امیدوارم خوشتون بیاد باشه کامنت فراموش نشه
از زبان گابریل : اومدم خونه ، روی تختم دراز کشیدم، چطور فهمید من با ناتالی هم قرار دارم ؟ نکنه یکی بهش گفته ؟ اخه کی میتونه به امیلی بگه ؟ تنها کسی که من بهش گفتم توماس بود ، اگه بگیم توماس به امیلی گفته ، ولی چطوری ؟ توماس حتی عکس امیلی رو ندیده ، و یک چیز دیگه امیلی دوست پسر داره ؟😪 ولی کِی و کی ؟
از زبان امیلی : شان اومد دنبالم ، و ما به سمت هتلمون حرکت کردیم ، شان کمی به نظر عصبانی و ناراحت به نظر میومد ، گفتم : چیزی شده ؟ شان : نه ! یعنی آره ! خب ، یکم برام عجیب که تو ..... میدونی خب تو باهاش رفتی ناهار خوردی و میدونی ...... امیلی : اون دوست دختر داره و البته یک ازدواج نا موفق! بعدشم من دوست خالی نیومدم ، شماره ی لوییز رو گرفتم ازش ! شان : چی ؟ واقعا ؟ امیلی : حالا که شمارش رو دارم میتونیم از طریق گوشیش بفهمیم کجاست ، نه ؟ شان : آره، حالا کی میخوای انجامش بدی ؟ امیلی : امشب ! شان : چی ؟ مطمئنی؟ اخه اون هر کاری نیست ، یک قتل ! امیلی : حواسم هست بعدشم امشب بهترین زمان ، بهم اعتماد کن ! شان : باشه 🧡
○ امشب○
از زبان لوییز اگرست ( پدر گابریل ) : تو خونم بودم ساعت تقریبا ۹ و ۳۰ دقیقه بود ، داشتم کتاب میخوندم ، آری ( مادر گابریل ) چند روزی رفته بود سفر ، به همین دلیل خونه کمی ساکت بود ، ولی کمی هم برای کتاب خودن بهتر بود😅 ، کتاب رو بستم و به سمت اتاق خواب رفتم ، که یکدفعه برق ها قطع شد و البته کمی هم صدای خنده به گوش می رسید!
کمی که دقت کردم ، صدای خنده ی یک زن بود ! گفتم : کی اونجاست ؟! - لوییز اگرست شمایی؟ گفتم : تو ؟ هی حواست باشه من هر کسی نیستم ، بگو چی میخوای ؟ - باشه، ترسیدم 😂😈 من چی میخوام ؟ خب من انتقام میخوام ! لوییز : چی ؟ برای چی 😧😧
- انتقام یک کس عزیز رو میخوام بگیرم ! قلبم تند تند میزد گفتم : خب به من چه ؟ - یادت نمیاد ؟ گفتم : چیو ؟ - که یک نفر رو کشتی !
امکان نداشت ! اون از کجا میدونی که من یکی رو کشتم ؟ حتی پلیس هم از من مدرکی پیدا نکرده! خواستم بگم تو از کجا میدونی که گابریل اومد تو خونه ، زمانی که اومد تو یکدفعه برق ها برگشت ! فک کنم فقط یک توهم بوده باشه!
گابریل : خوبی پدر ؟ لوییز : آره خوبم ، چی شده اومدی ؟ گابریل : همینطوری اومدم و راستی ....... خواست حرفش رو ادامه بده که لوییز گفت : خب بهتره ، ازت یک خواهش دارم ، میشه امشب اینجا بمونی ؟ گابریل : چرا که نه ! لوییز : خوبه ، پس برو تو اتاقت منم میرم و شب بخیر ! گابریل : فکر کردم قرار بود گپ بزنیم ! امیلی : چه حرفی ؟ برو بخواب ! برو ! زود ! و لوییز به سمت اتاقش رفت ، گابریل : وا!
لوییز رفت روی تختش و دراز کشید و گفت : اون چی بود ، حالا مشکلی نیست حتما تخیلیی شدم یا اصلا توهم زدم ! خواستم چراغ خواب رو خاموش کنم که یکدفعه خودش خاموش شد ! دوباره همون صدا پخش شد ! - این دفعه رو شانس آوردی ! این رو گفت و چراغ خواب دوباره روشن شد !
امیدوارم خوشتون اومده باشه کامنت فراموش نشه
معرکه بود 😍❤️❤️❤️
ادامه بده👌🏻✍🏻
😁😁😁
ایول عالی 😍😍😍😍😍😍😍🌷🌷🌷🌷🙂🙂🙂
😁 ممنون