اگه معرفی رو نخوندید برید بخونید😁😁😁
سلام اسم من آرلینه مو های من قهوه ایه و ۱۵ سالمه من خانواده بزرگی دارم و توی یه آپارتمان که بیشتر مثل یه قصره ۵۰ طبقه است زندگی میکنم من یه خانواده ی جادویی دارم اما... خودم هیچ جادویی ندارم😔😔😔😔😔 همه دنیای من همین قصره وهیچ وقت بیرون نرفتم خلاصه زندگی من هیچ هیجانی نداره😭😭😭😭😭
معرفی میکنم آنا قدرت: آب💦💦 و حسابی مغرور میرانا قدرت:🔥آتش و خیلی احساساتیه میران قدرت:❄یخ خیلی خونسرد وحتی مغرور تر از آنا شخصیتای دیگرم وقتی اومدن تو داستان معرفی میکنم
مادرم سیتا :نامریی شدن مهربون یه خورده زیادی مهربون و پر استرس پدرم آرویم :خاک خیلی قوی علاقه زیادی به ما داره مخصوصاً من
خب بریم سر داستان صبح با جیغ خواهرم بیدار شدم خواهرم'راشو تنبل بییییییددددددااااااااررررررررر شششششوووووووو را شدم صاف نشستم حوصله هر چیزی رو داشتم غیر دیدن فامیلام را شدم دست و صورتم رو شستم رفتم پایین همه سر میز بودند همه نگاشون از من میدزدیدن 😭😭😭 زیر لبم برا خودم شعر میخوندم من چقد بد بختم همه چی آرومه
یهو مادرم داد زد ده بشین بچه یه ساعته منتظرتیم🤒🤒🤕🤕🤕جاتون خالی...🍜🍜🍜🍜🍜صبحانه سوپ داشتیم
بعده صبحانه مادرم گفت راشید برید سالن تمرین جادو بهش گفتم من که لازم نیست بیام من اصلا جادویی ندارم مامانم گفت میای خوبم میای
جاتون خالی سالن تمرین یه جای بزرگه خیلی بزرگ خاندان ما به دودسته تقسیم میشن دسته اول با نیروی طبیعی دسته دوم غیر طبیعی حالا میپرسید چه فرقی دارند طبیعیا قدرتاشون تو طبیعت هست مثل آب💦💦آتیش🔥🔥یخ❄❄غیر طبیعیام عین تلپورت سرعت زیاد ونامریی شدن
تیم طبیعی ها و غیر طبیعی ها من هم گزارش گر حالا مادرم نامریی شد کجا رفت خواهرم با آب همی رو خیس کرد😆😆پسر داییمو میبینید با قدرت سرعت زیاد یهو بابام یه سخره جلو راش در میاره دختر عمم باقدرت درمان رو میبینید
یهو......
پارت بعدی رو زود میزارم
خداحافظ
راستی شاید یه داستان دیگه هم بنویسم در موردش نظر بدین بنویسم یانه