام بدبختیات یادت می افته.چون حوصلت سر میره تصمیم میگیری روی پروژه هایی که نصفه مونده بودن کار کنی.دنبال تبلتت میگردی ولی پیداش نمیکنی.یادت می افته که تو شرکت جاش گذاشتی.پس میری که شام بخوری تا فردا برای برداشتن تبلتت به شرکت بری🚶🏻♀️
فردا:صبح پا میشی و لباس و شلوار رسمی سفیدمی پوشی و یه کت صورتی کم رنگ هم روش.گردنبند صورتی و دستبند صورتی هم میپوشی که همه چی سفید و بی روح نباشه.یکم آرایش میکنی و میزنی بیرون.وقتی وارد شرکت میشی نگاه های سنگین همکارها رو حس می کنی.یه جور عجیبی نگاهت می کردن.اهمیت نمیدی که میینی دوستت نانی(اسمش نانی نیست ولی دوست داره نانی صداش کنی.)هم یه جوری نگاهت میکنه.صداش میکنی که باهات بیاد تو دفترت. وقتی میاد تو ازش می پرسی:چی شده؟چرا همه اینجوری نگاهم میکنن؟اتفاقی افتاده که من خبر ندارم؟نکنه اخراجم کردن؟!😱
خنده ی ریزی میکنه و میگه:نه بابا😅اتفاق بدی نیفتاده.اتفاقا خیلی هم خوبه.مگه یوتیوب رو چک نکردی؟!😳مثل بمب ترکیده این خبر.یه لحظه گوشیتو بده بهت نشون بدم.گوشیتو بهش میدی.برنامه رو باز میکنه و میگه:بیا.اولین ویدیو هم هست😅یه نگاه کن.گوشی رو میگیری و فیلم رو نگاه میکنی.'این خو جانگ کوکه همون که عضو bts هست./' کامل نگاهش کن🙄🙄/شروع میکنی به نگاه کردن فیلم
صحبت ها:(جانگ کوک👈#/مجری👈&) &خب بچه ها از کدوم دختر عضو کیپاپ خوشتون میاد؟ همه یچیزی میگن ولی جانگ کوک سکوت کرده. &جانگ کوک تو نمیخوای چیزی بگی؟! #من؟!نه! &یعنی دختر موردعلاقه نداری؟!😳😅 #چرا دارم ولی اون دختر نه خواننده نه بازیگره نه رقصنده.کره ای هم نیست!🙄 &پس چیه؟!نکنه دختر خیالیه؟!!😂 #رویاییه!🙄 &رویاییه؟!میشه بگی اسمش چیه؟😅 #ا/ت
یه دفعه شوکه میشین.به نانی نگاه میکنین😳بعد به جانگ کوک😳یه نگاه به نانی و دوباره جانگ کوک😳😳'من درست شنیدم؟!گفت ا/ت؟!!😳😳' "بله!درست شنیدی ا/ت!ا/ت!شنیدی؟!ا/ت! 'باشه.شنیدم😐🙄 و دوباره شروع کردین به نگاه کردن فیلم. &ا/ت؟!همون دختر مسلمون ایرانی که تو ناسا کار میکنه؟!!!😳😳 #بله.همون😅🤦🏻♀️ &ولی این خانم که مسلمونن.ایرانین.و یه دانشمند!!!!😳😳 #یعنی چون دانشمنده یا چون ایرانیه و یا هر چیز دیگه نباید... &نه نه نه!لطفا منظورم رو اشتباه برداشت نکنین.من فقط.. یکم.... تعجب کردم😳انتظار نداشتم #😅😅
ادامه دارد...💜💜
چه باحال 😂
یه لحظه پشم ریخت 😂😂💔
من برم پارتای بعدی بخونم تا نمردم 😨 💔
ممنون😂💜💜👍
خیلییی باحاللل بودد😍😍😍
خیلی ممنونم😊❤❤
خوبه ادامه بده منتظریم 🤗
ممنونم💓💓
ادامه بده جان بایست 💜🙏
ادامه دادم تایید نشده😅😅
عالی
ممنونم💛💛
عالی بود
پارت بعدی رو زود بزارررررررررر
گذاشتم ولی تایید نشده🤧💜💜
عالی بود
💜💜😍
بعدی رو زود زود زود بگذارررر
گذاشتم.تا پنج ولی تایید نشده...😅😅💛💛
وای خیلی خوب بود لطفا پارت ۴ رو بده
چشم🏃🏻♀️🏃🏻♀️💜💜
بعدی بزار لطفا
چشم💜💜