اینم از پارت چهارم امیدوارم خوشتان بیاید💝💞💖
انچه گذشت : ان چنان بزنم تو سرت که نفهمی از من خوردی یا از میز ....... منظورت میتسو راسی پسر دنی راسی است ....... رفتم گوش مارتی را کشیدم....... داشتم میرفتم سمت میتسو که ..... خب بریم سراغ داستان
داشتم میرفتم سمت میتسو که یهو صدای بوق شنیدم تا برگشتم سمت صدا ماشین 🚗 بهم زد . افتادم روی زمین . کل بدنم درد میکرد . میتسو امد بالا سرم گفتم : درد دارم میتسو . میتسو گفت : ماریا طاقت بیار آمبولانس 🚑تو راهه. دیگه داشت چشمام سنگین میشد از درد بیهوش شدم فقط اخرین صدایی که شنیدم این بود که میتسو میگفت نهههههههه
از زبان میتسو : امبولانس بعد ۵ دقیقه رسید . ماریا را روی برانکارد گذاشتند و بردن توی ماشین منم سوار شدم وبه سمت بیمارستان راه افتادیم . از زبان راننده شخصی ماریا : دیدم خانم ولیفا ماشین زده و روی زمین افتاده نمیدونم چرا ولی فقط داشتم نگاه میکردم با صدای اژیر🚨 آمبولانس به خودم امدم و به اقای ولیفا زنگ زدم .
از زبان مایکل یا همون بابای ماریا : دیدم راننده داره زنگ میزنه جواب دادم گفتم چیشده گفت اقا خانم ..خانم گفتم خانم چی . گفت خانم تصادف کرده . داد زدم چی گفت خانم را الان بردن بیمارستا مرکزی پاریس. گفتم الان میام . گوشی را قطع کردم . شاهیکا مادر ماریا گفت : عزیزم چیشده . با گریه 😢گفتم : ماریا تصادف کرده . گفت : چی . مریدا و مارتی همزمان با هم گفتند : راپونزل تصادف کرده . با همسرم و مریندا و مارتی سوار ماشین شدم.و به طرف بیمارستان 🏥راه افتادم .
رسیدیم بیمارستان و رفتیم تو که دیدم میتسویی که ماریا خیلی ازش تعریف می کرد هم اونجاست . یهو دکتر اومد . من گفتم : حال دخترم چطوره . دکتر گفت : دخترتون خیلی خوش شانس بود که سرش ضربه ندیده و خون ریزی شدید داره و باید خیلی سریع عمل بشه . گفتم : هر کاری لازمه انجام بدهید . دکتر رفت توی اتاق عمل و بهد ۳۰ دقیقه اومد بیرون و گفت
از زبان میتسو: دکتر بعد از ۳۰ دقیقه اومد بیرون و گفت : خون زیادی ازش رفته کسی هست که گروه خونیش به خانم بخوره . یهو گفتم : گروه خونی من بهش میخوره رفتم خون دادم . بعد ۱ساعت و نیم دکتر اومد بیرون و گفت : حالش خوبه فقط باید یه مدت تحت مراقب های ویژه باشه . یهو پدر ماریا گفت : بهترین اتاقتون تو بخش ای سیو را براش بزارید . نیم ساعت بعد : دکتر گفت میتونید از پشت شیشه ببینیدش
مادر و برادر و خواهر ماریا رفتند منم خواستم برم که بابای ماریا جلوم گرفت و گفت : ما بعد میریم چون میخوام باهات صحبت کنم وقتی مامان وخواهر برادر ماریا اومدند من همراه بابای ماریا رفتم .
رفتیم پشت شیشه بابای ماریا گفت : دختر خیلی ازت تعریف میکنه یه حسی بهم میگه که از تو خوشش اومده . بهم صادقانه بگو ببینم تو راپونزل منو دوست داری یا نه . گفتم : وقتی بهم گفت معنی اسمش ملکه دریاست با خودم گفتم واقعا بهش میاد که بهش بگیم ملکه دریا . صادقانه بگم اره از اون خوششم میاد شاید بیشتر ار یک خوش اومدن باشه منم اونو دوست دارم وقتی اینو فهمیدم که اون جوری تصادف کرد منم عاشقش شدم اقای ولیفا . بعد از نیم ساعت یهو صدای بوق بوق دستگاه اتق ماریا اومد دکتر را رفتم توی اتاق و ما را از بخش ای سیو بیرون کردند
بعد ۱۵ دقیقه : خدا را شکر نگران نباشید فقط بخاطر پایین اومدن نبض و ضربان قلب است ولی باید تا ۲۴ ساعت اینده توی بخش ای سیو باشه تا مطمئن بشیم دوباره خون ریزی نمی کنه بهتره امشب یکی پیشش بمونه . گفتم من میمونم خانم و اقای ولیفا شما خسته اید بیرید و استراحت کنید اقای ولیفا گفت : اقتی دکتر یکی از بهترین پرستارا را بالای سر دخترم بذارید . اقای میتسو اگه اتفاقی افتاد حتماً بهم خبر بده . بیا بریم خونه شاهیکا
انچه خواهید دید : ماریا من دوست دارم خواهش میکنم بیدار شو ....... منم دوست دارم میتسو ...... مامان بابا حالم خوبه . ......... تا ۳۲ ساعت اینده مرخص میشود............
داستانت عالیه
منتظر قسمت بعدی هستم
عالی بود